Montag, 20. Dezember 2010

روح ملی در آذربایجاندر دیدگاه فلسفی تاریخی - احمد ریاضی مبارکی

روح ملی در دیدگاه فلسفی تاریخی - احمد ریاضی مبارکی

دوشنبه 10 خرداد 1389 – 31 می 2010

آنچه در این مقدمه می آید توضیح دلیل نوشتن مطالب درج شده در ادامه است.

تحلیل مسائل حاکم بر حرکت ملی آذربایجان خصوصا لایه ی دانشجوئی آن، علاوه بر نگرش عمیق در مسائل سیاسی ایران،منطقه، بین الملل و فرهنگ حاکم در جغرافیای آذربایجان و... نیازمند آسیب شناسی جدی آن است.

تفاوت در نگرش های موجود در بین فعالین این حرکت و تعدد اندیشه های مختلف، نشانگر پویایی و نمودار رشد آن است،لیکن سطحی نگری برخی از فعالین منجر به اختلال در این پویایی گردیده و تاخیر در رشد آن را منجر می شود.

اینکه بوجود آمدن هر حرکتی مستلزم عبور از مرحله ی تکثر و وحدت آن است امری اثبات شده است و حتی تضاد برخی اندیشه ها در هر حرکت، در به وجود در آمدن آن حرکت امری ضروری است، تضادی که با بوجود در آمدن آن حرکت به یکسانی تبدیل می گردد.

متاسفانه نرسیدن آگاهی های لازم،این تضاد را نه به تضادی آفریننده بلکه به تضادی منفی تبدیل کرده و حتی اختلاف سلیقه ها را به حیطه ی این تضاد وارد نموده است.

درک اندیشه های موجود در حرکت ملی آذربایجان از سوی اندیشه های دیگر این حرکت و تبدیل تضاد آن ها به قدرت آفرینندگی امری اساسی به نظر می رسد. نگارنده بر این باور است که اندیشه های موجود در این حرکت آفریده ی روح حاکم بر این جغرافیا ست روحی که همان روح ملی استو برآمده از جغرافیای این سرزمین است.

وجود جهان بینی های مختلف درطول تاریخ در این جغرافیا و تعامل این جهان بینی ها با هم،تاریخی پر از سرافرازی و افتخار را پدیدار نموده است.جهان بینی هایی که خود ناشی از روح ملی آذربایجان اند.

نوشته ی حاضر مبنی بر مقدمه آورده شده در توضیح روح ملی به رشته تحریر در آمده است.

قسمت اول این نوشته دیدگاهی فلسفی از روح ملی و قسمت دوم آن دیدگاهی تاریخی و انطباق دیدگاه فلسفی در طبیعت می باشد.

دیدگاه فلسفی از روح ملی( قسمت اول)

اشتیرنر در مقاله ی خود و آنچه ازوست به کلمه ی آزادی اشاره دارد. او تعریف رها شدن انسان از قید و بند را برای آزادی رد کرده و با اینکه خود محوری را هدف خود قرار می دهد، لیکن بر این باور است که انسان نمی تواند از همه چیز آزاد باشد. چرا که آزاد بودن یعنی محدودیت نداشتن و این اسیر شدن در نا محدودی است.

هگل حقیقت ضرورت را آزادی میداند و ما آزادی را خود آزادی می دانیم در واقع همه این چنین می دانند. اینکه اشتیرنر چنین گفته یا هگل بر این باور است و یا کانت، پوپر، مارکس، هابرماس و ... این نظر را دارند موضوع بحث نیست و هدف از آوردن نگرش دو فیلسوف آلمانی به مفهوم آزادی، تنها مقدمه ای بر درک ترکیب کلماتی روح ملی است و مفهومی که این ترکیب در خود حمل می کند.

در نگاه اول به نظر می رسد که شاید آوردن چنین مقدمه ای بی مورد باشد ولی قضاوت در این مسأله را به آخر نوشته موکول می کنیم تا خود مخاطب با درک خود از مسایل مطرح شده در این مقاله و با دیدی ژرف تر، به دور از هر گونه غرض ورزی برداشت خود را در ذهن خویش بپروراند.

امید است نوشته ی حاضر قدمی هر چند کوتاه برای درک هرچه بیشتر ملت از هستی خویش باشد.برای درک مفهوم هستی یک ملت در نظر گرفتن فرهنگ، فولکلور، زبان، جغرافیا، تاریخ و نگرش ملت در هر زمینه ای از جمله خدا، انسان، جنسیت و ... غیر قابل اجتناب است. لیکن در ابتدا لازم است لفظ هستی به طور انتزاعی و ذهنی درک گردیده و انتقال آن از ذهن به عین توضیح داده شود.

