Dienstag, 28. Februar 2012

متن کامل گفتگو با جنوا اسپیترمن درباره اهمیت و جایگاه زبان مادری که در روزنامه اعتماد، قیچی شده بود

متن کامل گفتگو با جنوا اسپیترمن درباره اهمیت و جایگاه زبان مادری که در روزنامه اعتماد، قیچی شده بود Küçült Büyüt
متن کامل گفتگو با جنوا اسپیترمن درباره اهمیت و جایگاه زبان مادری که در روزنامه اعتماد، قیچی شده بود

متن کامل گفتگو با جنوا اسپیترمن درباره اهمیت و جایگاه زبان مادری که در روزنامه اعتماد، قیچی شده بود

متن کامل گفتگوی اصغر زارع کهنمویی با جنوا اسپیترمن

با سلام و احترام،

آنچه در ذیل می‌آید متن کامل گفتگویی است که هفته گذشته درباره اهمیت و جایگاه زبان مادری با جنوا اسپیترمن، استاد زبان شناسی دانشگاه میشیگان انجام دادم.

متاسفانه، روزنامه اعتماد، علاوه بر عدم انتشار به‌موقع آن، بدون اطلاع قبلی اینجانب، یک سوم گفتگو را حذف کرد و آنچه منتشر شد، بخش نازل و غیرموثر گفتگو بود. بخش‌های حذف شده که در این ایمیل رنگی شده اند، ثقل گفتگو را تشکیل می دهند. برای روزنامه اعتماد، بخاطر قیچی کردن گفتگو و عقیم کردن آن( که کاری غیرحرفه‌ای و خلاف اخلاق رسانه‌ای هست)، متاسفم. شایسته بود، بجای انتشار اینچنینی، اصلا گفتگو را منتشر نمی‌کرد.

علاقمندم، متن کامل گفتگو در سایت یا سایت‌‌هایی منتشر شود. اگر برای شما چنین امکانی فراهم هست، دریغ نفرمایید.

با احترام بسیار - اصغر زارع

21فوریه روز جهانی زبان مادری؛

گفتگوی اختصاصی شرق با پروفسور جنوا اسپیترمن، استاد زبان‌شناسی دانشگاه‌ میشیگان: زبان مادری، هویت انسان را شکل می‌دهد

اصغر زارع کهنمویی

اشاره: تنها در سال 2000 میلادی بود که سرانجام، انسان به فکر حفظ بزرگترین میراث بشری خویشتن افتاد، میراثی که در قرون اخیر، به تاراج اصحاب نسل‌کشی و نژادپرستی رفته است. 21فوریه را روز جهانی زبان مادری نام نهاده‌اند، روزی برای پاسداشت نیک‌ترین آیات الهی. تنها 12سال از آن روز بزرگ تاریخی در سازمان ملل می‌گذرد. در این 12سال، صدها جلد کتاب و هزاران مقاله درباره حقوق زبانی و زبان مادری نوشته شده است و صدافسوس که حتی یک از این هزاران به زبان‌های مردم ایران ترجمه نشده است. روز جهانی زبان مادری بیش از هر جای دیگری، متوجه کشورهایی است که دارای تنوع زبانی گسترده‌ای هستند تنوعی که به گفته جنوا اسپیترمن، امری طبیعی، میراثی انسانی و سرمایه‌ای اجتماعی است. این گفتگو، بهانه‌ای است برای زنهاری کوتاه بر این نکته که پاسداشت میراث ایرانی‌اسلامی، تنها در حفظ کتیبه‌ها و نسخه‌ها و سنگ‌قبرها نیست، در حفظ میراث زنده‌ای بنام زبان مادری همه مردمان ایران و همه زبان‌های رایج در آن از جمله فارسی، ترکی، کردی، عربی، بلوچی و غیره نیز هست.

جنوا اسپیترمن، زبان‌شناس و متخصص سیاست‌های زبانی در دوران پسااستعمار است. او علاوه بر انجام تحقیقات بسیار، پروژه‌های زیادی برای حفظ زبان مادری در کشورهای مختلف آفریقایی انجام داده است. جنوا اسپیترمن دراین گفتگوی اختصاصی، ضمن شرح اهمیت آموزش و تحصیل به زبان مادری، از سیاست‌های زبانی که منجر به یکسان‌سازی زبانی می‌شوند، انتقاد می‌کند و می‌گوید: «اگر شما آموزش و ترویج یک زبان را قدغن و غیرقانونی کنید، در نهایت، آن زبان را حذف می کنید و با از بین بردن آن زبان، فرهنگ آن گروه زبانی را نیز نابود می کنید و در نهایت، خود آن مردم را حذف از بین می برید. ممکن است که آنها بصورت فیزیکی از بین نروند اما آنها دیگر خودشان نیستند بلکه تبدیل به دیگرانی شده اند که به زبان و فرهنگ دیگری تعلق دارند. آنها دیگر موجودیت ندارند.» این استاد دانشگاه میشگان تاکید می‌کند: «وضع قوانینی که سیاست‌گزاری‌های زبانی را اجباری می‌کند، گامی اساسی در جلوگیری از نابود کردن زبان‌ها است.» وی سیاست زبانی آفریقای جنوبی را مثال خوبی در این زمینه می‌داند، کشوری که در آن یازده زبان رسمی وضع شده است.

***

چرا باید به زبان مادری اهمیت داد؟ اساسا، حقیقت تنوع زبانی چیست؟

تنوع زبانی امری طبیعی در زندگی انسان است. مساله اصلی، به رسمیت شناختن، فهمیدن و البته ارج نهادن به این تنوع زبانی به عنوان یک نظم طبیعی در جهان است. در اینجا تاکید بر روی زبان مادری است چون این زبان، نخستین زبانی است که ما یک نوزاد وقتی از مادر خود شیر می خورد، می شنود که دقیقا به همین، دلیل عنوان زبان مادری به خود گرفته است. این زبان، زبانی است که ما در نخستین دوران زندگی خود فرامی گیریم. این زبان، هویت ما را شکل می‌دهد و حامل فرهنگ ما به آینده است.

بسیاری از زبان‌شناسان بر آموزش زبان مادری و تحصیل به آن زبان تاکید می‌کنند، چرا؟

این مساله که کودکان به زبان مادری خود آموزش ببینند، مساله بسیار مهمی است، به این دلیل که، این زبان، تنها زبانی است که کودکان به بهترین نحو آن را متوجه می شوند. پیشینه‌ تحقیقات در سراسر جهان این مساله را اثبات می کند که موثرترین راه برای آموزش مفاهیم و مهارت ها به کودکان، استفاده از زبان مادری آن‌ها است. این آموخته‌ها، در تمام عمر با او خواهند بود.

ارتباطات انسانی، بیشتر بر زبان متکی است. در این میان، زبان مادری چه جایگاهی دارد؟

آموزش زبان مادری کاملا طبیعی و ضروری است و در ارتباطات انسانی، بسیار مهم و مفید است. البته در کنار آن، انسان ها به زبان مشترکی هم نیاز دارند تا بتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. با اینکه تنوع زبانی کاملا یک مساله طبیعی است اما ما انسان ها، به زبان مشترکی نیاز داریم تا با کسانی که خراج از حیطه زبان مادری‌مان هستند، ارتباط برقرار کنیم. اما عواطف و احساسات و اندیشه ها و ارزش ها و مفاهیم اینچنینی، می‌توانند به بهترین‌شکل، توسط زبان مادری هر فرد منتقل شوند و در برخی موارد، زبان مادری تنها ابزار موجود برای انتقال مفاهیم ذکر شده است. من هفته گذشته در مراسم تشییع خواننده مشهور آمریکایی آفریقایی تبار، ویتنی هوستون که بزرگترین خواننده تمام تاریخ بود، شرکت کردم. مادر و خانواده او اصرار داشتند که مراسم مخصوص Homegoing برای او برگزار کنند این واژه در فرهنگ آمریکایی وجود ندارد فهم این مراسم در فرهنگ آفریقایی و در آن زبان، امکان پذیر است که در آن بر این اعتقاد است که یک فرد نمی میرد بلکه به خانه اصلی اش برمی گردد خانه ای که خدا را در آن ملاقات خواهد کرد. به بیان ساده تر، این زبان انگلیسی، مشخصه همان فرهنگ آمریکایی آفریقایی تبار نیست.

انسان موجود اندیشه ورزی است. در این اندیشگی، زبان مادری چقدر مهم است؟

زبان به ما این امکان را می‌دهد که بتوانیم اندیشه‌ها و مفاهبم پبچبده را منتقل کنیم. ما بوسیله زبان می توانیم درباره غیرممکن ها حرف بزنیم که ممکن است هرگز اتفاق نیفتاده باشند و هرگز هم اتفاق نیافتند. زبان، پیشرفت‌های بشر را ممکن ساخته است. بشریت با اتکا به زبان توانسته، گام بزرگی برای پیشرفت‌ بردارد و او را برای همیشه ار سایر گونه‌های حیوانی متمایز کرده و او را به عنوان اشرف مخلوقات مطرح کرده است. صدها سال قبل، فیلسوف بزرگ درباره اساس انسانیت بحث کرده و گفته؛ «من فکر می‌کنم، پس هستم» امروزه در قرن بیستم ما این را فهمیده ایم که این زبان است که اساس انسانیت است و ما را « انسان » می‌سازد. بنابراین من این جمله دکارت عوض می‌کنم و می‌گویم: «من حرف می‌زنم، پس هستم».

زبان مادری چگونه پیوندی با هویت آدمی دارد؟

زبان مادری، تنها زبانی است که انسان ها هویت اجتماعی و روان‌شناختی خود را با آن به دست می‌آورند. این زبان، زبانی است که آنها را ریشه‌های خانوادگی و فرهنگی‌شان متصل می‌کند.

