Sonntag, 23. Mai 2010

2010-05-23 تاریخ مهدی نام ایمیل درباره ی ِ نادرستی‌ی ِ انتساب ِ بیتی ایرانْ‌ستیزانه و اهانتْ‌ آمیز به فردوسی

تاریخ
مهدی نام
ایمیل
درباره ی ِ نادرستی‌ی ِ انتساب ِ بیتی ایرانْ‌ستیزانه و اهانتْ‌ آمیز به فردوسی تیتر مقاله

حناب آقای Günay با عرض تشکر برای ابراز نظرتان. من هنوز در حال مطالعه و بررسی در این مورد هستم. اما کم کم به این اعتقاد یا نظریه باور دارم، که تاریخ ایران باید از نو نوشته شود و پرده از

نظر خواننده

حناب آقای Günay

با عرض تشکر برای ابراز نظرتان.

من هنوز در حال مطالعه و بررسی در این مورد هستم. اما کم کم به این اعتقاد یا نظریه باور دارم، که تاریخ ایران باید از نو نوشته شود و پرده از گردوخاکهای راسیستی و نژادپرستانه ای که تعدادی روشنفکر، شاید از دوره مشروطه به اینسو، بر حقایق روشن نشده پاشیده اند، برداشته شود. این همه آریائی بازی، همه اش دروغ بوده که به خورد جوانان این منطقه ی چغرافیائی کره زمین داده شده بود. در این زمینه تقریبا هیچ کار ی صورت نگرفته است.

در مورد ادبیات "فارس"، زبانی که شاید اصلا وجود نداشته است، باید بگویم، هنگامی که مشغول بررسی دویست/ سیصد سال اول پس از حمله ی اعراب بودم، دچار شوکه شده بودم. و هنوز هم بر این باورم که در این منطقه ی کره ی زمین حوادث کاملا متفاوتی روی داده بوده است. بیشتر بنظر می رسد که "آریائی ها" اقوامی وحشی بودند که حتی به گرد تمدن میانرودان نرسیده بودند و خط را از آنان فراگرفته بودند. این اقوام مدتها بود که مادرسامانی را پشت سر گذرانده بودند و برخلاف اقوام کشاورز میانرودان، بسرعت به اقوام پدرسامان- جنگ سالار تبدیل شده بودند.

در موردسلمان فارسی، یک نکته اهمیت دارد، و آن اینکه، وی 350 سال تمام زندگی کرده بود. این مساله نشان می دهد که شخص سلمان فارسی وجود نداشته است و سلمان فارسی در واقع سمبل سرگذشت مسلمان شدن ایرانیان می باشد. من معتقد نیستم که اسلام از عربستان به ایران آمد، بلکه اسلام از ایران به عربستان رفت و از آنجا به ایران برگشت. بررسی های کنونی، چیزی که شاید برای روشنفکران ایرانی شوکه آور باشد، این است که کسی بنام محمد، آنگونه که در قرآن آمده است، همانند موسی و عیسی، وجود خارجی نداشته است. بمانند نهج البلاغه، که 350 سال پس از مرگ علی نوشته شده بود، قرآن و اندیشه های آن در ایران بارور شده، به عربستان رفته و در محیط بحرانی آنجا، در مباحثات ادیان یهودی و مسیحی وارد شده و تبدیل به اسلام گردید.

من تاکید می کنم که داستان زندگی سلمان فارسی نشان می دهد که چگونه ادیان یهودی و مسیحی دچار اصلاحات شدند و سلمان فارسی اسلام می آورد. در قران فقط سه بار نام حضرت محمد آمده است، ولی بیش از سی بار از موسی و عیسی یاد شده است. طبیعی است که در این کامنت نمی توان بطور مشروح به این مساله پرداخت.

آنچه مسلم است، این است که زبان عربی بسیار وسیع تر و پرمحتواتر از زبان فارسی بوده، و بالاتر از آن، جامعه ی بحرانی مادرسامان عربستان، با بتهای لات و عزی، مورد هجوم اقوام وحشی یهودی و مسیحی و روم گردیده بود و به میدان مباحثات تبدیل شده بود.

مردم ایران بدلیل قرنها غلبه ی پدرسامانی-جنگ سالاری و امپراطوری، به یک جامعه ی انگلی تبدیل شده بود و تازه پس از شکست در برای اعراب پدرسامان شده، شروع به شناختن خود می نمایند. پروسه ای طولانی، که تا به امروز ادامه داشته است.

وای بحال جهان، اگر ایالات متحده امریکا، از اریکه ی قدرت امپراطوری سقوط کند، و مردم انگلی آن بخواهند مانند آریائی های نژاد پرست، دوباره خود را باز یابند.

در اینحا زبان هیج نقشی ایفا نخواهد کرد، بلکه روانشناسی ملل و انسان سرکوبگر انگل، انسان قدرتمندی که از اریکه ی قدرت فرو کشیده شده است باید به مرکز بررسی ها قرار گیرد.


ادامه مطلب

Donnerstag, 20. Mai 2010

امین موحدی:مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی

امین موحدی:مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی

در عصر گلوبالیزه شدن ' هویت طلبی یک واکنش طبیعی از سوی اقوام و ملتها به پدیده گلوبالیزاسیون بوده و به خودی خود نه تنها نمیتواند منفی‌ باشد بلکه میتواند در جهت حفظ خرده فرهنگها و زبانهای بومی که ثروت این کره خاکی محسوب میشوند مثبت و موثر هم باشد.


اما آنچه که در این رهگذر میتواند مهلک و خطر ناک باشد عدم توجه و تفکیک مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی است .باریکی این مرز و پروپاگاندای وسیع تجزیه طلبان تحت پوشش هویت طلبی گاه روشنفکران و فرهیختگان یک جامعه را به اشتباه میندازد چه برسد به عوام و اقشار لایه‌های تو در توی یک جامعه.

بنابر این هرگز نباید تعجب کرد که در این مرحله تجزیه طلبان بتوانند تعدادی را با خود همراه نموده و برای مدتی‌ جولان بدهند.

اما خطر تجزیه زمانی‌ جدی خواهد بود که این بیخبریها و التقاط تجزیه طلبی با هویت طلبی ادامه یابد و کسی‌ در صدد تعریف این مرز باریک و تفکیک این دو موضوع نباشد .

با تعریف این مرز و آگاهی دادن به جامعه "خودمردم و کسانی که به عنوان فعالان مدنی هویت طلب در آذربایجان فعال هستند نسبت به دوری از تجزیه طلبان و حفظ فاصله با آنها و حتا تقابل اصولی با آنان اقدام خواهند کرد .بنا بر این هویت طلبان آذربایجان نه تنها خطری در جهت تجزیه نخواهند بود بلکه باید به عنوان سرمایه‌ های ملی‌ و فرهنگی‌ ایران مورد حمایت هم قرار بگیرند.

بمباران تبليغاتي تجزيه طلبان در سايه پولهاي اهدايي کلان بيگانگاني که براي ايجاد جنگ داخلي در ايران نقشه کشيده و در کمين نشسته اند وتاسيس تلوزيون وسايتهاي اينترنتي بواسطه اين پولها و اجير کردن کساني بعنوان سخنگويان مردم آذربايجان همچنان ادامه داشته وخواهد داشت وبر ماست که منابع تامين کننده اين بريز وبپاشهاي بي حساب وکتاب را افشا کرده وآگاهيها وهشدارهاي لازم را به فعالان مدني هويت طلب آذربايجاني بدهيم تا اجازه ندهند کساني به نام آنها حسابهاي بانکي خود را پر کرده وازميليونها دلار کمک مالي بيگانگان به نام ايجاد تلوزيون وراديو به نام آذربايجان برخوردار گردند.

براي آنها مهم نيست مهندس اماني بميرد يا چنگيز بخت آور "عباس لساني در زندان بماند يا آزاد شود آنچه براي آنها مهم است يافتن خوراک تبليغاتي براي سايتهاوتلوزيون جعلي به اصطلاح تلوزيون ملي آذربايجان جنوبي! است که با آن اربابان خود را متقاعد به ادامه کمکهاي ميليوني نمايند.

عجبا وقاحت هم حدي دارد بدون راي قانوني وحقوقي وحتي اخلاقي يک ملت به نام آنها تلوزيون وسايت ميزنند ودفتر ودستک ميگشايند!اما بيقين وبزودي با افشا دستهاي پشت پرده ننگ ابدي نصيبشان گشته وچون اسلافشان شغلي بهتراز مرده شوري که استالين به پيشه وري و وزراي اش که به شوروي پناهنده شده بودند داده بود" نصيبشان نخواهد شد.

زمان آن فرا رسیده است که متفکرین و صاحبان قلم در نزد اقوام با روشنگریهای علمی‌ و منطقی‌ به هوچیگریها و تبلیغات قدرت طلبان و کسانی‌ که با افشاندن بذر نفرت قومی تحت پوشش پدیده هویت طالبی مشغولندخاتمه داده شود.

آنهایی که به فکر ایجاد جنگ قومي در ایران بوده و از هم اکنون چوبه‌های دار خود را آماده میکنند تحت پوشش یک امر ارزشمند مشغول زمینه سازی یک کار شیطانی و بسیار خطر ناک و ضد بشری هستند لذا سکوت در این مرحله دیگر جایز نیست و باید به تلاش برای روشنگری و تفکیک ارزش از ضد ارزش افزود.

برگرفته از : http://aminmovahedipress.blogspot.com

2010-05-20 تاریخ سیامک نام ایمیل امین موحدی:مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی تیتر مقاله آقای موحدی به بهانه

2010-05-20 تاریخ سیامک نام ایمیل امین موحدی:مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی تیتر مقاله آقای موحدی به بهانه