توضیح روح ملی را با دیالکتیک هستی و روح ملی و با آنتی تز آگاهی از هستی آغاز می کنیم، یعنی با ترکیب دیالکتیکی زیر:

1) هستی

2) آگاهی از هستی

3) روح ملی (خود آگاهی)

هر وجودی از کائنات برای به ادراک رساندن خود، باید هستی داشته باشد. اینکه باید هستی داشته باشد دلیل بر این نیست که چیزی بر آن تحمیل می شود بلکه بر ضرورت هستی داشتن (بودن) آن دلالت دارد. هر چیزی به محض درک خود، هستی می یابد و به محض به هستی در آمدن، خود را درک می کند.

جملات بالا به توضیح نیاز دارند. برای توضیح، سه مفهوم خود، درک خود و کائنات را البته نه به طور اتفاقی بلکه با هدفی خاص برای توضیح انتخاب می کنیم.

برای درک کلمه ی خود لازم است هر غیر خود را از حیطه ی تفکر کنار بگذاریم، یعنی تمام خصوصیاتی راکه خود در ارتباط با دیگران دارد مانند نیکی به، شادی از، اندوه از، ارتباط با، صحبت کردن با، تفکر به، تأمل در و ... را کنار گذاشته و به کیفیاتی که تنها وابسته به خود است بیاندیشیم. آیا چنین کیفیاتی وجود دارد؟ کیفیتی که تنها وابسته به خود بوده و از هر غیر خودی برای به هستی در آمدن این کیفیت بی نیاز باشد، چگونه می تواند درک گردد؟

ما هر گونه غیر خودی را از خود طرد کرده و هیچ غیر خودی را به حیطه ی تفکر خود وارد نمی کنیم و سعی بر آن داریم تا کلمه ی خود را به طور انتزاعی، از جانب خود به حیطه ی ادراک در آوریم.

اگر هر خصوصیتی حتی هستی را از وجود سلب کنیم، آنرا به حوزه ی عدم یعنی نیستی رسانده ایم و بر این باوریم که آن نیست یا به طور کامل تر، آن نیستی است. این جمله متشکل از سه کلمه ی آن، نیستی، است (هست) می باشد. با آنکه تمام خصوصیات را از وجود سلب کرده ایم، لیکن نیستی را بر آن قائل شده ایم یعنی هستی آن را برابر با نیستی دانسته و میگوییم آن نیستی هست و حتی در نیستی برای آن، هستی از جنس نیست بودن قائلیم، اینکه هستی آن را در نیست بودن می دانیم در واقع برای آن، بودن را درک کرده و میدانیم این بودن را نمی توانیم تجربه کنیم، چرا که زمان و مکان را از هستی آن سلب کرده ایم لذا تجربه ی هستی اش را نیز سلب نموده ایم و می دانیم در این نیستی که به هستی منجر شده است همه چیز وجود دارد، چرا که از سلب تمام خصوصیات بدین هستی (نیستی) رسیده ایم و می توانیم دوباره تمام خصوصیات را به این هستی باز گردانیم البته بازگرداندن تمام خصوصیات نه به طور دلخواه بلکه بر اساس وجودی است که آن را به نیستی رسانده ایم.

اضافه کردن یک خاصیت به وجود مذکور، آن را به وجودی دیگر تبدیل می کند و کاستن خاصیت از این وجود نیز این تبدیل را در خود حمل می کند لیکن نه همان تبدیل بلکه به همان سبک و سیاق. برای مثال ملت را وجودی فرض می کنیم با تمام خصوصیاتی که در ذهن برآن تحمیل می کنیم که این تحمیل از بیرون نیز بر این ذهن تحمیل شده است و بر آن خصوصیتی را می افزاییم مانند این کیفیت که این ملت می تواند زبان دیگری غیر از زبان خود را به عنوان زبان رسمی قبول کند با این کار این ملت را تغییر داده و آن را به ملتی غیر از ملت اولیه تبدیل نموده ایم یا در کاستن خاصیتی از این ملت فرض کنید، زبان این ملت را از کیفیات و خصوصیات آن سلب کنیم یعنی ملتی بی زبان را بیافرینیم حتی بدون داشتن زبان ملت های دیگر.

اینکه گفته شده است به همان سبک و سیاق، منظور در نوع درک ملت از دو نوع افزودن و کاستن خاصیتی از ملت است. بدیهی است که هر تغییر تأثیر منحصر به خود را دارد.

شاید مثال ملت مثالی مدرک برای این بحث نباشد چرا که مفهوم ملت، تعین های بسیاری را در خود حمل می کندکه در اینجا مطرح نشده است و مخاطب از واژه ی ملت برای خود مفهومی در ذهن دارد که این مفهوم را نمی توان به آسانی به حالت تعلیق ذهنی (اپوخه) درآورد لیکن این مثال مدخلی برای درک مناسب از مطالب آورده شده در ادامه ی نوشته است.