در دنیای کنونی، انسان های بسیاری از آموزش به زبان مادری خود محروم هستند، چنین افرادی، با چه مصائبی در زندگی شخصی خود بخصوص در حوزه عاطفی و عشق ورزی مواجه می شوند؟

زبان مادری، نخستین آموزه‌ای است که یک کودک می‌شوند. حتی برخی زبان‌شناسان بر این اعتقاد هستند که صداهای گنگی که یک کودک از خود بروز می‌أهد جزو زبان مادری او هستند.از نظر تئوریک، هر زبانی که کودک از زمان تولد یاد فرامی گیرد، زبان مادری او محسوب می‌شود. بنابریان، باید به این سوال پاسخ داد که نژاد، قومیت، محل تولد و ...، در پروسه آموزش زبان کجا قرار دارند؟ چه اتفاقی می افتد اگر فرض کنیم یک نوزاد آفریقایی تبار، از مادر خود جدا شود و در دامن یک مادر آمریکایی بزرگ شود و زبان یک آمریکایی سفید را یاد بگیرد؟ از نظر تئوریک، زبان مادری آن کودک، آمریکایی است نه آفریقایی. اما از سوی دیگر، رنگ پوست و مو و مشخصات اظهری او، نشان می‌أهد که او یک آمریکایی سفید نیست بلکه یک ساه‌پوست است. بنابراین هرچند وقتی صحبت می کند، به زبان یک آمریکایی سفیدپوست درمی‌آید اما خودش سفید نیست و این یک تناقض است و می تواند عواقب عاطفی داشته باشد و مثلا عشق‌ورزی کودک را تحت تاثیر قرار دهد. این موضوع البته درباره فرد سفیدپوستی که در پروسه‌ای، زبان مادری‌اش سفید شده هم صادق است. در این تناقض، در وهله اول، ممکن است ناراحتی‌ها و فشارهای زیادی برای این کودک به وجود آید حتی ممکن است او سوژه جک باشد و توسط گروه های اجتماعی طرد شود. بنابراین این تناقض یک مصیبت است اگر فرد واقعا بخواهد خود را با شریط موجود وفق دهد و به گروه مسلط تعلق داشته باشد تا مثلا امکان یک رابطه رمانتیک برای او در آن گروه فراهم شود، باید این فرد سیاه‌پوست به تدریج، هویت خود را نیز با فضای سفید تطبیق دهد. این شرایط، شرایط بسیار شرایط دشواری است اما غیرممکن نیست. ما مثال های زیادی را سراغ داریم که افراد از فرهنگ های زبانی مختلف، عشق خود را فراتر از زبان و مذهب و نژاد و ... پیدا کرده اند.

در برخی کشورها، سیاست یکسان‌سازی زبانی پیش گرفته می شود. این رفتارها چقدر ضدحقوق بشری است و چگونه زبان‌های مادری ملت‌ها را نابود می‌کند؟

در شرایط سلطه یا استعمار، زبان گروه مسلط، در جایگاه بالاتری قرار می‌گیرد و در کلیه حوزه‌های سیاسی، اجتماعی، اداری و سازمانی حاکم می‌شود.این زبان، زبان کتاب‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها می‌شود و همه اسناد، روزنامه‌‌ها، موسیقی، فیلم‌ها و غیره به این زبان نوشته می‌شوند. در این شرایط، زبان مسلط، زبان رسمی دولت می‌شود و خیلی مقدس شمرده می شود و به آن به عنوان زبانی که داری ارزش‌های والای انسانی است، نگریسته می‌شود. چنین نگرشی، تایید کننده نابرابری‌های اجتماعی و ساختاری در جامعه است. این همان چیزی است که زبان‌شناس برجسته‌ای بنام رابرت فیلیپسن از آن به عنوان امپریالیسم زبانی یاد می‌کند.

نژادپرست‌ها و ناسیونالیست‌های افراطی در طول تاریخ تلاش زیادی برای از بین بردن زبان مادری اقوام دیگر داشته‌اند، به نظر شما چگونه باید از این سیاست‌ها جلوگیری کرد؟

سیاست‌گذاری‌های دولتی و آموزشی، زبان گروه سلطه را مسلط می‌کند و دیگر زبان‌های مورد استفاده در جامعه را غیرقانونی می‌کند. باید به این نکته توجه کرد که اگر شما آموزش و ترویج یک زبان را قدغن و غیرقانونی کنید، در نهایت، آن زبان را حذف می کنید و با از بین بردن آن زبان، فرهنگ آن گروه زبانی را نیز نابود می کنید و در نهایت، خود آن مردم را حذف از بین می برید. ممکن است که آنها بصورت فیزیکی از بین نروند اما آنها دیگر خودشان نیستند بلکه تبدیل به دیگرانی شده اند که به زبان و فرهنگ دیگری تعلق دارند. آنها دیگر موجودیت ندارند.

قوانین و سیاست‌گزاری‌هایی که چندزبانی را اجباری می‌کنند، می‌توانند در جلوگیری از نابود کردن گروه‌های زبانی، نقش عمده‌ای ایفا کنند. وضع چنین قانو‌هایی گامی اساسی در جلوگیری از نابود کردن زبان‌ها است. سیاست زبانی آفریقای جنوبی مثال خوبی در این زمینه است. سیاستمداران آفریقای جنوبی یازده زبان رسمی برای کشور وضع کرده اند که شامل انگلیسی، آفریکن و زبان‌های بومی آفریقای جنوبی هستند که دو زبان اولی(انگلیسی و آفریکن) تنها زبان‌های رسمی دوران آپارتاید بودند.

بطور مشخص، چه کسانی حقوق زبان مادری را تضییع می کنند؟ از منظر حقوقی، جلوگیری از آموزش زبان مادری توسط اقوام مسلط در کشورهای مختلف، چقدر مجرمانه است؟ آیا امکان پیگرد حقوقی وجود دارد؟

مخالفت با آموزش زبان مادری به عنوان یک ابزار می‌تواند باعث شود هزاران کودک که زبان مادری آنها غیر از زبان رسمی کشور است، از آموختن به زبان خود محروم شوند. این مساله باعث می شود این کودکان بی سواد و فاقد مهارت های لازم بار بیایند و نتوانند با خود را با بایسته های جهانی قرن بیست و یک وفق دهند. این افراد همیشه در نزدگی در معرض فقر و نابرابری های اجتماعی قرار می گیرند.

بله، این یک جنایت است. یک جامعه پیشرفته دموکراتیک، قوانینی وضع می‌کند که از چنین سلاخی علیه کودکان جلوگیری شود. برای مثال، در سال 1972 در آمریکا، قانون فرصت های برابر آموزشی، موسسه های آموزشی را مجبور می کند فرصت های برابر را بدون توجه به نژاد و رنگ و جنسیت و ملیت و زبان، برای کلیه کودکان فراهم کند. این همان قانونی است که بر طبق آن، اولیا و مربیان در پرونده معروف «انگلیسی سیاه»، موسسه «ان آربر» را به دادگاه کشاندند. از سال 1977 تا 1979 هنگامی که این پرونده به دادگاه رفت، من با وکلای بچه ها همکاری می کردم. من گروهی از زبان‌شناسان و معلمان تشکیل دادم از آن ها دفاع می نمودم. و نتیجه این شد که آن مدرسه مجبور شد معلمان، به جای اینکه سیاه‌پوستان را احمق فرض کنند، با آنان به طرز شایسته ای رفتار کنند.

بسیاری از زبان‌های مادری در جهان در حال نابودی هستند برای حفظ و ارتقای زبان مادری چه باید کرد؟ راهکار شما چیست؟ دولت ها و روشنفکران جوامع در این باره چه وظایفی دارند؟چگونه می توان اعلامیه جهانی حقوق زبانی را در همه دنیا بخصوص کشورهایی که دارای تنوع زبانی گسترده هستند، پیاده و اجرا کرد؟

در اینجا هم امید وجود دارد و هم احتمال. هرگونه تلاش باید به خرج داده شود تا زبان هایی که کمتر شناخته شده اند و بصورت گسترده مورد استفاده قرار نمی گیرند، حفظ و پاسداری شوند. ما باید مکالمات متکلمین به این زبان ها را ضبط کنیم، قبل از اینکه آن متکلمین بمیرند و این میراث انسانی را از بین ببرند. زبان یک بخش حیاتی از تاریخ انسان است. کمپین‌های ترویج زبان، می‌تواند به گسترش و ترویج ارزش دانستن چند زبان و جایگاه کسانی که به بیش از یک زبان صحبت می کنند، کمک کند. برای مثال، در سانه ها و اجتماعات انسانی باید به این مساله اهمیت داده شود. و همچنین، باید در نزدگی روزمره شهروندان به این مساله تاکید شود که صحبت به بیش از یک زبان، امر شایسته ای است. برنامه های تلویزیونی باید ارزش های زبانی را به عموم جامعه یادآوری کنند. باید تالارهای گفتگو راه اندازی شوند و مباحثاتی در سطح جامعه مطرح شود. علاوه برآن، باید بیلبوردها، فیلم‌ها و مقالاتی تهیه شود تا ارزش های چندزبانی را تبلیغ کنند. اولیای کودکان، شهروندانی که دغدغه زبانی دارند، نخبگان و روشنفکران و فعالان دانشگاهی و از همه مهمتر دولتمردان، باید با هم متحد شوند و دست به دست هم بدهند تا بتوانند قوانین چندزبانی را تصویب کنند.