2010-05-20 تاریخ سیامک نام ایمیل امین موحدی:مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی تیتر مقاله آقای موحدی به بهانه اکتشاف مرزهای هویت طلبی و تجزیه طلبی!، اتهامات بسیار سنگینی را متوجه تلویزیون گوناز تی وی میکنند. جیره خواری بیگانگان، تلاش برای برپا نمودن چوبه های دار و... . در دفاع از تلویزیون گوناز تی وی باید بگویم که:
- من هم تا به حال هیچ کدام از دست اندرکاران این تلویزیون را از نزدیک ندیده ام. لیکن اشخاصی را هم در داخل میشناسم که برای این رسانه اخبار و اطلاعات تهیه میکنند و هم یک نفر را در خارج میشناسم (و از نزدیک هم میشناسم) که به عنوان کارشناس در برنامه های گوناز هر از گاهی حضور پیدا میکند و شخص بسیار باسابقه ای در امر مبارزات سیاسی میباشد. حداقل تمام این افرادی که من از نزدیک میشناسم افراد بسیار مؤمنی نسبت به هدف خود هستند و اصلا هم دستشان توی دست کس دیگری نیست. - در پنج سال گذشته شخصیتهای شاخص ملی و کسانی که نقش انکار ناپذیری در بیداری ملت آذربایجان داشته و دارند و همچنین بسیاری از مبارزین و زندان کشیده های زندانهای شاه و جمهوری اسلامی از دکتر براهنی و دکتر صدرالاشرافی گرفته تا جوانترهایی مثل آقای رزمی و ... در این تلویزیون حضور پیدا کرده و با ملت آذربایجان گفتگو کرده اند. برخی هم برنامه دائمی در تلویزیون گوناز دارند. مسلما رسانه ای که مورد وثوق این همه فعال ملی کنونی و فعال سیاسی سابق باشد نمیتواند رسانه ای وابسته باشد. - تلویزیون گوناز تنها تریبونی برای استقلالچیهای آذربایجان نیست و فدرالیستهای آذربایجان و سایر ملل تحت ستم نیز میتوانند در برنامه روزهای دوشنبه بعد از ساعت نه و ربع به وقت ایران حضور پیدا کرده و دیدگاههای خود را مطرح کنند. همچنانکه بارها شاهد حضور نمایندگان کنگره ملیتهای ایران فدرال و احزاب ملیتهای بلوچ، ترکمن، عرب و... در این رسانه بوده ایم. در اصل، بحثهای روز دوشنبه از پربارترین بحثهاست و نظیر این بحثها را در هیچ رسانه ای نمیتوان یافت. همین هفته آقای دکتر جهانگیر لقایی بحث عمیق و زیبایی راجع به اقتصاد داشتند که از فرمایشاتشان استفاده کردیم. البته روزهای یکشنبه هم روز صحبت استقلال طلبان آذربایجان و سایر ملل است. کنار گذاشتن وقت برای فدرالیستها که قائل به تمامیت ارضی ایران هستند نشان از صداقت اصحاب این رسانه در تمکین به اراده ملت آذربایجان در تعیین سرنوشت خود علی رغم دیدگاههای شخصیشان دارد. - در بند دهم بیانیه آمستردام میخوانیم که حرکت ملی آذربایجان حرکتی "مستقل، مدرن و دموکراتیک" است. کنفرانس آمستردام با پوشش خبری وسیع تلویزیون گوناز همراه بود و پایبندی به مفاد آن همیشه مورد تاکید این تلویزیون بوده است. به نحوی که سلسله بحثهایی در مورد آن انجام شد و بند بند آن با حضور کارشناسان زیر ذره بین میرفت. گاه بحث راجع به یک بند بیانیه سه چهار ساعت به طول میکشید. اتفاقا در مورد این بند که کارشناس برنامه آقای ماشالله رزمی بودند، بر تلاش در برقرار نمودن یک نوع آشتی ملی در سطح آذربایجان تاکید شد. تا کنون نیز همچنانکه میبینیم حرکت ملی هم خط مستقل خود را با پرهیز از همراهی با جریانات تمامیت خواهی مثل جنبش سبز حفظ کرده و هم هرگز از مسیر دموکراتیک خود خارج نشده. مبارزه به مدنیترین شکل آن در حال انجام است. حرکت ملی آذربایجان به سبب پختگی کادر سیاست گذار آن هرگز در دام مبارزه مسلحانه و عملیات تروریستی که با ذات یک مبارزه دموکراتیک در تضاد است نیفتاده است. اشتباهی که ملی گراهای سایر ملل اعم از بلوچ و کرد و... مرتکب شدند و ملتهایشان هنوز که هنوز است دارند تقاص پس میدهند. اتهاماتی مثل تلاش برای "برپا نمودن چوبه های دار" در یک حرکت دموکراتیک و مدرن بیمعناست. یقینا این گونه لجن پاشیها از جانب آقای موحدی و امثالهم در اراده ملت آذربایجان برای ادامه راه پرافتخار خویش کوچکترین تاثیری نخواهد داشت. - کیفیت تصویر، ارتباطات زنده و ... تلویزیون گوناز بهترین نشانه سطح بودجه این تلویزیون است. ارتباطات زنده تقریبا همیشه از طریق تلفن یا چت تصویریست که یک سرویس کم کیفیت است و به سبب اختلال اینترنت خیلی وقتها قطع و وصلی پیش می آید. اگر فلان دولت خارجی به گوناز کمک چند میلیون دلاری میکرد، آن وقت این تلویزیون چیزی شبیه به تلویزیون مجاهدین یا بی بی سی فارسی از آب در می آمد. جون به هر حال این کمکها بایستی در جایی هزینه شوند و نمیشود که آقای اوبالی پولهای بی زبان را صرف مخارج شخصیشان بکنند. البته مسلما هر تلویزیونی مخارجی دارد. آقای اوبالی هم به دفعات در مورد منابع مالی تلویزیون گوناز توضیح داده اند که بخشی از آن از شرکت خصوصیشان و بخش دیگر از کمکهای مردمی در هر دو سوی ارس و دیاسپورای آذربایجان تامین میشود. اگر کشورهای غربی منبع تامین کننده منابع مالی تلویزیون گوناز هستند، پس چرا کانالهایی مثل صدای آمریکا، بی بی سی فارسی، رادیو فرانسه و ... هیچ حمایتی از حرکت ملی آذربایجان انجام نمیدهند؟. چرا اخبار مربوط به قیام خرداد 85 با آن بایکوت خبری روبرو شد؟. من یادم هست بعد از یک هفته به خاک و خون کشیدن قیام ملت آذربایجان در خرداد 85 آقای بهارلو (مجری وقت برنامه صدای آمریکا) یک بابایی را (که حالا یادم نمی آید چه کسی) به عنوان کارشناس دعوت کرده بود و به عنوان سؤال اول از ایشان پرسید " خوب آقای فلانی! حالا اصلا قضیه چی بود؟". یعنی پس از یک هفته و آن سرکوب خونین خصوصا در سولدوز، تازه چرت آقای بهارلو پاره شده بود و میخواست تازه بفهمد که اصل قضیه چی بوده!. این رسانه ها که برای یک تحصن صنفی دانشجویی چنان قشقرقی به پا میکنند که بیا و ببین، درباره مسائل ملی آذربایجان برخورد انفعالی دارند و به طرز احمقانه ای خودشان را به کری و کوری میزنند. پس موضوع وابستگی به غرب منتفی است. حال اگر تلویزیون گوناز به ترکیه وابسته است پس چرا این تلویزیون را بنا به سفارش جمهوری اسلامی از TurkSat بیرون انداختند؟. تازه روابط جمهوری اسلامی و ترکیه که جلوی چشم است!. به جمهوری آذربایجان هم که نمیتواند وابسته باشد. چون دولت آذربایجان حساسیت زیادی روی انتقاد از دولت دارد. به نحوی که تلویزیونهای جمهوری آذربایجان چه خصوصی و چه دولتی بلااستثنا برنامه های ویژه ای (مشابه تلویزیون خود ما) در مجیزگویی دولتمداران آن کشور دارند. هر کس که بیننده این تلویزیونها باشد، میداند که چنین است و انتقاد به شخص اول مملکت هم جز از طرف سیاستمداران بلند پایه مثل کاندیداهای ریاست جمهوری و نمایندگان اوپوزوسیونهای قدرتمند (مثلا عیسی قنبر دبیرکل حزب مساوات) اصلا تحمل نمیشود. در حالی که مسؤولین تلویزیون گوناز و مردم عادی تماس گیرنده، به دفعات انتقادات تند و گزنده ای به حزب یئنی آذربایجان و قصورات و کوتاهیهای دولتمردان کنونی و سابق آذربایجان خصوصا در مورد مساله قره باغ و فساد اقتصادی و ... وارد کرده اند. خصوصا مساله قره باغ نقطه ایست که دولت علیوف نسبت به آن حساسیت عجیبی دارد. چون به هر حال بایستی اراضی اشغالی بازگردانده شود که تا کنون این اتفاق نیفتاده است. همین امر بهانه به دست اوپوزیسیون برای کوبیدن دولت میدهد. حالا ممکن است یک نفر بتواند بگوید که گوناز از حزب مساوات خط میگرد ولی یقینا از دولت آذربایجان خط نمیگیرد. می ماند دولتهای جیبوتی و موریتانی و... که احتمالا منظور آقای موحدی از دول اجنبی خرج کننده میلیونها دلار، این دولتهاست. البته من در مورد آنها توضیحی ندارم که بدهم اما این را خوب میدانم که دسترسی به چنین اطلاعاتی و برملا نمودن آنها کار هر کسی نیست که آقای موحدی خبر افشایش را بدهند و فقط از عهده ارگانهای اطلاعاتی بر می آید. مگر اینکه خدای نکرده، ایشان با چنین ارگانهایی در ارتباط باشند. البته زبانم لال!. - تلویزیون گوناز یک تلویزیون ملیست چون تمام آحاد ملت آذربایجان در آن جا دارند. حتی کسانی که معتقد به چیزی به نام مبارزه ملی و حتی تحصیل به زبان مادری نیستند، تماس میگیرند و دیدگاههای خود را مطرح میکنند. گوناز تلویزیونی ملی است چون به دردهای تاریخی ملت آذربایجان میپردازد. زبان عزیز مادریمان را آموزش میدهد، تاریخ پرافتخارمان را جناب پروفسور فریدون آغاسی اوغلو برایمان بازگو میکند، فیلمهای تاریخیمان را در آن میبینیم، موسیقی موغاممان در آن آموزش داده میشود، راجع به تیم تیراختورمان و سایر تیمهای آذربایجان در آن بحث میشود و... . تمام این خدمات برای ملت آذربایجان، عزیز است و دست اندرکاران شریف و فداکار این رسانه حقیقتا ملی که کاری کارستان به ثمر رساندند، برای همیشه در قلب ملت آذربایجان جا دارند. آقای موحدی تشریف ببرند به اشخاص دیگری وصله بچسبانند. این وصله ها به گوناز نمی چسبد. با این کارها فقط عرض خودشان را میبرند و زحمت ما را فراهم میسازند. چون مجبور میشویم برحسب وظیفه وجدان پاسی از شب را بیدار بمانیم و مطلب تایپ بکنیم!. - آقای موحدی! شما در حدی نیستی که بخواهی راجع به شهید پیشه وری یا مهندس امانی و چنگیز بخت آور اظهار نظر بکنی. هرکس که آن دوره را بخاطر دارد از خدمات بینظیر حکومت ملی به نیکی یاد میکند. آن شهیدان مظلوم هم نظرشان جز آن بود که شما در مورد حکومت ملی فکر میکنی. پس بیخود با آوردن نام کسانی که به آرمانها و ارزشهایشان خیانت و جسارت میکنی برای خودت برائت درست نکن. آن عزیزان همین طور بیخود و بیجهت مثل آن چیزی که شما میخواهی وانمود کنی، نمردند. ما بزرگان خودمان را خوب میشناسیم و میدانیم که چطور آنها از میان ما رفتند و چطور شغالهای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی مراسم تدفینشان را زیر پوشش قرار دادند و مراحل پزشکی قانونیشان چطور بود و چطور در همان مراسم تدفین مرحوم بخت آور، آقای لسانی مورد ضرب وشتم یک مشت شارلاتان قرار گرفت. جواب بنده به شما در این مورد به خصوص، خاموشیست که در مورد برخی افراد به کار میرود. هر چه به سالگرد قیام پرافتخار خرداد 85 نزدیک میشویم لجن پراکنیها و شانتاژها بیشتر و بیشتر میشود. برای یافتن مزدوران و مواجب بگیران اجانب، آقای موحدی نیازی به رفتن به شیکاگو و دربدریهای آنچنانی ندارند. کافیست تلویزیونهای استانی سهند و سبلان را باز کنند و تا دلشان بخواهد مزدور و مواجب بگیر بی مایه ببینند. به نظر من ملت آذربایجان تصمیم خودش را گرفته و راه خودش را انتخاب کرده. البته این نظر شخصی من است و منظورم صدور فتوا نیست. اما به هر حال نظر من این است که راه ما راه پرافتخار استقلال از بند استعمار است. جز این راهی نداریم. حالا چه خوشایند آقای موحدی باشد و چه نباشد. چه ما را استقلال طلب بنامند و چه تجزیه طلب. چه خادم و چه خائن. چه به قول خانم زیبا جيره بگيران الهام عليف دزد وفاسد!. در پایان به آقای موحدی میگویم: منی یورا بیلمز زندان لار، یالانچی عنوان لار، دئدیکلری او "پان"لار. حالا برو هرچی دل تنگت میخواهد مقاله جهت دار بنویس!.