ما به نیستی رسیده ایم که هستی را در خود حمل می کند و یا می توان گفت به هستی رسیده ایم که نیستی را در خود پنهان دارد، به این دلیل است که فنا را جزء لاینفک هر وجودی دانسته و هرگاه بقا را برای وجودی در ذهن می پرورانیم در آن تأمل می کنیم. در این تأمل ناچار به قبول نیستی شده و هر قدر هم در آن توقف کنیم بدین نقطه می رسیم که این موجود یکتاست یعنی مانند وجود های دیگر نیست. مانند وجود های دیگر نبودن یعنی فانی نبودن آیا در نبود فنا، بقایی می تواند باشد؟

هدف از آوردن مبحث بالا این است که هر وجودی در خود هم نیستی را حمل می کند و هم چون وجود است لاجرم هست و حتی به نیست رساندن این وجود نمی تواند هستی را از آن سلب کند. برای درک بهتر می توان در هستی انسان، هستی ملت و هستی مطلق تأمل نمود.

هر موجودی هست، نمی توان بعد از سلب هستی از یک وجود گفت این موجود دارای چنین و چنان خصوصیتی است. این موجود وجود ندارد یعنی این موجود هست، حتی با قطع تمام ارتباطات با موجود های دیگر، هر چند بدون در نظر گرفتن ارتباطات، موجود به طور کامل قابل شناخت نباشد، ولی کمترین شناخت ممکن را در خود دارد و آن اینکه این موجود هست. هستی تمام چیزی است که موجود در خود حمل می کند. هستی عین موجود است.

به هستی در آمدن یک هستی، یعنی متعین بودن با، محصور شدن در، محدود شدن در و... در تعین، حصر و حد مفهوم داشتن مرز، پنهان است. این هستی دارای مرزی است که تعینی دارد، حصری دارد، محدودیتی را پذیرفته و برای خود زاویه ی نگرشی را آفریده است یا حتی می توان گفت اراده ی معطوف به قدرتی دارد. این محدودیت، درک را پدید می آورد و البته هستی نیز در این محدودیت است در واقع محدودیت همان هستی است. در این محدودیت نیز، هستی برای خود محدودیتی دیگر می آفریند و درون هر محدودیتی یک محدودیت دیگر، تا اینکه هستی به نیستی گراید. حال آنکه نیستی عین هستی است و تمام محدودیت ها ضرورتی برای به هستی درآمدن است.

هر محدودیتی در خود سه مقوله را حمل می کند.

الف) خود

ب) غیر خود

ج) درک خود و غیر خود

محدودیت درک را پدید می آورد و درک، هستی را به عرصه ی بودن می کشاند. از طرفی دیگر، هستی، خود محدودیت است. خود به محض به هستی درآمدن خود را درک کرده و به محض درک خود هستی می یابد.

خود، برای به هستی درآمدن باید هستی های دیگر را درک کند یعنی برای درک و شناخت خود ضروری است تا ماورای خود را بشناسد. برای مثال مکعبی را در نظر بگیرید که مکانی از فضا را اشغال کرده است، حال تمام فضای بیرون مکعب را از ذهن خود کنار گذاشته و بدون فضای بیرونی به مکعب بیاندیشید. آیا می توانید؟

آیا تمام ملت های جهان می توانند ملتی واحد باشند؟

آنچه مهم است اینست که برای شناخت خود، شناخت غیر خود ضروری است. مثال دیگری برای درک بهتر این مسأله می آوریم. اگر غیر خود را از خود طرد کنید و بدون هیچ ارتباطی با دیگران به خود فکر کنید آیا می توانید خود را بشناسید. فرض کنید از لحظه ی تولد در اتاقی نشسته اید و تنها به خود فکر می کنید آیا این تفکر می تواند رفتار های شما را در جامعه و با دیگران به حیطه ی تفکر شما درآورد حال اینکه محیط بیرون از جسم شما برای شما یک غیر خود محسوب می شود یعنی آن اتاقی که در آن نشسته اید نیز یک غیر خود است. به هر حال آنچه مهم است این است که برای شناخت خود، شناخت غیر خود ضروری است.

درک همان شناخت خود توسط شناخت غیر خود است، این صرفا یک شناخت بوده و چیزی را تغییر نمی دهد، حال فرض کنید که می خواهید غیر خود را به اراده ی خود تغییر دهید یعنی آنچه را شناخته اید نپذیرفته اید و خواهان تغییر آن هستید آیا صرفا شناخت خود و غیر خود بدین منظور کافی است؟

در حوزه ی درک تغییر (اراده) است که وارد مسأله ی روح ملی می شویم. البته چون تا به حال هیچ بحثی راجع به جغرافیای ملل نیاورده ایم و راجع به هویت و هستی ملت صحبت نکرده ایم وارد شدن به بحث روح ملی کمی غیر منتظره به نظر میرسد لیکن در ادامه مبحث با بررسی روح ملی و آوردن مثال های منطقی تجربه شده در طبیعت این مشکل نیز حل خواهد گردید.