برخی ها، آموزش زبان مادری را با مخاطرات امنیت ملی و مرزی، پیوند می دهند، آیا واقعا آموزش به زبان مادری، توسط گروه‌های قومی در درون یک کشور، امنیت کشورها را به خطر می اندازد؟

این عقیده که حرف زدن و آموزش گروه های قومی به زبان خود می تواند، امنیت ملی را به خطر بیاندازند، مسخره است. تنوع زبانی یک سرمایه است نه یک بدهی و یک فرصت است نه تهدید. تنوع زبانی مساله ای است که در واقعیت وجود دارد. یک بخش کاملا طبیعی در زندگی انسان است. هدف و تلاش ما باید این باشد که کلیه گروه های قومی که در یک کشور زندگی می کنند بتوانند با زبان خود صحبت کنند و به آن بنویسند.

لینک گفتگوی قیچی شده در روزنامه اعتماد:

http://etemaad.ir/Released/90-12-08/279.htm#192767

b.o

گفت‌وگوي اختصاصي «اعتماد» با پروفسور جنوا اسپيترمن، استاد زبان‌شناسي دانشگاه‌ ميشيگان زبان مادري هويت انسان را شكل مي‌دهد

گفت‌وگوي اختصاصي «اعتماد» با پروفسور جنوا اسپيترمن، استاد زبان‌شناسي دانشگاه‌ ميشيگان

زبان مادري هويت انسان را شكل مي‌دهد

اصغر زارع‌كهنمويي

تنها در سال 2000 ميلادي بود كه سرانجام، انسان به فكر حفظ بزرگ‌ترين ميراث بشري خويشتن افتاد، ميراثي كه در قرون اخير، به تاراج اصحاب نسل‌كشي و نژادپرستي رفته است. 21فوريه را روز جهاني زبان مادري نام نهاده‌اند، روزي براي پاسداشت نيك‌ترين آيات الهي. تنها 12سال از آن روز بزرگ تاريخي در سازمان ملل مي‌گذرد. در اين 12سال، صدها جلد كتاب و هزاران مقاله درباره حقوق زباني و زبان مادري نوشته شده است و صدافسوس كه حتي يكي از اين هزاران به زبان‌هاي مردم ايران ترجمه نشده است. روز جهاني زبان مادري بيش از هر جاي ديگري، متوجه كشورهايي است كه داراي تنوع زباني گسترده‌يي هستند؛ تنوعي كه به گفته جنوا اسپيترمن، امري طبيعي، ميراثي انساني و سرمايه‌يي اجتماعي است. اين گفت‌وگو بهانه‌يي است براي زنهاري كوتاه بر اين نكته كه پاسداشت ميراث ايراني ‌اسلامي، تنها در حفظ كتيبه‌ها و نسخه‌ها نيست، در حفظ ميراث زنده‌يي به‌نام زبان مادري همه مردمان ايران و همه زبان‌هاي رايج در آن از جمله فارسي، تركي، كردي، عربي، بلوچي و غيره نيز هست.


جنوا اسپيترمن، زبان‌شناس و متخصص سياست‌هاي زباني در دوران پسااستعمار است. او علاوه بر انجام تحقيقات بسيار، پروژه‌هاي زيادي براي حفظ زبان مادري در كشورهاي مختلف آفريقايي انجام داده است. جنوا اسپيترمن در اين گفت‌وگوي اختصاصي، ضمن شرح اهميت آموزش و تحصيل به زبان مادري، از سياست‌هاي زباني كه منجر به يكسان‌سازي زباني مي‌شوند، انتقاد مي‌كند. اين استاد دانشگاه ميشيگان تاكيد مي‌كند: «وضع قوانيني كه سياستگذاري‌هاي زباني را اجباري مي‌كند، گامي اساسي در جلوگيري از نابود كردن زبان‌هاست.» وي سياست زباني آفريقاي جنوبي را مثال خوبي در اين زمينه مي‌داند، كشوري كه در آن 11 زبان رسمي وضع شده است.


چرا بايد به زبان مادري اهميت داد و اساسا حقيقت تنوع زباني چيست؟


تنوع زباني امري طبيعي در زندگي انسان است. مساله اصلي، به رسميت شناختن، فهميدن و البته ارج نهادن به اين تنوع زباني به عنوان يك نظم طبيعي در جهان است. در اينجا تاكيد روي زبان مادري است چون اين زبان، نخستين زباني است كه يك نوزاد وقتي از مادر خود شير مي‌خورد، مي‌شنود كه دقيقا به همين دليل عنوان زبان مادري به خود گرفته است. اين زبان، زباني است كه ما در نخستين دوران زندگي خود فرامي‌گيريم. اين زبان هويت ما را شكل مي‌دهد و حامل فرهنگ ما به آينده است.

بسياري از زبان‌شناسان بر آموزش زبان مادري و تحصيل به آن زبان تاكيد مي‌كنند، چرا؟

اين مساله كه كودكان به زبان مادري خود آموزش ببينند، مساله بسيار مهمي است، به اين دليل كه اين زبان تنها زباني است كه كودكان به بهترين نحو آن را متوجه مي‌شوند. پيشينه‌ تحقيقات در سراسر جهان اين مساله را اثبات مي‌كند كه موثرترين راه براي آموزش مفاهيم و مهارت‌ها به كودكان، استفاده از زبان مادري آنهاست. اين آموخته‌ها در تمام عمر با او خواهند بود.

ارتباطات انساني، بيشتر بر زبان متكي است. در اين ميان زبان مادري چه جايگاهي دارد؟

آموزش زبان مادري كاملا طبيعي و ضروري است و در ارتباطات انساني، بسيار مهم و مفيد است. البته در كنار آن، انسان‌ها به زبان مشتركي هم نياز دارند تا بتوانند با يكديگر ارتباط برقرار كنند. با اينكه تنوع زباني كاملا يك مساله طبيعي است اما ما انسان‌ها، به زبان مشتركي نياز داريم تا با كساني كه خارج از حيطه زبان مادري‌مان هستند، ارتباط برقرار كنيم. اما عواطف و احساسات و انديشه‌ها و ارزش‌ها و مفاهيم اينچنيني، مي‌توانند به بهترين‌شكل توسط زبان مادري هر فرد منتقل شوند و در برخي موارد، زبان مادري تنها ابزار موجود براي انتقال مفاهيم ذكر شده است. من هفته گذشته در مراسم تشييع خواننده مشهور امريكايي آفريقايي‌تبار، ويتني هوستون كه بزرگ‌ترين خواننده تمام تاريخ بود، شركت كردم. مادر و خانواده او اصرار داشتند مراسم مخصوص Homegoing براي او برگزار كنند، اين واژه در فرهنگ امريكايي وجود ندارد. فهم اين مراسم در فرهنگ آفريقايي و در آن زبان، امكان‌پذير است كه در آن بر اين اعتقادند كه يك فرد نمي‌ميرد بلكه به خانه اصلي‌اش برمي‌‌گردد؛ خانه‌يي كه خدا را در آن ملاقات خواهد كرد. به بيان ساده‌تر، اين زبان انگليسي، مشخصه همان فرهنگ امريكايي آفريقايي‌تبار نيست.

انسان موجود انديشه‌ورزي است. در اين انديشگي، زبان مادري چقدر مهم است؟

زبان به ما اين امكان را مي‌دهد كه بتوانيم انديشه‌ها و مفاهيم پيچيده را منتقل كنيم. ما به‌وسيله زبان مي‌توانيم درباره غيرممكن‌ها حرف بزنيم كه ممكن است هرگز اتفاق نيفتاده باشند و هرگز هم اتفاق نيفتند. زبان، پيشرفت‌هاي بشر را ممكن ساخته است. بشريت با اتكا به زبان توانسته گام بزرگي براي پيشرفت‌ بردارد و او را براي هميشه از ساير گونه‌هاي حيواني متمايز كرده و به عنوان اشرف مخلوقات مطرح كرده است. صدها سال قبل، فيلسوف بزرگي درباره اساس انسانيت بحث كرده و گفته؛ «من فكر مي‌كنم، پس هستم». امروزه در قرن بيستم ما اين را فهميده‌ايم كه اين زبان است كه اساس انسانيت است و ما را «انسان» مي‌سازد. بنابراين من اين جمله دكارت را عوض مي‌كنم و مي‌گويم: «من حرف مي‌زنم، پس هستم».

زبان مادري چگونه پيوندي با هويت آدمي دارد؟

زبان مادري، تنها زباني است كه انسان‌ها هويت اجتماعي و روانشناختي خود را با آن به دست مي‌آورند. اين زبان، زباني است كه آنها را با ريشه‌هاي خانوادگي و فرهنگي‌شان متصل مي‌كند.