2010-05-20 تاریخ سیامک نام ایمیل امین موحدی:مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی تیتر مقاله خواهر ارجمند خانم زیبا با سلام

2010-05-20 تاریخ سیامک نام ایمیل امین موحدی:مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی

2010-05-20 تاریخ سیامک نام ایمیل امین موحدی:مرز بین هویت طلبی و تجزیه طلبی تیتر مقاله خواهر ارجمند خانم زیبا با سلام با توجه به اینکه شما برنامه های آقای اوبالی را نگاه کرده اید، حتما آذربایجانی هستید. لذا یقینا معنای Güney Azərbaycan Televizyası را میدانید که ترجمه اش "تلویزیون آذربایجان جنوبی" میشود. آقای موحدی در آن پاراگراف مربوط به آقایان بخت آور و لسانی و امانی اصطلاح " تلویزیون ملی آذربایجان جنوبی" را بکار برده اند و یک کلمه "ملی" را هم آن تو چپانده اند. ولی یقینا منظور ایشان گوناز است وگرنه آیا شما تلویزیون دیگری را هم سراغ دارید که برای آذربایجان جنوبی اخبار و برنامه پخش کند؟. تا جایی که من میدانم هیچ کانال تلویزیونی ثانی وجود ندارد.
اگر من ضعف اطلاعات دارم، لطفا بفرمائید. البته من یادم نمی آید که دست اندرکاران گوناز تلویزیون خودشان را ملی هم معرفی کرده باشند. اما اگر هم اینکار را کرده باشند کاملا (حداقل از نظر بنده) محق بوده اند. دلایلش را هم قبلا گفته ام. باور بفرمائید ریگی به کفش من نیست. من مرتب (حداقل هر دو روز یک بار) به سایت گوناز تی وی سر میزنم. البته من هم با تمام مطالبی که آنجا نوشته میشود موافق نیستم اما در عین حال آنرا تهوع آور هم نمی یابم. اگر شما مصداقی سراغ دارید لطفا بفرمائید. چون من شخصا سایت گوناز را بهترین سایت ملی نمی بینم. خواهر گرامی! توجه بفرمائید که بنده اذعان دارم که حرکت ملی آذربایجان خالی از اشکال وایراد نیست. حرکت ملی از رمانتیسم، آوانتوریسم، باستانگرایی و .... رنج میبرد. این ایرادات توسط فعالین ملی شناسایی شده اند و مقالات زیادی هم راجع به آنها نوشته شده. مثلا تا آنجایی که حضور ذهن دارم یک بار خانم "سارای گئرمیلی" مقاله ای نوشته بودند با عنوان "آوانتوریسم وزنه ای سنگین بر حرکت ملی" که مقاله خیلی خوب و بجایی هم بود. یعنی از موضع دوستی میتوان هر نقدی را به حرکت وارد کرد و مسلما حداقل از طرف عده ای مورد توجه قرار خواهد گرفت. گوناز تی وی را هم مسلما آدمهایی می چرخانند شبیه همین آدمهایی که در اطراف ما هستند و یقینا خالی از ایراد و تندروی نیستند. لیکن من فکر میکنم وظیفه یک روشنفکر این هست که زمانی که ملت خود را تحت ستم میبیند و در عین حال مبارزه و مقاومت نابرابر ملت خود را هم مشاهده میکند، وارد عمل شود و نگذارد حرکت ناخواسته منحرف شود. یعنی همان کاری که فدرالیستهای آذربایجان انجام دادند. یعنی کسانی که سوابق مبارزاتی و سواد تئوریک خیلی بیشتری نسبت به استقلالچیها دارند. یعنی همان کاری که خانم سودابه اردوان انجام دادند و به جهت تعمیق حرکت از خانمهای طرفدار تیراختور خواستند که به تماشای مسابقه فوتبال بروند. آنها هم رفتند و دیدید که چه حرکت مثبت و خوبی انجام شد. اما این آن کاری نیست که آقای موحدی در صدد انجام آن باشند. توجه داشته باشید که فعالین ملی ما هم تا به حال ایرادات و انتقادات زیادی به گوناز وارد آورده اند. حالا هرکس از دیدگاه خود. اما هیچ گاه نگفته اند و مسلما نخواهند گفت که گوناز از طرف فلان دولت خارجی تغذیه میشود. چون اصلا این چنین نیست. ولذا همیشه ضمن حمایت به انحای مختلف تلاش کرده اند که ایرادات آن رسانه را هم مرتفع کنند. حتما استحضار دارید که رسانه هایی را ارگانهای اطلاعاتی رژیم جمهوری اسلامی به راه انداخته اند که علی رغم شعارهای تندی که میدهد در اصل در جهت بهره برداریهای اطلاعاتی استفاده میشود. مثل سایت بای بک. اما خط مشی این سایت خیلی زود توسط فعالین ملی شناسایی شد و ابتدا آقای آیدین تبریزی با مطالعه سیاست گذاری سایت مذکور، سه مقاله و آقای علیرضا اردبیلی یک مقاله مفصل در افشایش نوشتند. همین اواخر هم که گوناز فاش کرد که DNS این سایت با سایت وزارت کشور یکیست و اثبات قضیه کامل شد. منظورم این است که وابستگی به فلان کشور اجنبی چیزی نیست که از چشمان تیزبین سیاسیون پنهان بماند و آنها صرفا با مطالعه خط مشی یک رسانه خیلی سریع متوجه میشوند که چه اهدافی از طرف آن دنبال میشود. البته بنده که شخصیت سیاسی نیستم ولی در کامنت قبلی تلاش کردم که با بررسی موضع گیری کشورهای مظنون به دخالت، نشان دهم که گوناز اصلا نمیتواند به هیچ یک وابسته باشد. شما هم که صرفا به تکرار اتهامات کامنت قبلی خود اکتفا نمودید و در کامنت آخر، مدرکی، چیزی، رو نکردید. اتفاقا همین سایت بای بک سایتیست که همیشه در صدد تخریب چهره گوناز است. این سایت وابسته، هر وقت که فعالین ملی در آستانه توافق کلی بر سر یک موضوع مهم هستند (مثل کنفرانس آمستردام) نطقش باز میشود و شروع به لجن پاشی میکند. همان کاری که آقای موحدی در آستانه قیام اول خرداد و کنفرانس بروکسل در صدد انجام آن هستند. استدعا دارم دقت کنید که گوناز رسانه ای متعلق به "لیبرالهای استقلال طلب" است. مثلا مسائل و مشکلات زحمت کشان و طبقه کارگر انعکاسی به آن نحو که باید وشاید در گوناز ندارد. آیا شما دیده اید که در گوناز در کنار آموزش موغامات و آنا دیلی و بحثهای طولانی تاریخی شاید کسل کننده برای برخی مخاطبین، بحثی هم راجع به اصلاحات قانون کار و حذف یارانه ها و آموزش حقوق کارگران و مسائلی از این دست باشد؟. من که ندیده ام و امیدی هم ندارم که در آینده ببینم. مساله همکاری با گوناز یک وقتی باعث اختلاف و رنجش بین چپهایی شد که حالا به جرگه مبارزه ملی پیوسته اند. یعنی عده ای از افراد واقعا صادق مثل آقایان "مددی" و "شامقازان" که حضورشان میتوانست نعمتی برای گوناز باشد، اصلا موافق همکاری با آقای اوبالی نبوده و نیستند. اما نه به این خاطر که او را وابسته میدانستند و از این حرفها. بلکه به این خاطر که با ایدوئولوژی یا طرز فکر آقای اوبالی موافق نبودند و تا آنجا که من متوجه شدم، اعتقادشان این بود و هست که چتر باز شده برای فعالین ملی در "جنبش فدرال دموکرات آذربایجان" با تنوع اعتقادات ایدوئولوژیک اعضای حاضر در آن، و در همکاری با اشخاصی مثل آقایان اوبالی و صالح ایلدیریم شانس زیادی برای دوام ندارد. لیکن میبینیم که حب وطن و حس مسؤولیت در قبال آن، این بیرق را هنوز افراشته نگاه داشته است. این بیرق زمانی پایین می آید و این میوه های اتحاد زمانی از بین میرود که بین فعالین ملی اختلافات اساسی و بنیادی به وجود بیاید. یعنی همان چیزی که آقای موحدی به خیال خام خویش دنبال آن است. یعنی ایشان میخواهند که مثلا فعالین ملی را به دو دسته آشتی ناپذیر صادق و وابسته، هویت طلب و تجزیه طلب تقسیم بکنند. مسلما هر استقلال طلبی هویت طلب هم هست و منظور از مبارزه ملی (و هر مبارزه سیاسی) بالاخره بایستی کسب قدرت سیاسی باشد. وگرنه در مقابل یک سیستم فاشیستی درنده که نمیشود فقط توی خانه نشست و تار زد و شعر خواند و اسمش را گذاشت مبارزه!. حالا عده ای از فعالین ملی راه حل فدرالیسم و عده ای دیگر راه استقلال را مناسب میدانند. اما در عین اینکه با هم اختلافات زیادی دارند، هرگز اختلافاتشان به آن درجه ای نمیرسد که مانع همکاریشان شود. میدانید چرا؟. چون هدف هر دو گروه واضح و مشخص است و آن رفع مظاهر ستم ملی، حفاظت از منافع ملت آذربایجان و آزاد نمودن وطن از شرایط مستعمره فعلیست وگرنه فعالین ملی ما هرگز چیزی برای خود نخواسته اند. شما میتوانید مطمئن باشید که اگر روزی فقط یک نفر از فعالین ملی متوجه شود که گوناز رسانه ای متعلق به فلان قدرت خارجیست، آن روز، آخرین روز حیات گوناز خواهد بود. مثلا من شخصا این تلویزیون را بایکوت خواهم کرد. البته مسلما هرگز چنین شرایطی پیش نخواهد آمد. به نظر بنده همه این ایرادات به گوناز ممکن است وارد باشد غیر از آن ایراداتی که شما وارد میکنید و مثلا آقای اوبالی را شومن طوطی صفت و چیزهایی از این قبیل میدانید. من برای شما یک مثال میزنم تا شاید به شما نشان دهم که فکر شما نادرست است. همان طور که استحضار دارید، گوناز در ابتدا رسانه ای صرفا متعلق به استقلال چیها بود. 5 سال پیش که گوناز تازه در TürkSat راه افتاده بود، هیچ جایی در آن برای فدرالیستها وجود نداشت و بحثها خیلی تند و احساسی دنبال میشد (همان وقتی را میگویم که حسین بی با گوناز همکاری داشت). هر کس که زنگ میزد و نظری در چهارچوب ایران ارائه میکرد بلافاصله متهم به کرد بودن یا ارمنی بودن و ... میشد. فدرالیستها یا توده ایهای خائن بودند یا "آرامیزا سیزان ساتقینلار" یا "شوونیسم حامباللاری". اما اکنون میبینیم که خدا را هزار مرتبه شکر! خط مشی گوناز چقدر تغییر کرده و این تغییر یقینا در اثر