اراده به تغییر در غیر خود علاوه بر شناخت غیر خود شناخت خود را نیز در بردارد. اینکه خود می خواهد غیر خود را تغییر دهد نشانگر این است که خود بر اراده ی خود، آگاهی یافته و اراده بر آن دارد که کائنات برای او صرفا یک موضوع شناخت نباشد و بر این امر اراده دارد که از کارپذیری به کارگری مبدل شود چرا که در شناخت غیر خود (کائنات) این کائنات است که بر او تأثیر می گذارد ولی در تغییر کائنات این خود است که کائنات را متأثر می سازد، حال اگر کائنات طبق اراده ی خود تغییر یابند و به خواست خود، آنی شوند که خود می خواهد یعنی به کمال مطلوب خود رسند باز تبدیل به موضوع شناخت شده و کائنات تغییر یافته ای هستند که خود آنها را غیر خود دانسته و از زاویه ی شناخت بدان ها می نگرد و سعی در شناخت آنها دارد و این همان کار پذیری است.

آیا اراده ی خود چیزی بیهوده بوده است؟

موضوعی که از نقطه نظر ما دور مانده است این است که تغییر غیر خود در واقع تغییر خود است و به همین سبک شناخت غیر خود برابر با شناخت خود.

تغییر در غیر خود یعنی تغییر در محدودیت غیر خود و این همان تغییر در محدودیت خود است.مکعب گفته شده را دوباره در نظر بگیرید حال فرض کنید که این مکعب نسبت به اندازه ی اولیه ی خود بزرگتر شود آیا به همان اندازه جهان پیرامون آن کوچکتر نمی شود؟

خود با شناخت غیر خود، خود را می شناسد و با تغیر آن خود را تغییر می دهد وبا این نگرش، غیر خود را قبول داشته ولی آن را از محدوده ی خود کنار گذاشته و از خود بیگانگی خویش رهایی می یابد یعنی می داند که باید غیر خود را بشناسد. تنها به این دلیل که برای شناخت خود شناخت غیر خود لازم است و نه به این دلیل که غیر خود هستی داشته ولی خود در حیطه ی هستی نیست و این همان روح ملی است. همان اندیشه ی محضی که بر محدوده ی خود حاکم است و در عین درک اندیشه ی غیر خود، خود را اندیشه ای مستقل می داند که استقلال آن در گرو شناخت خود و غیر خود و بازگشت به خود است.

چنین اندیشه ای همواره سعی برآن دارد که خود را به هستی خود، آگاه گرداندیعنی خودآگاهی را در خود و برای خود پدید آورد. خود در نهایت میداند که چیزی جز اندیشه نیست و تمام تضادها را در عین ضدیت در خود حمل می کند چنانکه مثبت و منفی در تضاد با هم، یکدیگر را به عنوان منشأ وجودی خود قبول دارند و در آن شرایط است که به عرصه ی وجود قدم می گذارند.

آزادی از دیدگاه روح ملی شناخت خود و خودآگاهی است. آنجا که اشتیرنر می گوید هر نامحدودی خود محدودیتی است چرا که در نامحدودی اسیر شده است و سپس بر خود محوری تکیه می کند در واقع بر شناخت خود و خودآگاهی دلالت دارد. وارد شدن در نامحدودی بدون شناخت خود و خودآگاهی عین اسیر بودن در غیر خود و عین از خود بیگانگی است و یا اینکه هگل حقیقت ضرورت را آزادی می داند منظور این است که خود برای رسیدن به هستی خود و خودآگاهی ضرورت دارد تا غیر خود را بشناسد و به هستی خویش بازگردد حال آنکه ممکن است در شناخت غیر خود غرق شده و به خودآگاهی نرسد در اینجاست که هستی اش را فراموش کرده، اسیر در هستی ای دیگر می گردد.

ضرورت در واقع منطق حاکم بر آفرینش است.

روح مطلق نیز ضرورت دارد که خود را بشناسد و ذهن نیز به عنوان یک خود از این ضرورت مستثنی نیست چرا که درک نکردن خود یعنی به هستی در نیامدن. روح مطلق برای شناخت خود ذهن را پدید می آورد و ذهن به عنوان غیر خود عین را پدیدار می سازد و در واقع این روح مطلق است که برای شناخت خود عین (طبیعت) را پدید می آورد و در این طبیعت است که خود را می شناسد. روح مطلق شناخت خود را از زوایای مختلف در طبیعت انجام می دهد یعنی بر جغرافیا های مختلف به منظور شناخت خود آگاهی می یابد. در هر جغرافیا، خود را بر اساس کیفیات و خصوصیات آن جغرافیا می شناسد و چون مطلق است شناخت آن و در نتیجه اندیشه ی حاکم بر آن جغرافیا مطلق خواهد بود. این شناخت روح مطلق از خود است که طبیعت را پدیدار میسازد و البته زمان را. حرکت روح در مکان به پدیداری جغرافیا منجر شده و حرکتش در زمان تاریخ را می آفریند. تاریخ و جغرافیایی که بدلیل متفاوت بودن زاویه ی نگرش با تاریخ و جغرافیا های دیگر در عین ارتباط تفاوت داشته و منحصر به فرد است.