در دنياي كنوني، انسان‌هاي بسياري از آموزش به زبان مادري خود محروم هستند، چنين افرادي با چه مصائبي در زندگي شخصي خود به‌ويژه در حوزه عاطفي و عشق ورزي مواجه مي‌شوند؟


زبان مادري، نخستين آموزه‌يي است كه يك كودك مي‌شنود. حتي برخي زبان‌شناسان بر اين اعتقاد هستند كه صداهاي گنگي كه يك كودك از خود بروز مي‌‌دهد، جزو زبان مادري او هستند. از نظر تئوريك، هر زباني كه كودك از زمان تولد ياد فرامي گيرد، زبان مادري او محسوب مي‌شود. بنابراين، بايد به اين سوال پاسخ داد كه نژاد، قوميت، محل تولد و...، در پروسه آموزش زبان كجا قرار دارند؟ چه اتفاقي مي‌افتد اگر فرض كنيم يك نوزاد آفريقايي‌تبار، از مادر خود جدا شود و در دامن يك مادر امريكايي بزرگ شود و زبان يك امريكايي سفيد را ياد بگيرد؟ از نظر تئوريك، زبان مادري آن كودك، امريكايي است نه آفريقايي. اما از سوي ديگر رنگ پوست و مو و مشخصات ظاهري او، نشان مي‌دهد او يك امريكايي سفيد نيست بلكه يك سياهپوست است. بنابراين هرچند وقتي صحبت مي‌كند، به زبان يك امريكايي سفيدپوست درمي‌آيد اما خودش سفيد نيست و اين يك تناقض است و مي‌تواند عواقب عاطفي داشته باشد و مثلا عشق‌ورزي كودك را تحت تاثير قرار دهد. اين موضوع البته درباره فرد سفيدپوستي كه در پروسه‌‌يي، زبان مادري‌اش تغيير كرد هم صادق است. در اين تناقض، در وهله اول، ممكن است ناراحتي‌ها و فشارهاي زيادي براي اين كودك به وجود آيد. حتي ممكن است او سوژه جوك باشد و توسط گروه‌هاي اجتماعي طرد شود. بنابراين اين تناقض يك مصيبت است. اگر فرد واقعا بخواهد خود را با شريط موجود وفق دهد و به گروه مسلط تعلق داشته باشد تا مثلا امكان يك رابطه رمانتيك براي او در آن گروه فراهم شود، بايد اين فرد سياهپوست به تدريج، هويت خود را نيز با فضاي سفيد تطبيق دهد. اين شرايط، شرايط بسيار دشواري است اما غيرممكن نيست. ما مثال‌هاي زيادي را سراغ داريم كه افراد از فرهنگ‌هاي زباني مختلف، عشق خود را فراتر از زبان، مذهب، نژاد و... پيدا كرده‌اند.

بسياري از زبان‌هاي مادري در جهان در حال نابودي هستند؛ براي حفظ و ارتقاي زبان مادري چه بايد كرد؟ راهكار شما چيست؟ دولت‌ها و روشنفكران جوامع در اين باره چه وظايفي دارند؟چگونه مي‌توان اعلاميه جهاني حقوق زباني را در همه دنيا به‌ويژه كشورهايي كه داراي تنوع زباني گسترده هستند، پياده و اجرا كرد؟

در اينجا هم اميد وجود دارد و هم احتمال. هرگونه تلاش بايد به خرج داده شود تا زبان‌هايي كه كمتر شناخته شده‌اند و به‌صورت گسترده مورد استفاده قرار نمي‌گيرند، حفظ و پاسداري شوند. ما بايد مكالمات متكلمين به اين زبان‌ها را ضبط كنيم، قبل از اينكه آن متكلمين بميرند و اين ميراث انساني را از بين ببرند. زبان يك بخش حياتي از تاريخ انسان است. كمپين‌هاي ترويج زبان، مي‌تواند به گسترش و ترويج ارزش دانستن چند زبان و جايگاه كساني كه به بيش از يك زبان صحبت مي‌كنند، كمك كند. براي مثال، در اجتماعات انساني بايد به اين مساله اهميت داده شود. و همچنين، بايد در زندگي روزمره شهروندان به اين مساله تاكيد شود كه صحبت به بيش از يك زبان، امر شايسته‌يي است. برنامه‌هاي تلويزيوني بايد ارزش‌هاي زباني را به عموم جامعه يادآوري كنند. بايد تالارهاي گفت‌وگو راه‌اندازي شوند و مباحثاتي در سطح جامعه مطرح شود. علاوه برآن، بايد بيلبوردها، فيلم‌ها و مقالاتي تهيه شود تا ارزش‌هاي چندزباني را تبليغ كنند. اولياي كودكان، شهرونداني كه دغدغه زباني دارند، نخبگان و روشنفكران و فعالان دانشگاهي و از همه مهم‌تر دولتمردان، بايد با هم متحد شوند و دست به دست هم بدهند تا بتوانند قوانين چندزباني را تصويب كنند.

Mittwoch, 22. Februar 2012

XOCALI

bu ermeni piçini yadinizdan cixartmayin, bu piç XOCALİ de qardashlarimiza soyqirim aparan Zori BALAYAN'dır, bu piç illerdir interpol terefinden aranip, bu qanli qatilin qatli Turk milletinin ustune ferz olup, minlerle qardash bacimin körpemin qatillerinin bashi olup bu piç..
Übersetzung anzeigen

एर्मेनी सिनायेत्लेरी Qerebagda

bu ermeni piçini yadinizdan cixartmayin, bu piç XOCALİ de qardashlarimiza soyqirim aparan Zori BALAYAN'dır, bu piç illerdir interpol terefinden aranip, bu qanli qatilin qatli Turk milletinin ustune ferz olup, minlerle qardash bacimin körpemin qatillerinin bashi olup bu piç..
Übersetzung anzeigen

Montag, 20. Februar 2012

"حکومت اسلامی را اين سه نفر می‌چرخانند" مسعود نقره کار ويژه خبرنامه گويا


"حکومت اسلامی را اين سه نفر می‌چرخانند"

مسعود نقره کار

ويژه خبرنامه گويا

"......سه "وحيد" کشورمان را در لبه پرتگاه قرار داده اند. اين سه در حال حاضر نخ های آيت الله خامنه ای را در دست دارند:
۱- سردار احمد وحيد دستجردی(۱) ، مسؤل اداره کل حفاظت و اطلاعات بيت رهبری فرزند دکتر سيف‌الله وحيد دستجردی رئيس سابق هلال احمر جمهوری اسلامی است ، خواهر اين سردار، مرضيه وحيد دستجردی، اکنون وزير بهداری کابينه ی احمدی نژاد است. اين سردار در بيت خامنه ای حرف اول را می زند. او به " مرد سايه" معروف شده است . اين فرد زندان دارد ، "زندان ولايت"، و خودش هم مدير کل اين زندان است. فردی به نام سيد رضی حسين شبيری ، شکنجه گر، مسؤل زندان همت در لواسان، نفر دوم حفاظت و اطلاعات بيت رهبری ست و زير دست مرد سايه است. طراح وسازنده ی "زندان شهيد همت" هم يک مهندس ارتشی ست به نام امير- رضا رحيمی طاری، او طراح و سازنده ی زندان زير زمينی ولايت نيز هست ، معاون او مهندس عابدينی و ارتشی ی ديگری به نام امير- دادفر است.