تغییر و پختگی مسؤولین این رسانه به عمل آمده. مگر 5 سال پیش میشد تصور کرد که گوناز برنامه فارسی بگذارد و مثلا آقای فرامز خان بختیار از حزب همبستگی لر و بختیاری به تشریح مصائب موجود در لرستان بپردازد؟. شما میتوانید خاطر جمع باشید که هیچ دولت اجنبی حاضر نمیشود از گلوی مردم خود بزند و پول خرج کند تا مثلا آقای دکتر جهانگیر لقایی فارس، به تشریح موبه موی مبانی اقتصاد ملی برای ترک زبانان بپردازد. این کارها تنها از یک رسانه صد در صد ملی بر می آید. مثلا احساس من پس از تماشای برنامه های بی بی سی فارسی همیشه این است که یک ساندویچ مک دونالد خوشمزه بزرگ خورده ام که کلی باهاش حال کرده ام. اما این ساندویچ چقدر برای بدنم مفید بوده است؟. یک خبر صد دفعه توسط مجریان خوش تیپ و خوشگل تکرار میشود بی آنکه چیز جدیدی به شما بدهد. بحثهای به شدت عمیق و محتاج زمان به سرعت سر و ته شان هم می آید تا اخبار ده دفعه گفته شده مجددا تکرار شوند. مشخص است که هدف این رسانه صرفا جذب مخاطب به هر طریق و حتی به قیمت تنزل سطح برنامه، تلاش برای کسل نشدن او و در نهایت همراه نمودنش برای مواقع نیاز است. هدف گوناز چیز دیگر و از جنس دیگریست. هدف گوناز یک هدف مقدس و بزرگیست که همان بازگرداندن هویت گم شده به ملتی است که شدیدا در معرض آسیمیلاسیون از جانب یک سیستم به شدت فاشیستی قدرتمند قرار دارد. به همین خاطر هم هست که این قدر مورد حب دوستان و بغض دشمنان است. مسلما وقتی شخصی عادی چون من ایرادات گوناز را میبیند، سیاسیونی که سالها زندان کشیده اند و مویشان را در بحثهای سیاسی سفید کرده اند، ایرادات خیلی بیشتری میبینند. اما این تلویزیون تنها رسانه پر بیننده ملت آذربایجان جنوبیست. باور بفرمائید که ما ملت آذربایجان بجز خودمان هیچ دوستی نداریم. این را باور کنید. اگر خودمان به داد خودمان نرسیم این سیستم فاشیستی حاکم، ملت ما را نابود خواهد کرد. ما را هر طور که اراده کند استعمار خواهد کرد. آن وقت نه بی بی سی برایمان اشک میریزد و دلش میسوزد، نه Channel One و نه هیچ رسانه دیگری در دنیا. ای کاش شما دست از تخریب بردارید. در مورد اینکه شرکت آقای اوبالی چیست و گردش مالی اش چقدر است و ... طبیعتا بنده اطلاعی ندارم و کنجکاو هم نیستم که بدانم. فقط در لابلای صحبتهای ایشان و دیگر فعالین ملی شنیده ام که ایشان صاحب شرکت هستند. مثلا چند روز پیش آقای بابک آذری در ضمن صحبتهایشان اشاره کردند که قرار بود در سوئد، شرکت آقای اوبالی و شرکت ایشان همکاری کنند که نشد. البته من باز هم نمیدانم که شرکت آقای آذری چیست. طبیعتا اشخاص زیادی چه ترک و چه غیر ترک در خارج از ایران هستند که صاحب مؤسسه و شرکت میباشند و بعضیهایشان هم کلان میلیاردر هستند که از نظر بنده اشکالی هم ندارد و امری غیر طبیعی هم نیست. در عجبم که چرا شما دست از این مسائل جزئی و کم اهمیت بر نمیدارید و به مساله اصلی توجه نمی فرمایید؟. شما در کامنت اولتان خانم گونای و آقای آراز را متهم به مزدوری الهام علیوف میکنید. البته بنده وکیل مدافع این عزیزان نیستم اما خواهر بزرگوار! شما باید بدانید که هیچ کدام از گروههای ملی دل چندان خوشی از آقای علیوف ندارند و تداوم حکومت توتالیتر ایشان را خسران و حتی خطری برای تنها حکومت مستقل آذربایجانی در جهان میدانند. شما حتی یک گروه ملی را نمیتوانید پیدا کنید که بی قید و شرط از حکومت آقای علیوف حمایت کند. اگر هم حمایتی هست، آن حمایت مصلحتی و به سبب آن است که یگانه حکومت ملی آذربایجانیان در جهان تضعیف نشود. و آن نوع تخریباتی که سایت ضد آذربایجانی بای بک و کلا رژیم جمهوری اسلامی به دنبال آن است، به ثمر ننشیند. ما در ضمن اینکه به پیشرفتهای عظیم اقتصادی جمهوری آذربایجان مثل کسب مقام نخست رشد اقتصادی جهان در طی 4 سال متوالی، انعقاد قراردادهای عظیم نفتی و گازی علی رغم سنگ اندازیهای جمهوری اسلامی، کسب مقام 23 ام جهان در زمینه محیط مناسب کسب و کار و ... با دیده تحسین واحترام مینگریم، در عین حال همیشه حق انتقاد به وضعیت آزادی بیان، عدم توفیق حکومت آذربایجان در حل مناقشه قره باغ، فساد مالی و رواج فرهنگ رشوه خوری و... را هم برای خودمان محفوظ نگه میداریم. خانم زیبا! شما کمال کم لطفی را میکنید وقتی که این اتهامهای بی پایه و اساس را میزنید. . یعنی شما این قدر مطمئن هستید که خانم گونای یا آقای آراز واقعا وجهی از سرویسهای اطلاعاتی جمهوری آذربایجان دریافت کرده اند؟. البته من از حق خودم میگذرم و هیچ دلخوری از شما خواهر بزرگترم ندارم اما دیگران را نمیدانم. خواهر ارجمند! وطن امروز به شما و نیروی شما احتیاج دارد. باور بفرمائید که با این نوع تخریبات فقط به بدخواهان این ملت خدمت میکنید. چرا کاری میکنید که در ردیف افرادی قرار بگیرید که هیچ ارزشی نه برای شما قائل هستند، نه برای فرهنگ شما و نه برای حق حیات شما. شما میبینید که یک شخصی به نام آقای علی خیلی راحت و خونسرد می آید و مثلا ثروت فرهنگی ما (موغامات آذربایجان) را به نفع خود مصادره میکند. در حالی که مشخص است اصلا اطلاعی هم از موغامات آذربایجان ندارد. ما موغامی به اسم خراسانی داریم؟. نه!. اگر صرف تشابه اسمی باشد که باید وقتی میگوییم مثلا بیات شیراز، بیات را هم در نظر بگیریم که یکی از ایلات اوغوز است. چرا این جایش سانسور میشود؟. وانگهی تا جایی که من اطلاع دارم (و شخص مطلعی هم نیستم و ادعایی هم ندارم)، کلمه موغام از مغ (همان مبلغین مذهبی) اخذ شده که در منطقه آذربایجان با موسیقی (چیزی شبیه کلیسای امروز) به ترویج مذهب (اول شامانیسم و بعدا زرتشتی) میپرداختند. ابداع و تکامل این دستگاهها هم از همان دوره شروع شده. مثلا اسم دشت مغان هم از نام مغها می آید. به همین خاطرست که قوپوز (ساز عاشیقی) مقدس است و به آن قسم میخورند. تازه موغامات ما در عین تشابه با دستگاههای فارسی (همان که به عمد ایرانی می نامندشان) تفاوتهای جدی زیادی هم دارد. آیا ما در موسیقی فارسی آراز باری یا قره باغ شیکسته سی داریم؟. صد البته که نه!. بیات شیراز در موغامات آذربایجان یک موغام بزرگ و اصلیست اما در دستگاههای فارسی یک شعبه کوچک و تفاوتهای دیگر که بررسی آنها کار کارشناسان است. اما به همین راحتی همه اینها (موسیقی ملی، قهرمانان ملی، علما و ادبا و...) در چند سطر به نفع فرهنگ حاکم مصادره میشود. من حالا ضرورتی نمیبینم که وارد بحث ترک یا آریایی بودن بابک بشوم فقط خواستم تلنگری زده باشم. اگر شما همین یکی دو روز پیش به این سایت سر زده باشید، حتما دیده اید که یک نفر به نام ناصر کرمی یک کامنت سراسر توهین و تحقیری نوشت (در قسمت صفحه شما موجود است و توصیه میکنم آنرا بخوانید اگر نخوانده اید) و در کمال تعجب مدیریت سایت هم جانب ایشان را نگه داشت و کامنت ایشان را روشنفکرانه و بر مبنای اصول دموکراسی ارزیابی کرد و بچه های ما را هم پان ترک و نمک نشناس و ناهموار و درشت گو و... معرفی نمود (کامنت آقای نویدی هم موجود است). یک قسمتی از کامنت آقای کرمی را اینجا می آورم: " 3- من برای چندین بار برابر با دمکراسی های مدرن امروز و مطابق با حقوق بشر، از جدایی شما اقلیّتِ تُرک آذری نا سازگار از جغرافیای ایران پشتیبانی کردم، که همهءِ همنوعان خود را در حومهءِ اردبیل و قسمتی از آذربایجان شرقی جمع آوری کنید. جدایی شما به جایگزینی دمکراسی و سکولاریسم و پایان دادن به ولایت علی خامنه ای در ایران کمک فراوانی خواهد کرد، از سویی شما هم به آرزوی خود رسیده اید، طرح دوّم هم این بود که یک جابجایی تاریخی بین شما و مردم کُرد ایرانی تبار کشور ترکیه صورت گیرد". آیا شما میتوانید قبول کنید که یک نفر نشسته باشد در اروپا و برای یک ملت چند میلیونی جا و مکان تعیین کند یا آنها را گویی که زرخریدشان باشد معاوضه کند؟. تازه ایشان یک مقاله ای هم دارند که باید در آرشیو مقالات ایشان (قسمت نویسندگان) موجود باشد. در آن مقاله آقای کرمی استانهای آذربایجان غربی و شرقی را برای ما در نظر میگیرند. من شخصا هیچ ارزشی برای این حرفها و قضاوتها قائل نیستم و به آنها اهمیتی هم نمیدهم و با گویندگانشان هم دهن به دهن نمیشوم. چون اینها که عوض بشو نیستند. اما فکر و رای شما برای من بی نهایت مهم است. به اندازه بقا و اضمحلال وطنم برایم مهم است. خواهر عزیز! اگر شما میخواهید که به یک جریان سیاسی حقیقتا سالم و بی آلایش تمایل پیدا کنید، بدانید که آن حرکت ملیست که متشکل از پاکترین و صادقترین جوانان آذربایجان است. جوانان حرکت ملی کسانی هستند که برای مرگ آماده اند چون سربازان بابکند. آنها کسانی هستند که میگویند "وطن منه اوغول دئسه نه غمیم؟". در پایان خاطر نشان میکنم که خدای نکرده قصد نصیحت شما را نداشتم فقط خواستم با شما درد دل کرده باشم. امیدوارم که از من نرنجیده باشید.