روح مطلق از جغرافیای آزربایجان در خود تأمل کرده روح ملی آزربایجان را پدیدار می سازد. تأمل از جغرافیای عرب روح ملی عرب را می آفریند و نکته ی اساسی در این است که برای شناخت کامل و رسیدن به خودآگاهی وجود تمامی زاویه های نگرش ضرورت دارد. لیکن هر جزئی اراده ی احاطه بر کل را در خود حمل می کند یعنی می خواهد بر کل غالب آید و همین اراده ی خود است که جنگهای زیادی را در تاریخ به ثبت می رساند.

گذشته از مباحثبالا آنچه اهمیت دارد این است که هر جغرافیا روح ملی خاص خود را دارد و این روح ملی منحصر به فرد، کیفیاتی وابسته به هستی آن جغرافیا را در خود حمل می کند. این کیفیات از افراد موجود در آن جغرافیا بدور نیست یعنی حتی افراد موجود در جغرافیا تحت تأثیر این روح ملی می اندیشند و اندیشه ی فردی آنها تحت تأثیر اندیشه ی ملی است و تاریخ هر ملت گواه بر این گفته است.

نگارنده عقیده دارد دو جنبه ی جهان بینی و سلسله های پادشاهی پدیدار شده در این جغرافیا برای توضیح روح ملی آزربایجان، زاویه نگرش های مناسبی هستند و با آنکه این دو وجه از هم جدا نیستند لیکن تا حد امکان این دو وجه به طور مجزا بحث خواهند گردید.

دیدگاه تاریخی از روح ملی و انطباق دیدگاه فلسفی در طبیعت( قسمت دوم)

1) جهان بینی های موجود در آزربایجان در طول تاریخ

در بررسی جهان بینی موجود در جغرافیای آزربایجان، بحث درباره ی تاریخ آزربایجان ضروری است. لیکن وارد شدن به جزئیات اندیشه های موجود، نوشته های بسیاری را می طلبد لذا طبق مقتضیات این نوشته بر سه جهان بینی تأکید خواهیم کرد. جهان بینی هایی که با یکدیگر در پیوندند و هر سه آفریده ی روح ملی حاکم بر این جغرافیا هستند.

توجه به این مسئله که این سه جهان بینی نشانگر سیر تحول نگرش این جغرافیا بر کائنات و آفرینش آن است اهمیت خاصی دارد.

الف) جهان بینی زرتشتی

در این جهان بینی عامل اصلی وجود کائنات از شک بر می خیزد شکی که بنیه ی دیالکتیک هگلی بر آن استوار است. نقطه ی آغاز جهان در این جهان بینی برهماست. برهما چون یکسره میان تهی است، یکسره نا متعین است، نه نیکی در آن راه دارد و نه زشتی. برهما خدای هندیان است لذا اخلاق جزء اساسی دین هندو نبوده است.

در اسطوره های زرتشتی آمده هنگامی که اهورا، اهورامزدا را باردار بوده است، در بدنیا آوردن آن لحظه ای شک می کند و از این شک اهریمن زاده شده و دنیا تقابل این دو می گردد.

اگر در واژه ی شک ژرفتر بنگریم خواهیم دید که این شک نفی اهوراست. نفی ای که اهورامزدا را به طبیعت وارد میکند. در واقع طبیعت از تقابل اهریمن و اهورامزدا پدیدار می شود، طبیعتی که اهریمن و اهورامزدا را در خود دارد یعنی دو ضد رابه وحدتی در طبیعت رسانیده است وازاین وحدت است که زندگی طبیعی پدید می آید. هگل دین زرتشتی را متعلق به حوزه دین طبیعی می داند. دین زرتشتی آغازگر تصور الوهیت از گوهر به روح است.یعنی وهم زدایی ازطبیعت وحقیقت دانستن طبیعت مانند حقیقی بودن الوهیت.

گفتار نیک، کردارنیک، پندار نیک درتقابل با زشتی هایی است کهاز اهریمن زاده می شود یعنی هیچ نیکی نیست مگر آنکه زشتی باشد. وجود وحدت ضدین در طبیعت در دیدگاه جهان بینی زرتشتی، نشانگر تجلی خدا در طبیعت است.

ب) جهان بینی خرم دینی

قائل شدن به طبیعت واقتدار انسان برای زندگی توأم با شادی و سرور را میتوان از ویژگیهای اصلی این جهان بینی دانست. این جهان بینی نقطه ی عطفی است در پدیداری روح ملی آزربایجان چرا که این جهان بینی در برهه ای از تاریخ پدیدار گشته و نماینده ی دفاع از هستی آزربایجان در مقابل تهاجم روح ملی عرب بوده است.