۲- سردار وحيد حقانيان ، معروف به سردار وحيد لقمانيان(۲) ، مسؤل اول اجرائی ،و داماد آيت الله خرازی از آيت الله های نزديک به خمينی و خامنه ای .
۳- سردار احمد وحيدی(۳) ، وزير دفاع ، عامل بمب گذاری در دفتر همياری های يهوديان در آرژانتين که آن زمان فرمانده سپاه قدس بود.
اين سه نفر، به ويژه سرداراحمد وحيد دستجردی ، آدم های اصلی جمعی هستند که مملکت را می چرخانند ، بقيه افراد اين ها هستند:
۴- آقاسيد مجتبی خامنه ای فرزند دوم خامنه ای و داماد حداد عادل ، مسؤل علما و حوزه های علميه ی نظام
۵- سيد رضی حسين شبيری معاون حفاظت و اطلاعات بيت رهبری، و رئيس زندان شهيد همت ابوقريب ولايت فقيه و عضو سازمان حفاظت اطلاعات رهبری
۶- شيخ اصغر حجازی ( مير حجازی ) که در بيت رهبری مسؤل تماس و برحورد با رحانيون است .
۷- حسين طائب مسؤل تماس با روحانيون . مسائل مربوط به روحانيون را رتق و فتق می کند.
۸- سردار حاج قاسم سليمانی ، مسؤل سپاه قدس و مسؤل اول امنيت نظامی نظام
۹-سردار سرلشکر محمد علی جعفری، فرمانده کل سپاه پاسداران
۱۰- سردارسرتيپ محمد رضا نقدی، فرمانده بسيج
۱۱- حاج مرتضی رضائی ، قائم مقام فرمانده سپاه ( نسبتی با محسن رضائی ندارد)
۱۲- سردار سرتيپ پاسداراسماعيل احمدی مقدم ( فرمانده نيرو های انتظامی)
۱۳- اميرارتش – رضا رحيمی طاری
۱۴-اميرارتش - دادفر
۱۵- مهندس عابدينی
جلسه اين جمع غالبا" به رياست سردار دستجردی هفته ای سه روز برگزار می شود . اين جمع در موارد ذيل بحث و تبادل نظر و تصميم گيری می کنند، و تصميم های نهايی را از طريق مجتبی خامنه ای برای کسب تکليف نهايی به اطلاع خامنه ای می رسانند:
۱-تعيين سياست های کلی در باره نيرو های نظامی ( سپاه، ارتش ، انتظامی ، بسيج و .....) و وزارت اطلاعات
۲- تعيين سياست های کلی در روابط خارجی ( بين المللی)
۳-تعيين سياست های کلی در باره انرژی هسته ای ، و هوا و فضا
۴- تعيين سياست های کلی در باره انتخاب رئيس جمهور و تعيين و تائيد ارزشی نمايندگان مجلس شورای اسلامی
۵- تعيين سياست های کلی در باره مدارس علميه ، ائمه جمعه و روحانيون کشور، و مراکز آموزشی
مصوبات اين جمع بعد از تائيد آيت الله خامنه ای به عنوان دستور تائيد شده از سوی ولی فقيه ، لازم الاجراو به مراجع اجرائی جهت اجرا ارسال می شوند.
در رابطه با رويداد های انتخابات سال ۸۸ ، طراح اصلی سخنرانی خامنه ای بعد از انتخابات، که در واقع فرمان قلع و قمع مردم بود ، " وحيد لقمانيان" بود که طرح اش مورد حمايت وحيد دستجردی و احمد وحيدی ، و اين جمع قرار گرفت. ، اين جمع برنامه های مهندسی شده سرکوب و درگيری تظاهرات ها را سازمان دهی کردند (۴)
معاود های عراقی اهرم های اجرائی حکومت
در مملکت ما عده ای مسؤليت می کنند مثل خامنه ای و احمدی نژاد و سه " وحيد" و افراد ديگر بيت رهبری که به نام برخی از آن ها اشاره کردم ، وعد ه ای هم مملکت را اداره می کنند و کار ها را می گردانند. اکثر اين دست افراد از معاودين عراقی هستند که از راس هرم حکومتی تا قاعده آن وجود دارند. اين ها ايرانی هايی هستند که به عراق مهاجرت کرده بودند و يا به دلايل محتلف به آنجا گريخته بودند، و بعد به ايران بر گردانده شدند.اين ها دو سه نسل را شامل می شوند.
در زمان شاه گروهی از اين ها راصدام از عراق اخراج کرد. دولت وقت برای آن ها در محلی بين پل ذهاب و کرند ، نرسيده به دالاهو ساختمان های قشنگ و مدرن و ويلائی ساخت . اينها فقير و قبيله ای و عشيره ای زندگی کرده بودند و اهل زندگی در آپارتمان و اين نوع خانه ها نبودند .بيشترشان در کرمانشاه و غرب کشور پخش شدند. هنگام جنگ و بعد از جنگ اين ها نفوذ زيادی به دست آوردند. وقتی جنگ شد عده ای از شيعيان از عراق فرار کردند. ، حتی از ارتش عراق ، و بيت امام آن ها را زير بال و پر خود گرفت. عده ای از اسرای جنگی که سنی بودند زير فشار و بالاجبار شيعه شدند و در ايران ماندند،و پست و مقام گرفتند و سپاه بدر را تقويت کردند ، که بيشترمعاود های شيعه فراری ازعراق بودند. کار بازجويی و شکنجه اسرای عراقی با افراد معاود سپاه بدر بود .خيلی از اين ها شيعه و تواب شدند و بعد به پست و مقامی رسيدند. از همين ها گروه " جيش المهدی" صدر در عراق ساخته و تقويت شد. گروه ای که با نظارت خمينی کار می کرد.
نمونه مطرح از معاودين عراقی آيت الله سيد محمود هاشمی شاهرودی ست. او در کلاس های درس خمينی در نجف حاضر می شد و بعد ها هم از نزديکان خامنه ای شد. ابتدا خمينی از او خواست رياست مجلس اعلای انقلاب اسلامی را بپذيرد و حزب الدعوه را هم فعال کند ، اينکار را کرد و بعدحاصل تلاش های اش را تحويل حکيم داد. شاهرودی قانون قضائی و کيفری ۱و۲ ، . قصاص، ديات، حد، تعزير و.... را نوشت . معاودين در همه ارگان ها هستند .عده ای از وکلای مجلس معاود عراقی هستند. خود لاريجانی ها متولد نجف هستند(۵) . معاود ها اعضای گروه های لباس شخصی ها و نيروهای انتظامی هستند و نقش فرماندهی مزدوران سوری و عراقی و سوماليايی را دارند.
کارهای اجرائی در سطح استاندار ، فرماندار ، بخشدار و بسياری از کارکنان آموزش و پرورش ، که عربی و فارسی خوب می دانند به عهده معاودين گذاشته شده است . با سواد های شان وارد دستگاه های اداری و دارای پست کليدی شدند و بی سواد ها را به سپاه و بسيج و نيروهای انتظامی سپردند و يا در نيروهای لباس شخصی از آن ها استفاده می کنند. بسياری از شکنجه گر های زندان ها ،به ويژه در زندان کهريزک به وقت انتخابات ۸۸ از همين افراد بودند و هستند. کسانی که در خيابان ها اعدام می کنند و يا شلاق می زنند اکثرا" معاود عراقی هستند. نگاه کنيد به شهرک قدس، کربلا و نجف است ، اکثرا" عراقی معاود هستند ، غالبا" در بيرون خانه فارسی حرف می زنند و در خانه عربی.
در ميان طلبه ها و آخوند ها هم معاود ها بسيارند. در گذشته بسياری از طلبه های شيعه از ايران می رفتند نجف، علمای اصلی در نجف بودند. رفتن طلبه ها در زمان رضا شاه بيشتر شد.، اين ها در نجف جا نداشتند. در چند کيلو متری نجف کاروانسرا هائی بود که اين طلبه ها در آن کاروانسراها زندگی می کردند ، به ويژه در روستائی به نام " حائر". طلبه ها بيشتر در اين روستا جمع شده بودند. چون تعداد آن ها هم زياد بود همه به حائری ها معروف شدند و بسته به اينکه از کدام شهر آمده بودند به نام آن شهر صدا زده می شدند مثل حائری شيرازی ،حائری مازندرانی، حائری آملی ، حائری يزدی، حائری خوانساری و....... و قتی خمينی به ايران برگشت اينها را اکثرا" آورد ايران ، که آيت الله شاهرودی يک نمونه است . نام فاميل شاهرودی " نجفی" ست. مادرش اهل منطقه ای در خراسان بود. زن اش دختر يکی از علمای شاهرود است و او نام فاميل زن اش را برداشته است . محمدرضا نقدی، فرمانده نيرو های بسيج هم نمونه ی ديگری است. او هم معاود عراقی ست ودر شهر نحف به دنيا آمده ، پدرش شيخ علی اکبر ثمانی بود....."

Freitag, 17. Februar 2012

فیلم شکنجه و تحقیر دسته جمعی افغان ها در ایران

فیلم شکنجه و تحقیر دسته جمعی افغان ها در ایران

فیلم شکنجه و تحقیر دسته جمعی افغان ها در ایران

پخش ویدیوی بدرفتاری نیروهای انتظامی ایران با افغانستانی های پناه جو در این کشور که مدتی است بر روی شبکه یوتیوب قرار داده شده است، موجی از انتقادها را در میان کاربران اینترنت بر انگیخته است.

در این فیلم بازداشت شدگان افغانستانی که ظاهرا به طور غیر قانونی وارد ایران شده اند در محوطه ای قرار داده شده و مجبور به زدن روی سری و ضرب یکدیگر شده اند.

یکی از نظامیان ایرانی بازداشت شدگان افغانی را که صف کشیده شده بودند، وادار کرد که بر سر وصورت یکدیگر بکوبند. دیگر سربازان ایرانی حاضر با خنده های ممتد خود این نظامی ایرانی را تشویق به ادامه برخورد غیر انسانی با پناهجویان افغانستانی می کردند.

در قسمتی از فیلم ارائه شده، نظامی ایرانی از این مهاجرین که به طور نشسته به صف کشیده شده اند می خواهد که بگویند " ما دیگر به ایران نمی آییم".

این درحالی است که هنوز هیچ واکنشی از سوی مقامات افغانی و یا ایرانی نسبت به انتشار چنین فیلم هایی نشان داده نشده است.

http://www.youtube.com/watch?v=8cJ_y1CYIkY&feature=player_embedded


Mittwoch, 1. Februar 2012

آیا دموکراسی مساله ملی را حل می کند؟ - ماشااله رزمی

آیا دموکراسی مساله ملی را حل می کند؟ - ماشااله رزمی

چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱٣۹۰ - ۱ فوريه ۲۰۱۲

رشد جنبش های ملی غیرفارس درایران دردهه های اخیرمباحث جدیدی را وارد گفتما نهای سیاسی کرده است و بسیاری از گروهها وشخصیتهای سیاسی دریافته اند که بدون توجه به حل مساله ملی درکشور چند فرهنگی ایران ، هرگونه تلاش سیاسی برای استقرار دموکراسی بی نتیجه می ماند. ناکامی جنبش سبز درجلب حمایت ملیت های غیر فارس نشان داد که دوران ساختن آلترناتیوهای سراسری از مرکزبدون طرح خواسته های ملیت های غیر فارس و دعوت از آنان برای پیوستن به آلترناتیومورد نظرسپری شده است زیراآلترناتیوهای منطقه ای بوجودآمده وپایگاه اجتماعی قابل توجهی پیداکرده اند . این آلترناتیو های منطقه ای در مبارزه با دیکتاتوری حاکم مرکزی سهم بسزائی دارند ودیگرهیچ کس نمیتواند بدون شرکت نمایندگان رسمی این آلترناتیوهای منطقه ای درمورد فعالیت سیاسی مردمان این مناطق درجای دیگرتصمیم بگیرد زیرااین ملیت ها برای هرگونه همکاری وفعالیت مشترک خواهان برسمیت شناخته شدن « حق تعیین سرنوشت ملی» خودشان هستند.

علل رشد جنبش های منطقه ای

بعد ازجنگ دوم جهانی تا پایان جنگ سرد ، فعالین غیرفارس بدون عمده کردن خواسته های ملی خوداکثریت اعضاء و هواداران احزاب وسازمانهای سیاسی سراسری ایران را تشکیل می دادند اما انحلال اتحاد شوروی وتجدید حیات ناسیونالیسم درسیاستهای جهانی اوضاع را تغییر داد وباعث رشد چشمگیر گروههای ملی گردید . پایان جنگ سرد روند گلوبالیزاسیون را تسریع کرد وبه رشد هویت های ملی کمک نمود و اکنون دولت – ملت های مصنوعی از بالا و پائین سائیده می شوند . از بالا روند گلوبالیزاسیون مرزها را می شکند و اختیارات دولت – ملت ها را تقلیل می دهد و از پائین بارشد سریع هویت های اتنیک تحت تاثیرانقلاب انفورماتیک وگردش آزاد اطلاعات ، دولت – ملت بطور جدی تضعیف می شود و باین ترتیب هویتی که برای مشروعیت بخشیدن به دولت – ملت درنظرگرفته شده بود اعتبار خود را ازدست می دهد وبحران هویت جامعه را منقلب می سازد . این تغییرات در کشورهای چند ملیتی نظیرایران محسوس تربوده است بویژه که جمهوری اسلامی با استفاده ازتریبونهای انحصاری کوشید هویت ایرانی ، اسلامی شیعی برای مردم بتراشد که ناکام ماند . بعد ازپایان جنگ ایران وعراق وبازگشت رزمندگان ازجبهه به زادگاههای خودشان ، گروههای فرهنگی – سیاسی با هویت ملی درمناطق غیر فارس تشکیل شدند وهمچنین روی آوردن بخشی از فعالین سیاسی سوسیالیست سابق به فعالیت های ملی آرایش سیاسی ایران راعوض کرد وغیرفارس ها بتدریج ازتشکل های سراسری جدا شده و به صفوف گروههای ملی – منطقه ای پیوستند وهویت خود رابراساس ریشه های ملی خود تعریف کردند .