Mittwoch, 19. Mai 2010

باهاردیر


باهاردیر!

هاوا، یاغیش قوخوسو ایله دولو.

سن؛

ایشیق ماهنی سی دیلینده،

گونه باخان اکیرسن

موغانین، خان تورپاغیندا.

اوره ییم آتلانیر ایشیقلیغا؛

بوتون آچیق پنجره لرله

بوتون قارانقوشلارلا

گؤروشونه گلیرم گؤزلرینین.

...

یئنه؛

آووجوندا ترلی گونش

بیر آز بولود

بیر دیلیم آی

خان آرازدان قاییدیرسان،

و، منی قوناق ائله ییرسن

بیر" ساری تئل" هاواسینا...

باهاردیر!

هاوا، یاغیش قوخوسو ایله دولو.

ایچیمده کی بوشلوقلار،

تورپاق نفسی ایله تالانیر.

گؤزلریمده گولومسه ییر

آلما چیچک لری- آلچا تومورجوقلاری.

...

بوتون کپنک لری پای وئریرسن منه

و، ندنسه

اوچوشا هوسله نیرم

گونشه دوغرو...

باهاردیر!

هاوا، یاغیش قوخوسو ایله دولو.

بیز...

Sonntag, 16. Mai 2010

نه آریانایی وجود داشته و نه آریایی بوده است

نه آریانایی وجود داشته و نه آریایی بوده است Küçült Büyüt
نه آریانایی وجود داشته و نه آریایی بوده است

من در جلد اول کتاب "نام و ننگ ، یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو" در رابطه به نامهای افغانستان امروزی در استوره و تاریخ یادداشت های مفصلی را ارائه نموده ام. بر اساس آن یادداشتهای تاریخی، ثابت میگردد که کشور ما هرگز بنام آریانا یاد نگردیده و به چنین نام در تاریخ جهان کشوری نیز وجود نداشته است. همچنان در رابطه به نژاد آریایی نیز یادداشت هایی در همانجا به نقل آورده شده که نشان میدهد، نژاد آریایی آن گونه که پارسیان و برخی از تاریخنگاران سرزمین ما مدعی مهاجرت و حضور چنین نژادی از ناکجا آباد در استوره و تاریخ سرزمین {ایران = افغانستان امروزی} پارس { = ایران امروزی} و سند و خوارزم دیگر جاها میباشند، اصلاً نه چنین مهاجرت صورت گرفته و نه چنین نژاد در استوره و تاریخ به ویژه کشور ما وجود دارد.

در همینجا لازم می آید که یاد آورشوم که در کتاب دوجلدی "سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان" از این قلم ، دربرخی از موارد از کلمه آریانا و آریایی استفاده برده شده است. مسلماً هنگامی که کتاب یاد شده را می نوشتم تمام تحقیقات و پژوهشهای مرا تاریخ تجاوزات اعراب بر افغانستان (خراسان) تشکیل میداد و هنوز تحقیق و پژوهش را در بارۀ تاریخ هویتی مردمان سرزمین خراسان یا افغانستان امروزی آغاز نکرده بودم. بنا براین اگر در برخی از موارد نام سرزمین مان را آریانا و یا از نژاد آریایی یاد کرده باشم دلیلی بر کم اطلاعی و تقلید از تفکر دیگران بدون توجه به حقیقت و گوهر مسله بوده است. در این زمینه امید صاحبان اندیشه و تحقیق کوتاهی مرا به من ببخشند. هر چند که این کوتاهی را در کتاب چهار جلدی "نام و ننگ ، یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو" در جلد اول آن جبران نموده ام.

به هرحال، در این جستار "بحث" چند نکتۀ دیگر را که بعداً به آن برخوردم که به اثبات می رساند که نژاد آریایی یک افسانۀ و آنهم جعلی چیزی دیگری پیش نیست خواستم به عرض برسانم. سعی می کنم تا هرچند فشرده و بدور از تکلفات کلامی و حایشه روی و بغرنج نگاری موضوع را مطرح نمایم.

همه آگاهیم که اوستا و ریگ ویدا دو گنجینه تاریخی اند که قدامت هزاران ساله دارند. گذاراز مرحلۀ استوره به مرحلۀ تاریخ در واقعیت با نبشتن این دو اثر در کشور ماآغاز می یابد. متکای اکثر از پژوهشهایی استاتید تاریخ باستان را نیز، در شرق و غرب همین دو اثر بیشتر تشکیل می دهد.

حالا، در هردوی این گنجینۀ های تاریخی ازهجرت قوم و یا نژادی به نام آریایی و کشور آریانا وجود ندارد. بر علاوه ، بعد از هجوم و ایلغار اعراب بر کشور ما در تواریخ که اعراب و غیر اعراب نوشته اند، در هیچکدام آنها ما به کشوری به نام آریانا و مهاجرت نژادی بنام آریایی بر نمی خوریم. معمولاً تاریخ طبری را ام التواریخ می خوانند. در تاریخ طبری نیز با آنکه بحث و گزارش مفصلی در باره شاهان پیشدادی بلخی و کیانیان بلخ تا به یزدگرد ساسانی در تیسفون دارد. از کشور آریانا و نژاد آریایی مهاجر گزارشی به عمل نیامده است.

علاوۀ از این کتب جغرافیایی که ابن حوقل، اصطخری ، ابن خرداد ، یعقوبی و مهم از همه ابوزید بلخی نوشته است در هیچ کدام از این آثار از آریانا و نژاد آریایی خبری نیست.

در تواریخی مانند تاریخ یعقوبی ( احمد بن ابی یعقوب ابن واضع یعقوبی)، تاریخ بناکتی ( روضة اولی الالباب فی معرفة التواریخ والانساب ، داود بن محمد)، تاریخ کامل ابن اثیر( عزالد ین ابن اثیر)، تاریخ گردیزی ( ابوسعید عبدالحی بن ضحاک ابن محمود گردیزی)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی ( حمدالله بن ابی بکر)،مروج الذهب( ابوالحسن علی بن حسین مسعودی)، روضة الصفا( محمد بن خاوند شاه بلخی) و چند تاریخ از متقدمین دیگر هیچ کدام ذکری از قوم مهاجر بنام آریایی و یا کشوری بنام آریانا نه نموده اند.

اما آنچه که در اوستا آمده است و نیز ریگ ودا "ریگ ویدا" از آن یاد می کند، آن عبارت از شهریست بنام [ائیرین وئج] نه کشوری. در اوستا از این شهر چندین بار یاد شده است که صورت مفصل آن در [وندیداد] آمده است.

به موجب وندیداد اهورامزدا ( = خداوند بزرگ ) در نخست شانزده شهر را یکی پی دیگر می آفریند که نخستین آن [ائیرین وئج] می باشد. در وندیداد چنین می خوانیم: « نخستین از جاها و شهر های بهترین را آفریدم من که اهورامزدا [هستم] ائیرین وئج [بود] با دائیت یای نیک.»1

در اینجا دو مساله را باید بررسی کرد.

یک : معنی ائیرین وئج، مطابق به گزارش اوستا ائیرین وئج (که بعد ها در اثر تکامل و تغییر گفتار و لهجه به اریه – آریه – ایرین - آرین – اریا و آریا ویج تبدیل یافته) اسم مکان است و دلالت بر مکان خاص دارد. در این صورت جایی که اکثری از تاریخنگاران و زبان شناسان کلمۀ آریا و آریایی را مأخذ از این نام میدانند و آن را به معنی نجیب و نجیب زادگان و سرزمین نجبا ترجمه و تفسیر نموده اند، غلط مشهورو ناشی از بینش های نژادگرایانۀ جعلی به حساب می آید.

دو: ائیرین وئج گفته شد که اسم مکان است. دراین صورت باید روشن ساخت که این مکان در کجا واقع بوده و هست؟. متکی بر پژوهشهایی گیگر Geiger، تیل ،Tiele کیپرت kiepert ، آندراسAndreas و غیره ،ائیرین وئج عبارت از سرزمین چشمه گاه های رود آمو و سرزمین های دو سوی آمو می باشد که این مناطق شامل بدخشان و تخارستان و اطراف آن نیز می گردد. به موجب اوستا مرکز ائیرین وئج باید بدخشان بوده باشد. در وندیداد فرگرد یک گفته می شود که « آنجا ده ما زمستان است و دو ماه تابستان» در اوضاع و احوال جغرافیایی آن روزگار این ده ماه زمستان درست بوده است. امروز نیز مشاهده می شود که سرد ترین منطقۀ در جغرافیای کشورما همان بدخشان است. که تابستانهای کوتاه و زمستانهای دراز دارد.

گذشته از این، وجود رود آمو که یونانی ها در آن هنگامی که مجموعۀ از شانزده شهر اهورایی را به نام باختر یاد می شناختند، این رود را بنام اکسوس یاد می گردند و قبل از آن بر طبق روایت اوستا این رود [ونگوهی دائی تیا] یاد می شده است. وجود آمو می رساند که ائیرین وئج ، بدخشان تا خوارزم وکاشغر ماوراءالنهر می باشد. شاید سوال گردد که چگونه میتوان اثبات کرد که رود ونگوهی دائی تیا که در اوستا اختصاراً" دائی تی" یاد می گردد همین رود آمو می باشد ؟ .

نخست به موجب اوستا ، در آبان یشت – یشت پنجم می خوانیم که (زریر) برادر کی گشتاسب هنگام رفتن به نبرد تورانیان در کنارۀ رود دائی تیا مراسم ستایش اهورامزدا را بجا می آورد. در همین یشت همچنان (زرتشت) پیغام آور خدا در کنار رود ونگوهی دائی تیا درخواست میدارد که در تبلیغ دین به کی گشتاسب موفق شود. در دین یشت – یشت شانزدهم می خوانیم که : « زرتشت در ایرانویج، کنار رود دائی تیا، آشی ( فرشتۀ راستی) را می ستاید و می خواهد تا در تبلیغ "هوته اُسا" همسر کی ویشتاسب به آیین نیک مزدایی توفیق یابد و موفق می شود

آخرین درخواست کننده شاه گشتاسب است که وی نیز در ایرانویج، کنار رود دایی تیا ایزد را ستوده و می خواهد تا بر رقیب نیرومندش، "آشته ائورونت" غلبه کند و ارجاسب تورانی را بر اندازد و بر عده ای دیگر از دیویسنان تورانی پیروز شود و در همه آرزو هایش چون دیگران موفق می شود»1

ما آگاهیم که به موجب شهادت همۀ تواریخ کی گشتاسب شاه بلخ بود. زریر برادر گشتاسب نیز از بلخ به سمت توران حرکت نموده است.

و نیز آگاهیم که زرتشت پیغام آور خدا ، در بلخ بوده و آیین خدا پرستانۀ خود را در بلخ در زمان "کی گشتاسب" به مردمان از سوی خداوند به ارمغان آورد. بنا براین به موجب اوستا و ریگ ویدا و نیزشاهنامۀ فردوسی و خدای نامک های دورۀ ساسانیان و سایر پژوهشها ازمستشرقین غربی، رود ونگوهی دائی تیا رود آمو می باشد. هر چند که اگر گفته شود که گشتاسب در بلخ بوده چگونه در بدخشان قربانی داده است. ما آگاهیم که رود آمو از کنارۀ بلخ نیز می گذرد.

بعد از شهر ائیرین وئج ، اهورا مزدا پانزده شهر دیگر را نیز برای زیست "کیومرسیان" معرفی میدارد. این شهر ها عبارت اند پس از ائرین وئج، دوم شهر سغد 3- مرو 4 – بلخ 5- نیسایه (نسا) [فاریاب] 6 – هرات 7 – وئکرته [کابل] 8 – اوروی .{این شهر در اوستا نامعلوم است اما نیبرگ آن را عبارت از ترکستان چین می داند.}. 9 – شهر خنته می باشد. { هاشم رضی و احمد علی کهزاد آن را گرگان نوشته اند . اما به نظر می رسد که باید "ختلان" باشد. 10 – هرخوئی تی [هروئی تی = اراخوزیا = رخج = وادی ارغنداب] 11 – هئتومنت [هیلمند = هیرمند] 12 – ری 13 – چخره می باشد[ کهزاد آن را کخره نوشته است و از زبان دارمستتر آن را غزنی می نویسد اما به گمان این قلم باید چخچران باشد. 14 – ورنه است. [این شهر نیز نامعلوم است اما نیبرگ آن را اطراف جیحون می خواند اما کهزاد بدون ذکر موخذ آن را بامیان می نویسد]. 15- هئته – هیندو " پنچاپ، هفت رود" . 16 – رنگها است.[ نام این شهر که در کناری رود قرار دارد که معلوم نیست اما نظریات مختلف ارائه گردیده است گیگر ، یوستی نیبرگ آن را با سیحون و سیر دریا یکی دانسته و مارکوارت آن را رود زرفشان میداند هارله آن را جیحون می خواند. به هر حال از این رود چندین بار در اوستا یاد گردیده است.] 1

بدینگونه ملاحظه می شود که باشندگان این شانزده کشور اهورایی همه آنهایی اند که امروز بنام هایی هزاره و تاجیک و ازبیک و پشتون یاد می شوند. در استوره و تاریخ همۀ اینها یکجا زندگی کرده اند و از ائرین وئج بر اساس استوره کوچ را به سایر شهر ها آغاز نموده اند.