اینکه بابک در تاریخ آزربایجان جایگاه ویژه ای را داراست اتفاقی نیست در تاریخ آزربایجان زنان و مردان زیادی از هستی آزربایجان به دفاع برخاسته اند. قهرمانانی چون ضحاک بردیا،فرورتیش(فرهاد)،نسیمی، عباس میرزا، پیشه وری،زینب پاشا،ستارخان و... لیکن از دیدگاه ملت آزربایجان بابک جایگاه ویژه ای دارد چرا که هستی اش تماما وابسته به هستی آزربایجان ونشات گرفته از روح ملی این جغرافیاست.

فلسفه ی شادی که این جهان بینی در خود حمل می کند در ضدیت فلسفه ی اندوهی است که روح ملی عرب بر این جغرافیا تحمیل نموده است. بابک نماینده ی دفاع در مقابل این تهاجم است. این اخلاص تا حدی است که حتی نوپدیداری روح ملی آزربایجان با عنوان حرکت ملی آزربایجان نشأت گرفته از اندیشه ی اوست و تحت تأثیر مراسمی است که در قلعه ی بابک برگزار شد.

مکتب مانی، نقطه ی تقابل مکتب خرم دینی و هم عصر با این مکتب بوده است. جهان بینی خرم دینی بر حظ محوری استوار بوده، یعنی لذتی که موجب تعالی روح می شود و نه لذتی که در پی آن پشیمانی است. حال آنکه بنیان مکتب مانی، اندوه محوری است اندوهی که باز منجر به تعالی روح می گردد.

تقابل این دو جهان بینی که هر دو آفریده ی روح ملی آذربایجان اند، نمودار سیر دیالکتیکی جهان بینی حاکم بر این جغرافیاست. پس از شکست خرمدینان از متجاوزین عرب و پنهان گشتن اندیشه ی مبتنی بر حظ باوری خرم دینی،گسترش اندیشه ی اندوه محوری مانی آغاز گردید و انطباق این جهان بینی با فلسفه عرب و اشغال آذربایجان توسط خلفای عباسی ودر پی آن به هم خوردن ترکیب جمعیتی این جغرافیا منجر به حاکم شدن روح ملی عرب بر این جغرافیا گردید.

تلاش روح ملی آذربایجان در بازگشت به خود، جهان بینی حروفیه را پدیدار ساخت که می توان آن را سنتز جهان بینی زرتشتی و جهان بینی خرم دینی دانست. البته لازم به ذکر است که سنتز این دو جهان بینی در حال پدیداری است و مکتب حروفیه را می توان نقطه آغاز این پدیداری به شمار آورد.

ج) مکتب حروفیه

اعتقاد بر اینکه انسان وکائنات، جلوه ای از حق تعالی است و چون تجلی خداست، خود دارای عظمت خداوندی است. در این جهان بینی خدا آنگونه نیست که در فلسفه عرب آمده است یعنی خدایی که جهان را آفریده وآنرا از خود دور کرده وجهان را توهمی می داند که برای رسیدن به عظمت خداوندی، باید ضعف خود را قبول داشته و دایم در عبادت باشد گر چه هرگز به این عظمت خداوندی نخواهد رسید. بلکه خداوند به دور از این جهان نیست و جهان، خداوندی است که در تک تک موجودات تجلی یافته، بدلیل همین تجلی است که کائنات عظمت خداوندی را در خود دارد و برای رسیدن به این عظمت، رسیدن به خود آگاهی ضروری است.

همه کائنات اندیشه اند و هستی آنها برابر با نیستی شان است، یعنی کائنات از عدم پدیدار گشته اند، عدمی که خود عین هستی است واین همان وحدت ضدینی است که در دیالکتیک هگلی مدون گشته است.

فضل الله نعیمی بنیانگذار مکتب حروفیه وعماد الدین نسیمی را می توان از متفکرین اصلی این مکتب دانست.دوفیلسوفی که با نظریات خود تفکر ظلم ستیزی و خودآگاهی رادر جغرافیای آزربایجان بیش ازپیش رواج داده وبا ایمان به این که خود حق اند، به دار آویخته شدند.لیکن تعین یافتن روح ملی در اندیشه ی آنها موجب ماندگاری اندیشه شان گردید.

مطالعه ی دقیق آثار رهبران حروفیه( نعیمی، نسیمی) نشان می دهد که شاهرگ های اندیشه ی فلسفی که در قرن نوزده و بیستم در اروپا به فلسفه ی علمی معروف شده، در قرن هشتم و نهم هجری در افکار بلند و متعالی اندیشه وران حروفی تلالو یافته بود. می توان گفت که نعیمی و نسیمی و به طور کلی جنبش حروفیه جزئ پایه گذاران و آغازگران فلسفه ی علمی به معنای دقیق کلمه در بستر تاریخ تکامل فکر و اندیشه در این سرزمین بوده اند. به سخنی دیگر، حتی این مردان بزرگ با تعالیم خود می توانند به عنوان پایه گذاران مکتب فلسفه ی علمی ارزیابی شوند، خلاصه ی این فلسفه را می توان به صورت زیر بیان کرد:

1) در این مکتب انسان موجودی است ازلی و قدیمی( نه حادث)

2) در این مکتب انسان موجودی است ابدی و باقی

3) در این مکتب انسان موجودی است مقدس و متعالی

4) در این مکتب انسان موجودی است مطلق و از دیدگاه این مکتب تنها انسان مطلق است.