در ابتدا بسیاری از سیاسیون قدیمی این تغییر وضعیت وتغییر گفتمان سیاسی را بر نمی تابیدند . فعالین ملی را جدی نمی گرفتند و فعالیت های آنان را تجزیه طلبی می دانستند وفکر می کردند اگراز مساله ملی حرف بزنند گروههای تجزیه طلب را تقویت می کنند بعنوان مثال قیام بیست وپنج شهرآذربایجان دراعتراض به توهین روزنامه ایران ارگان دولت به آذربایجانی ها دراول خرداد 1385که تعدادی کشته ازجمله چهار نفردرشهرسولدوز(نقده) داشت ، عملا ازطرف گروههای سراسری بایکوت شد وانعکاس نیافت وآنهائی هم که مجبور شدند به این واقعه بزرگ اشاره بکنند به تخطئه کردن حرکت بعنوان انحراف سیاسی پرداختند وآنرا محکوم نمودند . اما ورود مبارزه ملیت های غیر فارس از فاز فرهنگی به فاز سیاسی نمی توانست برای همیشه کتمان شود بویژه دربعضی ازمناطق حرکات جنبه توده ای داشت و با ترکیب وعملکرد روشنفکری گروههای سراسری کاملا متفاوت بود .این نیروها درعرض دودهه به یک قدرت سیاسی منطقه ای تبدیل شدند وسازمانهای منطقه ای بوجود آوردندوبارشدتضاد مرکزبا پیرامون، سیاستهای جمهوری اسلامی را به چالش کشیدند . وگروههای سیاسی سراسری را به موضع گیری واداشتند . حالا دیگراکثریت احزاب و گروههای سراسری حضور متشکل فعالین حرکت های ملی درمناطق غیرفارس را پذیرفته اند وفقط افراد وگروههائی به فعالین ملی غیرفارس کم بهاء می دهند که با مبارزه میدانی درداخل کاملا بیگانه اند .

بعد از پذیرش واقعیت وجودی گروههای ملی – منطقه ای اکنون چگونگی حل مساله ملی و نقش فعالین مناطق ملی درسیاستهای سراسری مطرح است و دراینجا رابطه دموکراسی با مساله ملی عنوان می شود و بعضی از فعالین سیاسی منفرد یا متشکل درگروههای سراسری معتقدند که استقرار دموکراسی درایران مساله ملی را حل می کند و نیازی به فعالیت های مستقل ملیت ها نیست و خواهان این هستند که همه باهم دست بدست هم بدهند تا جمهوری اسلامی سرنگوم شود وآنگاه همه به حقوق خود واز جمله غیر فارس ها نیز به حقوق ملی خود برسند .

درزیر سعی می شود غیر واقعی بودن این نظر نشان داده شود و ثابت گردد که دموکراسی مساله ملی را حل نمی کند زیرا موضوع مساله ملی دموکراسی نیست بلکه حق تعیین سرنوشت است که مقدم بردموکراسی و زمینه سازآن می باشد .

دموکراسی

وینستون چرچیل گفته « دموکراسی بد ترین نوع حکومت است منهای تمام اشکال دیگرحکومت » یعنی بشرتا به امروز نوع حکومتی بهترو کارآ تراز دموکراسی اختراع نکرده است . روزگاری تصور می شد که سوسیالیسم و کمونیسم شکل نهائی حکومت بشری خواهد شد وتمام مشکلات را حل خواهد کرد ولی شکست تجربه سوسیالیسم بعد ازهفتاد سال دراتحاد شوروی سابق نشان داد که انواع نظام های دموکراتیک با تمام ایراد هائی که می تواند برآنها وارد باشد فعلا ماندگار ترین و پذیرفته شده ترین نوع حکومت می باشند .

با قبول برتری حکومت دموکراتیک برسایراشکال حکومتی این سوال مطرح می شود که آیا دموکراسی قادر است مساله ملی را حل کند یانه ؟ جواب این سوال یک « نه» بزرگ است زیرا اگردموکراسی مساله ملی را حل می کرد تابحال مشکلات ملی درکشورهای انگلستان ، فرانسه ، اسپانیا وغیره را که حکومت های دموکراتیک دارند حل می کرد درحالیکه می بینیم سیصد سال است مساله ملی ایرلند درانگلستان حل نشده است یا فرانسه که زادگاه دموکراسی مدرن است دردویست سال گذشته نتوانسته مسله ملی کورس راحل کند واسپانیا نیز هنوز بامساله ملی باسک بصورت حادی درگیراست. دموکراسی نمی تواند مساله ملی راحل کند زیرااز نظر جامعه شناسی حل مساله ملی درهرجامعه ای مقدم براستقراردموکراسی است ونه برعکس.

موضوع مساله ملی حق تعیین سرنوشت و رهائی (امانسیپاسیون)است و نه دموکراسی . معنی امانسیپه درزبان لاتین بمعنی رها شدن می باشد . هنگام خریدن برده ، برده فروش دست برده را در دست خریدارمیگذاشت ومعامله انجام می گرفت واگرصاحب برده می خواست برده را آزاد کند ، با دست خود اورا رها می کرد و می گفت از این لحظه به بعد آزاد هستی اما امروز درعلوم انسانی امانسیپاسیون بمعنی برداشتن یوغ از گردن ، رهائی از بندگی ، رها شدن یک فرد ، یک طبقه و یک ملت ازاسارت و وابستگی است .

امانسیپاسیون درمتون فارسی اغلب به آزادی ترجمه می شود که نارسااست چون رهائی خود مقدم برآزادی( لیبرته)می باشد . دریک جامعه برده داری نمی توان از آزادی ودموکراسی صحبت کرد زیرا برده قبل ازانتخاب شکل آزاد زندگی و تشکیل حکومت دموکراتیک باید از بردگی رهائی یابد تا بتواند آزادانه زندگی کند ویا دریک جامعه مستعمره نمی توان از دموکراسی حرف زد چون استعمار شده واستعمارگربا هم برابر نیستند برای آزادی ودموکراسی ، استعمارشده قبل ازهرچیز باید از قید استعمار رهاشود . زنان در یک جامعه مرد سالار تازمانیکه ازقید سنت های عقب مانده تاریخی رها نشده اند نمی توانند با مردان برابر وکاملاآزاد باشند وازدموکراسی مدرن حرف بزنند . بطورخلاصه درجامعه برده داری، درجامعه مستعمره و در جامعه مرد سالار ، مساله رهائی ( امانسیپاسیون) مقدم بردموکراسی است .

البته دراینجا صحبت از دموکراسی مدرن است زیرا اشکال بدوی دموکراسی شبیه آن نوع دموکراسی که دردولت شهرهای یونان وجود داشته، یا آن نوع برابری که در جوامع ایلی وجود داشته ودموکراسی روستائی مد نظر نیستند . صحبت از زمان حال و دموکراسی های مدرن است که شهروندان آزاد حکومت منتخب خودرا بوجود آورده باشند .

مساله ملی درکشورهای چند ملیتی از زمانی شروع شده است که حکومت مرکزی و دولت – ملت تحمیلی ساخته شده وبطورمشخص مساله ملی درایران از زمان بقدرت رسیدن رضا شاه درسال 1304 آغاز گشته و روز به روز تشدید گردیده تا آنجا که امروز به مهمترین مساله سیاسی جامعه تبدیل شده است این مساله سیاسی وقتی یچیده تر می شود که اوپوزیسیون حکومت مرکزی فکرمی کند با استقرار دموکراسی درایران مساله ملی حل خواهد شد و لزومی ندارد که قبل ازاستقراردموکراسی به حل مساله ملی پافشاری بشود . همین دیدگاه باعث شده فعالین ملل غیرفارس حساب خود را ازتشکل های سراسری جدا بکنند وگاها نیز رو در روی آنها قراربگیرند که متاسفانه این عمل بنفع دیکتاتوری حاکم تمام می شود .