ما میدانیم که استوره پیش گذشته هایی تاریخ می باشد که به تاریخ می پیوندد. بر پایۀ این اصل نه در استوره و نه در تاریخ ، نه کشوری به نام آریانا یاد گردیده و نه نژادی را به این نام می یابیم. در تاریخ هایی یونان باستان به ویژه پس از ایلغار و تجاوز الکسندر( سکندر) کشور ما به نام باختر یاد گردیده است . این عنوان نیز از سوی یونانی ها داده شده است. مقارن تجاوز سکندر، کورش شاه پارس به بلخ حمله نموده بود. آن زمان بلخ مرکز شانزده کشور اهورایی بود که بلخ را بلیکا می گفتند. شاه آن "بسوس" بود که کورش را شکست داد و او را کشت و لشکریانش متجاوزش را تارومار کرد . در همین زمان اسکندر به بلخ حمله می کند و جسد کورش را به پارسیان می سپرد.

در این زمان وقتی به تاریخ رجوع می شود کشورما یعنی همان شانزده شهر اهورایی که دامنۀ وسیع تا سند و چین و دجله دارد به نامهایی بومی خود یاد می گردد. اما یونایان آن را بنام باختر می نامیدند که قرنها به همین نام نیز باقی ماند. بعد ها در زمان کوشانیان این نام به خراسان تبدیل یافت و تا زمان شاه شجاع درانی نماینده انگیس از سوی انگلیس ها بنام افغانستان یاد گردید. اینها همه واقعیت های صریح تاریخ اند که جز با تعصب و تنگ نظری نمی توان آن را رد نمود. تمام اسناد به اثبات می رساند که فقط ائیرین وئج نام شهری بوده است. چون این اولین شهربود و اولین مسکن انسان اولیۀ سرزمین ما.

بنا بر این نسل های بعدی بنا به روایت های نیاکان ، این سرزمین را به نام اولین شهر آن[ائیرین وئج] یاد می کردند و مطابق به لهجه خود ایشان "اری ها " ، "اریه" و غیر می گفتند. چنانکه در ریگ ویدا نیز بنام اریه خوانده شده اند. در سرود اندرا و اندرانی در بند 19 چنین نوشته شده است:« "داسه" و آریه" را از یک دیگر تشخیص داده نظر کرده می رویم» یا در سرود 129 بند 5 می خوانیم که:

« حتی آن فرد آسمانی که برای همراهی آمد، ویشنو به اندرا خدائی به خدائی تر که سازندۀ صاحب تخت و در سه جهان مردم آرین را کمک می کند و بپرستنده سهمش را از قانون مقدس می بخشد»1

در سه سرود دیگر نیز آریه و اریا آمده است که همه در معنی باشندگان سرزمین معین و مشخص می باشد ، نه در معنی قوم و یا نژاد خاص. ما بنا بر شهادت تاریخ و استوره آگاهیم که هوشنگ که از نواده های کیومرث می باشد مرکز سلطنت خود را از بلخ و یا بدخشان به هند می برد.در مروج الذهب مسعودی می خوانیم که « و هوشنگ به هند اقامت داشت»1

فردوسی بزرگ هوشنگ را شاه هفت کشور معرفی میدارد:

چو بنشست بر جایگاه مهی

چنین گفت بر تخت شاهنشهی

که بر هفت کشور منم پادشاه

جهاندار و پیروز فرمانروا

سایر تاریخ ها نیز شهادت می دهند که هوشنگ پایتخت را مدتی به هند انتقال داد. بنا براین ، مردم سرزمین هند آنها را که با هوشنگ به هند رفته بودند بنام شهر آبایی شان یعنی اریه - اریا که همان ائرین وئج می باشد یاد می کرده اند، که حتی نهرو نیز در کتاب نگاهی به تاریخ جهان از همین معنی استفاده می کند. بدون شک پس از آنکه دوباره پایتخت به بلخ انتقال می یابد عده از ائیرین وئجی ها در انجا باقی می مانند و اختصاراً به نام اریه یا اریا ها یاد می شوند . از این رویداد نیز معلوم می گردد که ائیرین وئج همان بدخشان و حول و حوش آن می باشد.

اما راجع به توطئۀ نژادی آریایی:

ما در بالا ثابت کردیم که آریا ها همان مردمان بومی شانزده کشور اهورایی اند که تا به امروز در سرزمین خویش زندگی دارند .

اما از هجرت نژادی به نام آریایی تا کنون هیچ یک از تواریخ و جغرافیه نویسان نتوانسته اند که بگویند این نژاد رویایی از کجا به کشور ما مهاجرت نموده اند. همه گفته ها در حد حدس و گمان اند. اما چرا من آن را توطئه نامیده ام. واقعیت این است که این توطئه ساسانیان و پهلوی ها پارس می باشد. به موجب شهادت تاریخ ، پارس ها یک قوم کوچک از مردم شانزده کشور اهورایی بوده اند که مانند بسیاری از قبیله های دیگر در زمان پیشدایان بلخی به هرسویی کوچیده اند ، اینها نیز بسوی غرب کوچیدند.

در طی زمانه ها آنها دولت جداگانۀ را تشکیل دادند بنام دولت و کشور پارسها. پس از تشکل دولت ، اینها به تجاوزات گستردۀ از جمله به کشور ما اقدام نمودند ولی همیشه با مقاومت مواجه شده اند با آنکه مدتی توانستند کشور ما را اشغال نمایند. ولی اشغال آنها هیچگاهی پایدار نبوده و مردم سرزمین خراسان با ایشان دست و پنجه نرم نموده و حتی گاهی پارس جزی از ولایت های کوشانیان و یفتلیان به شمار آمده و در دوره اسلامی ، پارس همیشه یکی از ولایت های خراسان به شمار می آمده است که این موضوع را د اکتر شجاع الدین شفا درمقدمۀ کتاب ارزشمند و گرانبهای خویش " تولد دیگر" به درستی یاد می نماید.

اما توطیه در کجاست؟ پارسیان به منظور این که خود را {خود تافتۀ جدا بافته} نشان بدهند . خویشتن را به نژاد نا پیدایی پیوند زده اند. در حالیکه قبیلۀ از مردمان شانزده شهر اهورایی اند که از بلخ و یا بدخشان به طرف غرب کوچیده اند و زبان و دین ایشان نیز همان زبان و دین است که در بلخ و بدخشان رواج داشت که بعداً آن زبان را بنام کشور خود زبان پارسی { یعنی زبان پارسیان} یاد نمودند. زبان مردم خراسان را به نام زبان دری خواندند.

در این زمینه باید گفت که"همای بنت بهمن" شاه بلخ در زمان شاهیی خود مرکز سلطنت را از بلخ به بغداد "تیسفون" انتقال داد . میدانیم که وقتی مرکزیت از یک شهر به شهر دیگر انتقال پیدا نماید تمام خدم و حشم نیز به آنجا می روند. چون دربار در آنجا اسقرار یافت. درباریان به لهجۀ بلخی سخن می گفتند ، بنا بر این ، لهجۀ بلخی ( خراسانی) مشهور به زبان دری شد. یعنی زبان "دربار" . در واقعیت لهجۀ پارسی همان زبان بلخی می باشد که به آن مردمان شانزده شهر اهورایی صحبت می کردند. آنجا که دری را از "دره" میدانند نیز توطئه پارسیان است که میخواهند شکوه و عظمت این زبان را کوچک جلوه داده و به دره و ده منسوب سازند، نه شهر و دربار و کشور. مثلاً ترفند دیگر پارسیان که برخی از اساتید ما نیز از آن تقلید نموده اند اینست که زبان بلخی را زبان اوستایی می گویند. در حالیکه اوستا نام کتاب است و این کتاب به یک زبان نوشته شده است. ما میدانیم که کتاب اوستا را پیغام آور خدا زرتشت در بلخ نوشته نموده ، بنا بر این اوستا به زبان مردم بلخ نوشته شده است . چرا نمی گویند زبان بلخی. برای اینکه سعی کرده اند که زرتشت و اوستا را نیز منسوب به خویش بسازند.

به هر حال من این موضوع را در جلد اول کتاب "نام و ننگ" مفصلاً به بررسی گرفته ام. خواننده عزیز می تواند به آنجا مراجعه نماید.

اما در مورد نژاد آریایی باید گفت که در تمام تواریخ و استوره هایی بجا مانده ، پادشاهی در شانزده شهر اهورایی از کیومرس " کیومرث" آغاز می گردد. کیومرس اولین شاه است که در استوره اولین انسان روی زمین بوده که خداوند خلق کرده و یهودیان، عیسائیان و مسلمانان آن را " آدم" می گویند.

در تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی ( احمد بن ابی یعقوب ابن واضع یعقوبی)، تاریخ بناکتی ( روضة اولی الالباب فی معرفة التواریخ والانساب ، داود بن محمد)، تاریخ کامل ابن اثیر( عزالد ین ابن اثیر)، تاریخ گردیزی (ابوسعید عبدالحی بن ضحاک ابن محمود گردیزی)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی (حمدالله بن ابی بکر)،مروج الذهب( ابوالحسن علی بن حسین مسعودی)، روضة الصفا( محمد بن خاوند شاه بلخی) همه از کیومرث یاد می آیند و بعد از او همه شاهان را پسران کیومرث می نویسند که به سلطنت می رسند. همه خانواده های که در بلخ و بدخشان به شاهی رسیده اند و بعد که دارالسلطنت به بغداد در زمان همای بنت بهمن کوچ می کند ، تا به زمان ساسانیان به این طرف یعنی در{ ایران = افغانستان امروزی} کوشانیان و یفتلیان، همه و همه از نسل کیومرث اند. هیچگونه انقطاع در سلسلۀ شاهان تا به یفتلیان به وجود نیامده است. طبری در تاریخ طبری می نویسد که : « و گبران طوفان را ندانند { منظور از طوفان نوح است. از مولف}و گویند: از روزگار کیومرث پادشاهی داشته ایم و کیومرث همان آدم بود و پادشاهی از سلف به خلف رسید تا به دوران فیروز پسر یزدگرد پسر شهریار. گویند: اگر طوفانی بود می باید نسب قوم بریده باشد و پادشاهی از میان رفته باشد. »1

ببینید که چگونه واقعیت به گونه بسیارقشنگ و مقبول آن در تاریخ ثبت گردیده است.

به هر حال ،صورت مفصل تسلسل شاهان سرزمین ما را ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه به صورت بسیار مفصل و جامع می نویسد. چنانکه در همین کتاب زیر عنوان " مردم و آغاز خلقت" می خوانیم که:

« کیومرث ، تا زمان مشی و مشیانه که ایشان را مادر پسران و دختران می دانند و در نزد ایرانیان [= خراسان و افغانستان امروزی . از مولف] به منزلۀ آدم و حوا هستند تا زمان ازدواج مشی و مشیانه تا هوشنگ»1

بیرونی بعد از خلقت انسان که از تخمۀ کیومرث به وجود می آید و " میشی و مشیانه "آدم و حوا" خلق می گردد تا هوشنگ را دورۀ آغاز خلقت می نامد و از هوشنگ به بعد را دورۀ پیشدایان بلخی می خواند. جدولی را که بیرونی ترتیب داده چنین است:

« کیومرث که انسان نخستین محسوب می شود ،هوشنگ، طهمورث، جم، جمشید... والخ» 1

پس از آن از کیانیان بلخی و و اشکانیان و بعد ساسانیان و کوشانیان و یفتلیان نام می برد. بیرونی از همه ملوک در جغرافیایی شانزده شهر اهورایی یاد می کند. با قرائت این بخش از کتاب ابوریحان ، گذشته از آن که تمام اقوام کشور امروزی افغانستان واقعیت های گذشتۀ تاریخی خود را در می یابند به این نتیجه نیز می رسند که نژاد آریایی یک افسانۀ تخیلی چیزی پیش نیست.