همانطور که در جهان بینی خرم دینی اشاره گردید جهان بینی حروفیه را می توان نقطه ی آغاز پدیداری سنتز دو جهان بینی زرتشتی و خرم دینی دانست چرا که در این اندیشه شک موجود در جهان بینی زرتشتی تبدیل به یقین گشته و حظ جهان بینی خرم دینی در آن حفظ شده است،ادامه ی پدیداری سنتز مذکور را می توان در پدیداری مذهب تشیع در این جغرافیا به وضوح دید.

توضیح جهان بینی های مختلف، آن چنان که اشاره شد نیازمند نوشته های زیادی است از جمله چگونگی پدیداری تشیع از این جغرافیا، ظهور مانی، پدیدار شدن مکتب مزدک و.... که همگی مجالی دیگر را برای توضیح می طلبند. اینکه چنین جهان بینی هایی در دیگر نقاط جهان پدیدار نگشته همگی وابسته به جغرافیای این سرزمین و روح ملی حاکم بر این جغرافیاست. روح ملی ای که در جغرافیای عرب تحت عنوان روح ملی عرب، اسلام را پدید می آورد، در جغرافیای مصر یهودیت و در فلسطین و مدیترانه مسیحیت را پدیدار می سازد و در جغرافیای آزربایجان با عنوان روح ملی آزربایجان، اندیشه ی وحدت ضدین را به بشریت هدیه می کند. لیکن از خودبیگانگی ما این اندیشه را از ما دور نگهداشته و اندیشه ای مبنی بر فلسفه ی اندوه را بر مردمان شاد این جغرافیا عرضه می دارد.

2)سلسله های پادشاهی

جنبه ی دوم در توضیح روح ملی،سلسله های پادشاهی حاکم در این جغرافیاست و حتی در جغرافیای همسایگان.

حکومت بیش از 15 سلسله ی پادشاهی ترک زبان در آسیای میانه و غرب آسیا، نشانگر قدرت روح ملی این جغرافیاست که در طول تاریخ پدیدار گشته است.

اتحاد ماد، اشکانیان، ایلخانان، سلجوقیان، غزنویان، صفویان، افشار، قاجار و... همگی نشانگر ایمان به شادی و جهان بینی وحدت ضدینی در این جغرافیاست که تبلور این جهان بینی را می توان در سلسله ی ماد به وضوح دید. قیام ضحاک در مقابل سلسله ی هخامنشیان، برخاسته از روح ملی حاکم بر این سرزمین است. لیکن از خود بیگانه شدن برخی از این سلسله های پادشاهی، دور شدن از هستی واقعی را سبب شده،از جمله سلسله ی صفوی که هستی خود را نه بر اساس روح ملی خود که بر اساس روح ملی دیگر تعریف کرده است، انتقال پایتخت به اصفهان نمودار این خود بیگانگی است، لیکن روح ملی همواره عمل می کند.

معرفی نادر شاه به عنوان شاه و کریم خان با لقب خان که هر دو از فرماندهان شاه سلطان حسین صفوی بودند ناشی از روح ملی حاکم بر این دو اندیشه است. همان روح ملی که نادر شاه به آن از زاویه ی پادشاهی می نگرد و کریم خان از زاویه ی خدمتگذار پادشاهی دیگر، روح ملی که حتی سرزمین ایران نام خود را بدان وامدار است.

امید است فعالین حرکت ملی آزربایجان با آگاهی از تاریخ خود و با اعتقاد به جهان بینی ای عمیق، روح ملی را درک کرده و در تئوریزه کردن مسائل حاکم بر جریانات سیاسی ایران، منطقه و بین الملل، تصمیمات مناسبی را جهت درک و تعالی هستی خویش اتخاذ نمایند.

پدیداری واژه به مثابه مفهوم- احمد ریاضی مبارکی

پدیداری واژه به مثابه مفهوم- احمد ریاضی مبارکی

يکشنبه ۲٨ آذر ۱٣٨۹ - ۱۹ دسامبر ۲۰۱۰

www.oyrenci.com

اؤیرنجی

حرکت ملی آذربایجان به مثابه یک مفهوم نیازمند واگشایی است، بدین معنی که چه درکی از این مفهوم حاصل می شود و فاعل شناسای آن چه درکی از آن دارد. یا اینکه درک حاصله از این مفهوم بر اساس عادات و تجربه بوده یا عقلانیت و منطق آفریننده ی این تجربه و مفهوم بوده است و یا آیا این مفهوم همواره امور واقعی خویش را بر مخاطبینش عرضه داشته است؟

بررسی تحولات مفاهیم در هر زبانی تدقیقات و تحقیقات زیادی را می طلبد، مشخص کردن هر مفهوم و چگونگی تبدیل واژه ها به مفاهیم نیز در ذیل همین تحقیقات خواهد بود. چگونگی این تحول در مباحث مقالات بعدی قرار داده خواهد شد و در این مجال بیشتر به مسائل مربوط به قضاوت های سطحی در حرکت ملی آذربایجان که ناشی از درک نکردن مفاهیم به مثابه مفاهیم است پرداخته می شود.