اصطلاح امانسیپاسیون ازدوره رنسانس دراروپا واردفرهنگ جامعه شناسی شده است وپیدایش تفکر انتقادی و رهائی ازقیود باورهای متافیزیک راه را برای پیدایش مدرنیته و برخورد علمی با انسان ، جامعه وطبیعت بعداز رنسانس باز نموده است . آبراهام لینکلن دراثنای جنگهای جدائی جنوب آمریکا با طرح لغو بردگی امانسیپاسیون را وارد فرهنگ سیاسی نمود و لامارتین با نطق های آتشین خود در پارلمان فرانسه رهائی مردمان مستعمرات را خواستار گردید و پیشگامان جنبش های زنان نیز رهائی زنان را برابر با آزادی کامل جامعه عنوان کردند . وقتی سخنرانی های لینکلن را می خوانیم ، وقتی نطق های لامارتین را مرور می کنیم ، هنگامیکه صحبت های مارتین لوترکینگ راگوش می کنیم متوجه می شویم که این مردان بزرگ از دموکراسی حرف نمی زنند بلکه از امانسیپاسیون حرف می زنند که پایه اولیه آزادی ومقدمه دموکراسی است . پیر بوردیو فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی وقتی از نزدیک رنج و مشقت ملت الجزایر راکه مستعمره فرانسه بود از نزدیک مشاهده کرد و رابطه سلطه گروزیرسلطه را دید ، امانسیپاسیون ملی را پیشنهاد کرد که بدست خود الجزایری ها انجام بگیرد . قوام نکرومه درغنا و پاتریس لومومبا درکنگو با شعار امانسیپاسیون علیه استعمار شوریدند وامه سه زر امانسیپاسیون را موضوع اشعار رهائیبخش خود کرد . در این میان بی شک فرانتس فانون تئوریسین برجسته جنگهای ضد استعماری ،رهائی انسانهای مستعمرات را توسط خودشان بیش ازهرکس دیگر فرموله کرده است بهمین جهت اوبرجسته ترین نظریه پردازامانسیپاسیون درقرن بیستم می باشد

در دوران ما امانسیپاسیون با شعار آزادی ودموکراسی مطرح می شود اما امانسیپاسیون همیشه به دموکراسی منتهی نمی شود . برای یک برده امانسیپاسیون عبارت است از لغو بردگی هرچند که نظام سرواژ جایگزین آن می شود . برای یک فرد اسیراستعمار دموکراسی یعنی استعمار زدائی که معمولا به نئوکلنیالیسم منجر می گردد . برای مردمی که وطنشان اشغال شده امانسیپاسیون یعنی استقلال حتی اگر به حکومت غیردموکراتیک بیانجامد .

بطور کلی انقلاب ها بلا فاصله به دموکراسی منجر نمی شوند ولی می توانند زمینه دموکراسی را اماده بکنند زیرا انقلاب عمدتاعلیه ظلم ودیکتاتوری است ودر جوامع دیکتاتوری قبل ازانقلاب ، دیکتاتورها قدرت انحصاری دارند و اجازه نمی دهند مردم متشکل بشوند و دموکراسی تمرین بکنند و لذا درمرحله انقلاب اکثریت مردم با دموکراسی بیگانه اند وفقط می خواهند ازظلم واستبداد و استعمار واستثمار رها بشوند و وقتی رها شدند تازه در می یابند که باید دولت سازی بکنند و بعد از آنکه نهاد های دولتی شکل گرفتند مساله دموکراسی و دولت دموکراتیک ومنتخب مردم به خواست همگانی تبدیل می شود و برای آن نیز باید مبارزه بکنند.این واقعیت های تلخ با ایدآل های روشنفکران دموکرات درتضاد قرار می گیرد اما ازنظر تاریخی امانسیپاسیون مرحله ای اجتناب ناپذیری است که جوامع انسانی در روند تکاملی خود از آن عبور می کند .

استعمار داخلی

حال این سوال مطرح می شود که ملیت های غیرفارس درایران درکدام یک از شرایط اسارت قرار دارند که خواهان رهائی خود می باشند؟ آیا وطن غیرفارس ها دراشغال بیگانه قرار دارد یا مناسبات استعماری دراین مناطق برقرار است؟

به این سوال ، ستم ملی و نژادپرستی موجود درایران جواب می دهد. هرفرد سیاسی اگر واقعگرا باشد نمی تواند وجود ستم ملی و نژادپرستی رادرحق ملیت های غیرفارس درایران انکارکند .

صادق زیبا کلام از تئوریسین های جمهوری اسلامی می گوید که « همه ایرانی ها نژادپرست هستند» وعباس عبدی نظریه پرداز دیگر می گویند« مناطق ملی توسط نهاد های امنیتی مدیریت می شوند» باین ترتیب آشکارا به نژادپرستی واشغال نظامی اعتراف می کنند .

هیجده نفر ازکارشناسان کمیته ضد نژادپرستی شورای حقوق بشرسا زمالل ملل متحد در27 اوت 2010 نظر دادند که درایران سیاست نژادپرستانه علیه اقلیت های اتنیک ازجمله آذربایجانی ها اعمال می شود و ازجمهوری اسلامی ایران خواستند که حقوق بشر را رعایت کرده وبه تبعیضات نژاد پرستانه پایان دهد .

استناد

پان ایرانیست ها به قومی بنام آریا که ازفرهنگ نژادگرای آلمان بین دوجنگ گرفته شده ومنتسب کردن ملل ساکن در ایران به آن قوم موهوم نژادپرستی اشکاراست دراینجا نژادپرستی به ظاهرافراد مربوط نیست بلکه نژادپرستی فرهنگی مورد نظر می باشد . ترک ستیزی وعرب ستیزی که از نمادهای فرهنگ فارسی است ، نژادپرستی فرهنگی آشکار می باشد .همچنین تبعیض مذهبی بازر ترین وجه استعمار فرهنگی است که جمهوری اسلامی آنرا قانونی کرده است وسنی ها حق انتخاب شدن به ریاست قوای سه گانه را ندارند و رهبرمملکت نیز طبق قانون باید شیعه دوازده امامی باشد .

مبارزات هشتاد وچند ساله این ملیت ها با حکومت مرکزی ونیروی گریزازمرکزی که اکنون دراین مناطق شکل گرفته وخواسته های مشخصی را مطرح می کند بیانگر وجود وضعیتی است که ازنظرجامعه شناسی« استعمار داخلی» نامیده می شود .

ممنوعیت آموزش بزبان مادری ، آسیمیلاسیون اجباری ، تحقیر فرهنگی وتبعیض اقتصادی وسیاسی همراه با نگاه امنیتی به ملل غیر فارس موارد بارزسیاستهای استعمار داخلی هستند منتهی درهشت دهه گذشته بعلت وجود دیکتاتوری ونبود آزادی بیان این حقایق کتمان شده واکثریت مردم ریشه گرفتاریهای خود را نمی دانند و عده ای از روشنفکران ملیت حاکم نیزطرح این مسائل را تبدیل به تابو کرده وتحت عنوان دفاع از وحدت ملی و تمامیت ارضی مانع هرگونه روشنگری شده اند .

اقتصاد این مناطق به بهای رشد وشکوفائی اقتصاد مرکز ، نابود شده است . سطح رفاه وخدمات درتهران واصفهان اصلا با بلوچستان وکردستان و تا اندازه ای با خوزستان وآذربایجان قابل مقایسه نیست . یک بلوچ ازهیچ جهت با یک تهرانی برابر نیست . نه مذهب ، نه زبان ، نه طرز زندگی ، نه وضعیت معیشتی ، نه کاری که انجام می دهد دریک سطح قرارندارند ما دراینجا با ملیت فقیر وملیت غنی طرف هستیم وادعای برابری وبرادری اینان فقط برای فریب

نااگاهان است. خوزستان بیشتراز کویت وقطر نفت وگازدرزیرخاک خود دارد وعلاوه برآنها خوزستان دارای زمینهای حاصلخیز وآب شیرین فراوان است که ارزش آنها کمترازنفت و گازنمی باشد ولی استعمار داخلی عرب های خوزستان را محروم ازاین ثروت ها نگاهداشته است .

در سال 1299 هنگام کودتای سید ضیاء ورضا خان میرپنج تقریبا تمام ایالت ها که ممالک محروسه ایران نامیده می شدند بلحاظ اقتصادی وشرایط زندگی شبیه هم بوددند و فقروثروت تنها به حاصلخیزی خاک وتراکم جمعیت مربوط بوداما بعدازایجاد دولت متمرکز درتهران،استقلال نسبی ایالات ازبین رفت وملل غیرفارس تحت عنوان مبارزه با خان خانی درتمام ایالات سرکوب شدند واقتصادشان تخریب گشت . هنگامیکه رضا شاه حکومت خود مختارشیخ خزعل را درخوزستان که درآن زمان عربستان نام داشت برانداخت. منطقه تحت حاکمیت شیخ خزعل آباد ترین منطقه درتمام منطقه ازشمال تاجنوب خلیج فارس بود واکنون بعدازهشتادوچندسال علیرغم وجود دریائی ازطلای سیاه درزیرخاک خوزستان مردمان آنجا درفقروفلاکت زندگی می کنند وبحرین وقطرودوبی که آنموقع دهکده های ماهیگیری گمنامی بودند حالا به کانونهای قدرت وثروت درمنطقه تبدیل شده اند وعقب ماندگی خوزستان فقط حاصل استعمار داخلی است که نه تنها از ثروت نفتی خود بهره مند نمی شود بلکه آبهای خوزستان نیز به قم و یزد منتقل می گردد.

آذربایجان درانقلاب مشروطه ثروتمندترین ایالت ممالک محروسه بود وهمین قدرت اقتصادی اجازه می داد که یک سال تمام درمقابل قشون مستبدین مرکز مقاومت کند وازمشروطیت دفاع نماید امااکنون آذربایجان طبق آمار وزارت صنایع درمیان سی استان درمقام هفدهم قرارگرفته است و سیاست ویران سازی آن با خشکاندن دریاچه اورمیه همچنان ادامه دارد. فرق اساسی آذربایجانی ها با سایر ملیت های غیر فارس اینست که آذربایجانی ها قبل از بقدرت رسیدن رضا شاه ملیت حاکم بودند و هزار سال سابقه حکومت دارند وتضعیف اقتصادی وتحقیر فرهنگی آنان یک استراتژی استعماری بوده وهمچنان هست تا نگذارند آذربایجانی ها دوباره قدرت بگیرند .