از جانب دیگر برای اینکه ما توانسته باشیم اسناد دیگری دال بر رد نژاد آریایی را ارائه دهیم خوانندۀ عزیز را به مطالعه تمام آن تواریخ که در بالا نام برده شده دعوت می نمایم. مثلاً در زین الخبار گردیزی فهرست شاهان سرزمین ما بدون انقطاع از کیومرث تا به آخر در شش طبقه ردیف گردیده است که طبقۀ اول را از طهمورث پسر کیومرث آغاز می کند. اما اینکه چرا گردیزی از کیومرث نام نمی برد جایی سوال است. شاید به خاطری مسایل مذهبی باشد زیرا اگر از وی نام می برد باید می گفت که کیومرث همان انسان اول است. باب اول را از طهمورث تا به زو بن طهماسب، طبقۀ دوم را به نام کیانیان یاد نموده و از کیقباد تا دارا تشریح می دهد و طبقۀ سوم را ملوک طوایف " اشکانیان" از اشک اردوان می نویسد و طبقۀ چهارم را ملوک ساسانی می خواند و از اردشیر می آغازد و به قباد بن فیروز ختم می کند و طبقۀ پنجم را زیر عنوان اکاسره از انوشیروان تا به یزدگرد بن شهریار به پایان می رساند. 1

علاوه بر این ، شاهنامۀ فردوسی که همۀ جهانیان آن را به دیدۀ قدر می نگرند و مردم پارس و خراسان { ایران و افغانستان امروزی} از آن به مثابۀ سند هویت ملی خویش یاد می نمایند. در همین اثر پرمایه ، فردوسی بزرگ از کیومرث در یکی از شانزده کشور اهورایی یاد کرده و بدون انقطاع تا به یزدگر ساسانی فهرست وار تاریخ را بیان می نماید.

در شاهنامۀ فردوسی از همۀ شاهان بنام شاه ایران زمین یاد می شود . شاهنامه شهادت می دهد که ایران همان خراسان و افغانستان امروزی می باشد. در شاهنامه اصلاً از فارس به مثابۀ پایتخت شاهان در دورۀ پشیدایان ،کیانیان و اشکانیان هیچگونه ذکری به عمل نیامده است. دورۀ ساسانیان را نیز در تسیفون بغداد نشان می دهد نه در فارس.

بنا براین وقتی تمام تاریخ و اسناد تاریخی مبتنی بر این واقعیت است. پس این آریایی ها کی ها اند. معلوم می شود که این یک جعل است. جعلی که پافشاری روی آن در واقع بی هویت ساختن مردمان سرزمین ما را در بر دارد. از کیومرث تا به آخر همه مردمان بومی همین سرزمین اند که روز ی در ادبیات ما ایران و بعد باختر و خراسان و امروز خلاف تمام صریح تاریخ به نام افغانستان یاد می شود، می باشند. اگر اقوام کوچکی در این سرزمین مهاجر هم شده باشند اینجا هویت خویش را باخته و جز مردمان این سرزمین گردیده اند. اما هیچگاهی مردمان این سرزمین جز اقوام مهاجر نشده اند. به هرروی، مسلۀ جعلی بودن نژاد آریایی و کشور آریانا را ما در کتاب نام و ننگ مفصل یاد نمود ایم این مختصر فقط در حاشیۀ نوشته جناب پروفیسور داکتر لعل زاد و جناب سیدی نگاشته شد.

خرد یار و مددگار همه

راوش محقق و نويسندۀ كشور افغانستان


پینوشتها:

1 – وندیداد، ترجمۀ هاشم رضی، ج 1، ص 193،انتشارات فکر روز،چاپ اول 1376تهران

2– اوستا ، ترجمه و پژوهش هاشم رضی ، ص 432

3– وندیداد، جلد اول، ص 194 – 244

4– گزیده سروده های ریگ ودا ، ترجمۀ دکتر محمد رضا جلالی نائینی، چاپ سوم، 1372 ، نشر نقره ، ص357 – 377

5 – ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، ج 1 ص 217

6– محمد بن جریر طبری ، تاریخ طبری ، ج1 ترجمه ابوالقاسم پاینده ، ص،143

7– ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ترجمۀ اکبر دانا سرشت، چاپ 4 ، ص 145

8– رجوع شود به کتاب آثارالباقیه ، از ص 142 تا 159

9- رجوع شود به تاریخ گردیزی از ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی از ص 31 تا به 104

یادداشت:

خوانندگان عزیز جهت معلومات بیشتر در بارۀ بلخ و ایرانویج میتوانند در وبلاک من به این آدرس مراجعه نمایند:

www.satavez. blogfa.com


| 15-می-2010, 11:46

2010-05-15 تاریخ Tatar نام ایمیل قفلي بر لبان روشنفكران و نيروهاي سياسي فارس؟ علي رضا اردبيلي سارتر: "

قفلي بر لبان روشنفكران و نيروهاي سياسي فارس؟ علي رضا اردبيلي سارتر: "خوب نيست، هم وطنان من، شما که مي دانيد چه جنايت هايي به نام ما مرتکب شده اند، واقعا خوب نيست از ترس اين که مجبور شويد در باره ي خودتان به قضاوت بنشينيد، هيچ گونه سخني با هيچ کس و حتي با وجدان خود در ميان نگذاريد. در آغاز نمي دانستيد و من اين را باور مي کنم، بعد شک کرديد، و اينک مي دانيد، اما هنوز هم ساکتيد. هشت سال سکوت، باعث سرافکندگي است [...] در گذشته، فرانسه نام يک کشور بود، مراقب باشيم که در ١٩٦١ نام يک بيماري رواني نباشد"

سارتر: "خوب نيست، هم وطنان من، شما که مي دانيد چه جنايت هايي به نام ما مرتکب شده اند، واقعا خوب نيست از ترس اين که مجبور شويد در باره ي خودتان به قضاوت بنشينيد، هيچ گونه سخني با هيچ کس و حتي با وجدان خود در ميان نگذاريد. در آغاز نمي دانستيد و من اين را باور مي کنم، بعد شک کرديد، و اينک مي دانيد، اما هنوز هم ساکتيد. هشت سال سکوت، باعث سرافکندگي است [...] در گذشته، فرانسه نام يک کشور بود، مراقب باشيم که در ١٩٦١ نام يک بيماري رواني نباشد"

88 سال نظام دولتي بيمار ناظر بر يكسان سازي اتنيكي و نابودي فرهنگهاي غيرفارسي چون بختكي بر هستي معنوي ملل مظلوم ايران چنگ انداخته است و به اين سبب بود كه دكتر اكبر اعلمي نماينده وقت آذربايجان در مجلس شوراي اسلامي در سال 1385 رژيم حاكم را نظام آپارتايد ناميد.

تاريخ شناخته شده بشر در عين حال تاريخ تجاوزات دولتها به حقوق ملتهاي خودي و همسايه نيز هست. آنچه در اين ميان متفاوت است عكس­العمل نمايندگان فكري و سياسي و افكار عمومي ملت حاكم نسبت به اين تعديات است.

در همان سالهاي آغازين استعمار جهان غير اروپايي از سوي دولتهاي اروپايي، انسانهايي بودند كه از حق ستم ديدگان آمريكاي لاتين و آفريقا در قبال جنايات دولتهاي متبوع خود گفتند و نوشتند. كساني چون برناردينو دشانگون

Bernardino de Sahagun، بارتولمه دلاس­كاس Bartolome de las casas (1484-1566) و بسياري ديگر از همان دوران صدر استعمار، صداي خود را عليه ظلم و جور دولتهاي پرتغال و اسپانيا در آمريكاي لاتين و شركت اروپائيان در تجارت برده بلند كردند. لاس كاس جزوه كوچك خود بنام Brevisma relación (توصيف بسيار كوتاه) و آثار بيشمار ديگر خود از جنايات و نسل كشيهاي دول اروپايي در آمريكاي لاتين بدون پرده پوشي واغماض انتقاد مي­كرد.

سنت نيك شانگون و لاس كاس تا روزهاي فعلي زنده است و رسم بر اين است كه در كنار دولتهاي به غايت ويرانگر و جنايتكار، وجدانهاي بيداري نيز باشند كه با به خطر انداختن موقعيت و امنيت فردي خود، صدايي بشوند براي فرياد زدن مظلوميت قربانيان ستمي ناروا از سوي دولت متبوع خود.

در مارس ١٩٥٦، سارتر اولين مقاله مهم خود در دفاع از حقوق مردم الجزاير در جنگ عليه استعمار فرانسه را منتشر كرد. پيش از اين او در يك سخنراني در ژانويه 1956 تحت عنوان "کلنياليسم يک نظام است" عملكرد سياسي و اقتصادي کلنياليسم را شکافته به نبرد عليه اين « نظام » فراخوان داده بود.

امروز شايد اين اتنخاب سارتر بديهي، شايسته نام بلند او و كاري بدون هزينه بنظر آيد اما خود سارتر هم صداي فريادهاي "سارتر را تيرباران كنيد" را در خيابهاي پاريس شنيد و هم شاهد بمب گذاري در آپارتمان خود شد.

جنگ فرانسه و سپس ايالات متحده آمريكا نيز موجي از اعتراض روشنفكران و سپس توده مردم كشورهاي غربي عليه فرانسه و آمريكا را برانگيخت. تأثير اين اعتراضات در مورد جنگ ويتنام بحدي بود كه گاه ادعا ميشود ارتش آمريكا جنگ ويتنام را نه در جنگلها و شهرهاي ويتنام بلكه در خيابانهاي ايالات متحده آمريكا و اروپاي غربي باخت.

در بيست ساله اخير بعداز پايان دوران جنگ سرد نيز ما شاهد تعديات كشورها و ارتشهاي تجاوزگر به امنيت و حقوق انسانها بوده­ايم كه با موج مخالفت اتباع كشور تجاوزگر مواجه شده­اند. جنگ موسوم به "جنگ اول چچن" (1994-1996) كه چچنستان را به ويرانه­اي تبديل كرد، با مخالفت شديد افكار عمومي روسيه و بويژه "كميته مادران سربازان روس" روبرو شد كه اين مخالفت به توقف جنگ منجر شد. حتي اگرچه رژيم پوتين با كنترل رسانه­ها و مهندسي افكار عمومي از جمله انفجار ساختمانهاي مسكوني در مسكو و متهم كردن چچنها به اين اعمال، توانست همدلي و حمايت وسيع مردم روسيه در جنگ دوم چچن را به دست آورد، اما وجود كساني چون آننا پاليتكوفسكايا، ناتاليا استميرووا، ديميتري گريگوريانتس، آناتولي ياگودين و بسياري ديگر كه جان خود را بر سر اصرار در خاموش نكردن وجدان انساني و حرفه­اي خود نهادند، نشان مي­دهد كه خاموشي صداي مادران روس در جنگ دوم چچن در گام اول نتيجه تمهيدات دولتي بوده است.

اشغال عراق از سوي نيروهاي نظامي آمريكا تحت رهبري جورج دبليو بوش (ماه مه 2003) در ادامه خود با موج فزاينده مخالفت مردم اين كشور مواجه شد كه منجر به شكست جمهوريخواهان در آخرين انتخابات رياست جمهوري آمريكا و پايان كار جورج دبليو بوش با نازلترين ميزان آراي محبوبيت يك رئيس جمهور شد. افشا گريهاي مهمي چون فجايع زندان "ابوقريب" بغداد و تعديات مهم ديگر به حقوق مردم عراق از سوي رسانه­هاي منتقد آمريكا را نيز بايد به اين شكست مفتضحانه جمهوريخواهان در انتخابات افزود. در بقيه كشورهاي متحد نظامي آمريكا در پروژه اشغال عراق و جنگ متعاقب آن افكار عمومي نيرومندي بر عليه تعديات ارتشهاي غربي در حق مردم عراق وجود دارد.