بیست سال پیش وضعیت اقتصادی واجتماعی کردستان ایران وکردستان عراق مشابه هم بود ولی اززمانی که کردستان عراق تحت حمایت سازمان ملل متحداستقلال نسبی بدست آورد شروع به توسعه نموده بطوریکه اکنون با کردستان ایران قابل مقایسه نیست و زبان کردی درآنجا به زبان دانشگاهی تبدیل شده است اماکردستان ایران همچنان اسیرفقر وعقب ماندگی است که نتیجه مستقیم استعمارداخلی می باشد .

درسال 1350 هنگامیکه بحرین با انجام رفراندوم زیرنظر جامعه بین المللی ازایران جدا ومستقل شد ، جزیره متروک و بی اهمیتی بود که نود ونه درصد مردم ایران ازجدائی آنجا با خبر نشدند همین بحرین اکنون مرکز بیمه وبانکداری منطقه است و درآمد سرانه آن ده برابر درآمد سرانه ایران می باشد .

ترکمن صحرا حاصلخیز ترین زمینهای کشاورزی را دارد اما از دوره رضا شاه به بعد ترکمن ها را سرکوب و زمینهایشان را بین سرهنگان و درباریان تقسیم کردند و جمهوری اسلامی نیز با مهاجرت دادن غیربومی ها به ترکمن صحرا ترکیب جمعیتی انجا را تغییر داده واکنون تمام کارها و زمینهای مرغوی ترکمن صحرا به شیعه های طرفدار حکومت واگذار شده است و سنی زدائی درمنطقه پیش می رود وهمه این اعمال سیاستهای استعماری می باشند .

ممکن است گفته شود که حکومتهای دیکتاتوری چنین دره عمیقی بین مرکز وپیرامون ایجاد کرده اند واگرحکومت دموکراتیک وجود داشت چنین نمی شد .

می دانیم که واقعیت ها با اما واگرعوض نمی شوند باید قبول کرد که کشوری چند فرهنگی وکثیرالمله با 1648000 کیلومتر مربع مساحت ویکصد میلیارد دولاردرآمد سالیانه نفت اگربا حکومت متمرکزو توسط یک ملیت اداره شود نتیجه ای غیرازاین ببارنمی آورد . حکومت متمرکز گهواره دیکتاتوری است واین دیکتاتوری زمانی کامل می گردد که ریشه اقتصادی داشته باشد و درآمد نفت برای حکومت مرکزی ایران این امکان را فراهم می سازد و پایه های دیکتاتوری را تثبیت می کند . دراینجا نیت حکام دردرجه بعدی اهمیت قرارمی گیرد. قدرت تمایل به انحصاروفساد دارد وساختارمتمرکز را تدریجابه دیکتاتوری تبدیل می کند.

طی نزدیک به یک قرن گذشته بعلت تداوم ستم ملی درایران ملیت فارس رشد کرده وقدرتمند شده وسایرملیت ها یا آسیمیله شده اند ویا فقیرتر شده اند . فرهنگ وهویت ملیت های غیرفارس تخریب ونابود شده ودرعوض تمام بودجه آموزشی کشور به توسعه فرهنگ فارسی اختصاص یافته است . نقش ملیت های غیرفارس دراداره کشور روز بروز کمتر شده تا بدانجا که اکنون بعضی از ملیت ها مانند بلوچ ها وترکمن ها اصلا درحاکمیت کشور نقش ندارند و بعضی دیگرمانند آذربایجانی ها با اینکه لا اقل یک سوم جمعیت کشور راتشکیل می دهند فقط درپست های درجه دوم وکم اهمیت حضور دارند و روز بروز نیزحاکمیت کشورتک ملیتی ترشده وبیش ازپیش درانحصارملیت فارس قرارمی گیرد.

مرزداران غیور

در کتابهای درسی فارسی، ملیت های غیرفارس را مرزداران غیور خطاب می کنند اما بلافاصله اضافه می کنند که متاسفانه قدرتهای بیگانه برای ازبین بردن وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران مرزنشینان را تحریک می کنند تا ایران را تجزیه کنند . این نوع آموزش ها ذهن کودک را ازهمان نوباوگی نسبت به ملیت های غیر فارس که اکثرا در پیرامون کشور ساکن هستند بد بین می کند وکودک تصور می کند که هرترک وکرد وبلوچ وعرب یک تجزیه طلب مادر زاد است مگراینکه غیرآنرا اثبات کند. همین آموزشهای انحرافی و نژاد پرستانه منجر به این شده است که بسیاری از روشنفکران فارس نیز دربرخورد با مساله ملی وخواسته های ملیت های غیرفارس به یک پان ایرانیست و راسیت تبدیل شوند واصول پایه ای دموکراسی را زیر پا بگذارند .بقول پیربوردیو « خشونت سمبلیک» همه جانبه اعمال می شود . وقتی یک کارگر فارس همکار ترک خود را« ترک خر» و دیگری را« تازی »یا «عرب سوسمارخور» خطاب می کند ، خشونت ملتی بر ملت دیگر را نشان می دهد که این زخم زبان ها روح و جان انسانها را آزرده می سازد و فاصله ها را بیشتر می کند.

چگونگی تحقق رهائی ملی

امانسیپاسیون وحق تعیین سرنوشت ملی یک مساله ژئوپلیتیک است و نه تنها به سیاست حکومت مرکزی هرکشور بلکه به سیاستهای منطقه ای وجهانی نیزمربوط می شود . اگرحکومت مرکزی عاقلانه برخورد کند و حق تعیین سرنوشت را برسمیت بشناسد مساله درخود مملکت با صلح وآرامش حل می شود نظیر آنچه که دراکثرکشورهای اروپائی انجام گرفته اما اغلب حقوق ملیت ها از طرف حکومت مرکزی برسمیت شناخته نمی شود وکاربه کشمکش ودخالت خارجی وحتی جنگ داخلی منجرمی شود بدینجهت برای رهائی ملی فراهم بودن شرایط منطقه ای وبین المللی ضروری است .

درقرن بیستم سه بارموج امانسیپاسیون مناطق تحت سلطه را فراگرفت .

مرحله اول زمانی بود که در جریان جنگ دوم جهانی ژاپن با حمله به کشورهای آسیای جنوب شرقی به استعمار کشورهای غربی پایان داد وحق تعیین سرنوشت ملل آن کشورها را برسمیت شناخت. با شکست ژاپن درپایان جنگ کشورهای انگلستان ، فرانسه وهلند خواستند دوباره برگردند واستعمار را مجددا برقرار سازند اما ملل ویتنام و لائوس و کامبوج و برمه واندونزی درمقابل بازگشت استعمارگران مسلحانه ایستادند وآنها را شکست دادند وآمریکا نیزبه تنها مستعمره خود یعنی فیلیپین استقلال داد وباین ترتیب تمام جنوب شرقی آسیا مستقل شد وبا استقلال هندوپاکستان آسیا از استعمار رهائی یافت.

مرحله دوم استعمار زدائی درشمال آفریقا بعد ازجنگ شروع شد و بتدریج به سراسرآفریقا گسترش یافت که جنگهای ضد استعماری تا دهه هشتاد میلادی وسقوط دولت سالازاردرپرتقال که برزیل وجنوب غربی آفریقا را مستعمره کرده بود ادامه داشت ونهایتا با پایان سیستم آپارتاید درآفریقای جنوبی استعمار کلاسیک درافریقا خاتمه یافت.

مرحله سوم با سقوط دیواربرلن شروع شد وباانحلال اتحاد شوروی درسال 1991وبرهم خوردن اردوگاه سوسیالیستی وآزادی ملل شوروی سابق وبعدا کشورهای بالکان پایان یافت .

اشاره به این نکته خیلی مهم است که درجریان جنگ دوم جهانی طرف های درگیرجنگ سیاستها رقبای خود را افشاء می کردند و با اشغال کشورها مخالف بودند وهمچنین برای افزایش قدرت نظامی خود ازمردم مستعمرات سرباز گیری می نمودند که در نتیجه این اعمال باعث بیداری عمومی شد و منجر به استقلال مستعمرات بعد ازجنگ گردید .

بطورخلاصه درپایان جنگ دوم جهانی هنگام تشکیل سازمان ملل متحد 55 دولت دردنیا وجود داشت که عضو رسمی سازمان ملل شدند واکنون اعضاء سازمان ملل متحد با احتساب دولت خودمختارفلسطین به 195 رسیده است و روند رهائی ملی و تشکیل دولتهای جدید همچنان ادامه دارد .

چنانکه مشاهده می شود رهائی ملی می تواند خود جوش واز درون باشد مانند مورد الجزایر که البته یک سوم جمعیت خود را درجریان جنگهای استقلال ازدست داد . یا اینکه دراثرجنگهای جهانی ومنطقه ای تحقق می یابد مانند اندونزی (هند هلند)ویا ترکیبی ازایندو مانند اغلب کشورهای آفریقای سیاه ویا دراثرانقراض امپراطوری ها مانند انحلال اتحاد شوروی .

اشکال مبارزه در جریان رهائی ملی به آگاهی ملتی که خواهان حق تعیین سرنوشت است ، به برخورد حکومت مرکزی با حق تعیین سرنوشت . به سیاست کشورهای همسایه و منطقه وسیاستهای جهانی کشورهای بزرگ که منافعی درهرگوشه جهان دارند ارتباط پیدا می کند بدینجهت مبارزه دراین میدان نظیربازی شطرنج است که با تکان خوردن یک مهره آرایش تمام مهره ها عوض می شود وضروری است همه جوانب درنظر گرفته شود بنا براین هدایت مبارزه حق تعیین سرنوشت به تشکل های ملی قدرتمند وسیاستمداران کارکشته نیازمند است تا ملت خود را با کمترین هزینه به پیروزی برسانند وراه را برای استقراردموکراسی درآن جامعه هموار سازد .

ماشااله رزمی ژانویه 2012 - پاریس