در مورد جنگ افغانستان نيز افكار عمومي و روشنفكران كشورهاي درگير در جنگ مخالفت فزاينده­اي با مداخله ارتشهاي غربي تا جايي كه منجر به عواقب ناگوار براي مردم افغانستان ميشود، نشان ميدهند.

از نخستين روززهاي تشكيل دولت اسرائيل، نام پرآوازه­ترين روشنفكراين يهودي از سراسر جهان را در ميان مدافعان حقوق ملت مظلوم فلسطين مي­بينيم. كساني چون یهودی منوهین(Yehudi Menuhin)، هانا آرنت(Hannah Arendt)، آلبرت آینشتین(Albert Einstein)، ماکسیم رودنسون(Maxime Rodinson)، نوآم چامسکی(Noam Chomsky)، ستفـَن فردریک اِسـِل (Stéphane Frédéric Hessel)، دانیل بارم بویم(Daniel Barenboïm)، رونی برومن(Rony Brauman) و بسياري ديگر از اين قبيل هستند.

در كنار اين حوادث بزرگ بين المللي، واقعيت وجود تمايلات راسيستي در جوامع غربي و در عين حال وجود تمايلات بشردوستانه و ضد نژادپرستانه نيرومند در ميان اهالي بومي اين جوامع است. بسياري از كساني كه به هموطنان هم دين و هم مذهب خود ارزشي قائل نبوده­اند وقتي از بد حادثه حلقه بر در كشورهاي غربي زده­اند، در بر روي آنان گشوده شده و در يك جامعه غير همزبان وغير همدين از مهرباني و حمايت مردمان و سيستمهاي سياسي موجود برخوردار شده­اند. اين در حالي اتفاق افتاده است كه نيروهاي پوپوليست بيگانه ستيز و نژادپرست بر عليه مهاجران و سياست مهاجر پذيري تبليغات شديد و زهرآلودي را به پيش مي­برند.

اما متاسفانه اين سكه نيز روي سياه ديگري دارد و آن موارد حمايت ملتها و روشنفكران كشورهاي و ملتهاي متجاوز از اعمال دولتهاي متبوع آنها يا شركاي ايدئولوژيك يا مذهبي و "نژادي" آنهاست.

معروفترين و غير قابل باورترين از اين گونه موارد همانا حمايت اوليه حزب كمونيست فرانسه از جنايات ارتش اين كشور بر عليه مردم ويتنام و الجزاير باشد. هر چند بسياري از رهبران جنبشهاي آزاديبخش اين كشورها تربيت شده مكتب حزب كمونيست فرانسه بودند و بسياري از اعضاي حزب كمونيست فرانسه هم در صفوف نهضتهاي آزاديبخش اين دو ملت اسير بودند. شايد اشاره به حمايت آندري ساخاروف برنده جايزه صلح نوبل از كودتاي خونين ژنرال آگوستينو پينوشه بر عليه دولت آلنده و كشتار مردم آن كشور نيز بي جا نباشد.

حمايت بي چون و چراي مردم، روشنفكران و نيروهاي سياسي صربستان به رهبري حزب سوسياليست اين كشور از جنايات صربها در بالكان، حمايت وسيع مردم روسيه از اعمال ارتش روسيه در جنگ دوم چچن (هر چند كه بخش اصلي اين سكوت را بايد نتيجه اقدامات شديد دولت روسيه به حساب آورد)، حمايت اوليه مردم آمريكا از جون دبليو بوش در كه در جو هيستريك ضد اسلامي ماههاي اوليه بعداز اقدام تروريستي يازدهم سپتامبر صورت گرفت، از اين جنس بود.

به دنبال اين اشاره كوتاه به سابقه حمايت و مخالفت عليه جنايات و تعديات دولت و ملت خودي، نگاهي بر برخورد مدعيان روشنفكري و رهبريت سياسي در ميان طرفداران تداوم سيادت ملت و فرهنگ فارس در ايران نتايج غم انگيزي به دست مي­دهد. گويي اين قوم نه چيزي از ستم 88 ساله بر ملتهاي غيرفارس ايران ديده­اند و نه بويي از آن به مشامشان رسيده است. اينك در در بحبوحه يك درگيري جدي مردم با رژيم جمهوري اسلامي كه همكاري كليه ملل ساكن ايران براي ساختن يك نظام موكراتيك، سكولار و فدرال تنها راه موفقييت و تدوام حيات كشوري بنام ايران است، اين نيروها با دهن كجي آشكار به خواستهاي ملل غيرفارس، چنان رفتار مي­كنند كه گويي جز ملت فارس، در ايران ملت ديگري وجود ندارد و انگار كل سيستم دولتي ايران در 88 سال گذشته بر محور ايجاد يك كشور تك مليتي از طريق نابودي ملل و فرهنگهاي غيرفارس نچرخيده است.

هنوز برخلاف رفتاري كه مردم آمريكا در قبال جنگ ويتنام از خود نشان دادند، لشگر كشي به آذربايجان در آذرماه 1325 از سوي نمايندگان مللت فارس و طرفداران تدوام سيادت اين ملت محكوم نشده است. در ليست سوگوران درمرگ يادبود جنايتكار جنگي، تيمسار احمد مدني كه دستش به خون مردم عرب احواز آغشته بود نامهاي زير را نيز مي­بينيم كه صرفاً شامل نام نظاميان شاهنشاهي نيست:

اتحاد جمهوری خواهان

اتحاد جمهوری خواهان لائیک،

فدائیان خلق،

آژانس خبري کوروش

ارتشبد فریدون جم

سرلشکرمحمدچمن آرا

علی رضا نوریزاده

حسین لاجوردی

علی راسخ افشار

علی شاکری

در جاي ديگري آقاي اكبر گنجي در رثاي يك فرد نژادپرست بنام آقاي پرويز ورجاوند مديحه نامه بلندي سروده و از "عمر پرافتخار" وي داد سخن داده است. بخش مهمي از "اين عمر پرافتخار" كه مصادف با عمر "پرافتخار" رژيم جمهوري اسلامي ايران بود به تحريك رژيم براي سركوب قاطعانه­تر و خشن­تر ملتهاي غيرفارس مصروف شده بود. در ميان هيئت عزاداران و بدرقه كنندگان اين فرد راسيست و "قهرمان حفظ تمايت ارضي" داود هرمیداس باوند، حسن یوسفی اشكوری، الهه كولایی، عيسي سحرخيز و شيرين عبادي حضور داشتند و سخناني از قماش فرمايشات آقاي گنجي به كرات در خاكسپاري و مراسم مرتبط با آن ايراد شد.

در تاريخ سوم ژانويه امسال نيز آقايان عبدالعلی بازرگان، عبدالکریم سروش، محسن کدیور، اکبر گنجی، سید عطاء الله مهاجراني با دادن اطلاعيه­اي با تيتر "خواسته های بهینه جنبش سبز"در ضمن سكوت در موضوع خصوصيت آپارتايدي رژيم جمهوري اسلامي، هم قسم بودن خودشان در امر در دفاع از "تماميت ارضي" را يادآووري كرده­اند.

ملتهاي غيرفارس و تحت ستم ايران تاكنون با روشني و صراحت كافي نظر خودشان در اين موضوع را بيان كرده­اند، غيراز يك اتحاد داوطلبانه بر مبناي حقوق برابر كليه ملتهاي ساكن ايران، هيچ چيز ديگري مقدس نيست. اصل "تماميت ارضي" كه بايد آنرا "تماميت ارضي صرفنظر از اراده ملل غيرفارس" ناميد، سابقه 88 ساله در معادل بودن با حكم دائمي و بي قيد شرط حمله نطامي به آذربايجان و ديگر مناطق ملي و مجوزي براي اعمال رژيم آپارتايد عليه ملل فارس ساكن ايران كنوني بوده است. تكرار بند 15 پانزده قانون اساسي جمهوري اسلامي در سند موسوم به "پيش نويس قانون اساسي از حقوقدانان جنبش سبز" به عنوان تنها كلمات ناظر بر حقوق ملتهايي كه اجراي پروژه نابودي آنها سابقه­اي 88 ساله دارد، افشاگر نيات قلبي بخش ديگري از طرفداران تداوم سيادت ملت فارس است.

ملتهايي كه 88 سال از جور راسيسم دولتي بر خود در عذاب بوده­اند حق دارند كه با حساسيت موضع­گيريهاي روشنفكران و مدعيان رهبري سياسي و هر صاحب فكري در ايران را تعقيب كرده و ببينند كه آيا اين مواضع شباهتي با رفتار وجدان بزرگ قرن بيستم ژان پل سارتر دارد يا شبيه افكار عمومي جامعه بيمار و راسيست صربستان در جريان جنگ و جنايت عليه بوسني، كوسووا و كروآتي است. ملل تحت ستم ايران هيچ نفعي از ديدن مدعيان رنگارنگ روشنفكري و عدالتخواهي در كنار دو رژيم راسيستي پادشاهي و ولايت فقيهي ندارنداين ملتها بسيار دوست مي­داشتند تا جنايتكاران جنگي چون تيمسار احمد مدني بجاي اينكه از سوي سازمانهاي چپ و شخصيتهاي "طرفدار حقوق بشر"(!؟) مورد تقدير قرار بگيرند، قبل از مرگ به جرم جنايت عليه بشريت و جنايات جنگي روانه دادگاه "هاگ" مي­شدند و تحريكات آشكار و نهان پرويز ورجاوند در نزد رژيم جمهوري اسلامي بر عليه ملل مظلوم ايران از سوي مدعيان آزاديخواهي مورد پاداش قرار نمي­گرفت.

هيچ راه حلي براي دموكراتيزه كردن ايران به دور از مشاركت نمايندگان كليه ملتهاي ساكن ايران قائل نيست و واقعيت تلخ تدوام سلطه فرهنگي، اقتصادي، سياسي و نظامي يك ملت در 88 سال گذشته، دليلي است محكم براي لزوم پايان دادن به اين سلطه و نه موجبي براي تسلسل و تحكيم آن. عدم تغيير ماهيت آپارتايدي نژادي رژيم تهران در جريان دست به دست شدن قدرت سياسي از دربار پهلوي به روحانيت اسلامي، بروشني نشان داد كه ماهيت راسيستي رژيم حاكم بر ايران سخت جان­تر از دولتهايي است كه اين نژادپرستي را نمايندگي مي­كنند. ملتهاي تحت ستم ايران اينك دليلي نمي­بينند تا براي يك دست به دست شدن حاكميت بدون تغيير ماهيت راسيستي آن به كمك كسي بشتابند.

آيا ديدن اينهمه تبعيض و شنيدن صداي اينهمه اعتراض، دشوار است يا اين دوستان به وضوح مي­بينند و به روشني مي­شنوند و اشكال در قفلي است كه با اختيار بر لبان خود زده­اند؟

براي پايان مثبت اين مقاله اشاره به راه حلي براي خروج از بن بست كنوني و شروع يك گفتگو در سطح عمومي را مناسب ميدانم. براي پيدا شدن يك چهارچوب مناسب براي يك ديالوگ ميان ملتهاي ساكن ايران حداقل دو تحول زير ضروري است:

2. به رسميت شناختن حق مشاركت برابر حقوق همه ملتهاي موجود در ايران در برنامه ريزي براي فرداي ايران و اداره ايران فردا.




.