هر واژه ای در سیر تکامل خود و در پدیدار گشتنش به فاعل شناسا، نهایتا به مفهومی تبدیل می گردد که این مفهوم در زاویه نگرش های متفاوت سه نقش کل، جزئ و فرد را ایفا می کند. یعنی هر مفهومی هم یک کل است هم یک جزئ و هم فردیت را در خود حمل می کند. برای مثال واژه ی حرکت را در نظر بگیرید، این واژه در تبدیل خویش به مفهوم در حوزه ی طبیعت از گذرگاه زمان و مکان عبور می کند یعنی هر حرکتی در طبیعت مستلزم تغییرات زمانی مکانی است. واژه ی حرکت به مثابه یک مفهوم، کلی است. طوریکه حرکت های مختلف را در بطن خویش می پروراند و از اجزائ بسیاری تشکیل یافته که تمامی این اجزا در حوزه ی تغییرات زمانی مکانی( حوزه ی طبیعت) قابل بحث اند لیکن حرکت خود جزئی از حالت کلی است یعنی جزئی از پدیده ها، که در کنار این جزئ، اجزائ دیگری نیز وجود دارند که هر یک در پدیدگی با حرکت مشترکند و تمام اجزائ مذکور خود پدیده اند و در عین جزئ بودن در پدیدگی، کلی از مولفه های خویش اند. مشخص نمودن حرکت، آن را از جزئ به فردیت تبدیل می کند یعنی حرکت فقط نه یک حرکت بلکه این، آن یا حرکت های دیگری است که همگی در مفهوم حرکت جمع شده اند و در عین جمع شدگی با هم در تضادند.

می توان این مقولات را در ترکیبی از این واژه ها نیز به وضوح مشاهده نمود. برای مثال ترکیب واژه ای حرکت ملی آذربایجان را در نظر بگیرید، با اینکه هر یک از این واژه ها مفهوم منحصر بفردی دارند لیکن در مفهومی مشترک جمع شده اند و به این وحدت مفهوم، کلیت، جزئ بودن و فردیت را ارزانی داشته اند طوریکه حرکت ملی آذربایجان، خود به عنوان یک کل است کلی که پدیده های مختلفی را در خود پدید آورده و نمودهای بارزی را از اجزائ خویش به منصه ی ظهور گذاشته است. برای مثال می توان فعالین این حرکت را اجزائی از آن دانست و یا حتی غایت آن را نیز در این اجزا وارد نمود در عین حال که هم فعالین و هم غایت این حرکت، خود به عنوان کلی از اجزائی دیگرند. این حرکت در عین کل بودنش خود جزئی از حرکت های موجود در جهان است. یعنی تنها حرکتی نیست که پدیدار گشته بلکه حرکتی است که در کنار دیگر حرکت ها پا به عرصه ی وجود گذاشته است. همین جزئ بودن در روند مشخص شدن و تحدید گشتنش در واژه های حرکت ملی آذربایجان به فردیتی تبدیل شده است بدین معنی که نه حرکت های دیگر بلکه حرکت ملی آذربایجان منظور نظر ماست.

هر مفهومی که در نظر گرفته شود این سه مولفه را داراست، لیکن برای به عینیت درآمدن پدیده ای، تنها مفهوم شدن آن کافی نیست و برای به عینیت درآمدنش حتی به صورت ابتدائی، ناموزون و افزاروار ضروری است که مفاهیم در جدل با یکدیگر قرار گیرند یعنی نه مفهوم بلکه مفاهیم پدیدار شوند که این پدیداری به دور از ارتباط این مفاهیم با یکدیگر نخواهد بود.

آنچه مهم است اینست که خود مفهوم یا حتی ارتباط بین مفاهیم در شناخت و رسیدن به غایتی پدیدار می شوند و هر مفهومی به دنبال شناخت غایتی حاصل می شود که در حاصل شدنش باید تمامی ذهنیت خویش را در آستانه ی تبدل به عینیتش قرار دهد. گذار از ذهنیت به عینیت، خود پدیده ای است که در ارتباط مفاهیم آفریده می شود، این ارتباط یا بر اساس نفی و یا بر اساس ایجاب صورت می پذیرد. برای مثال سه مفهوم هویت طلبی، حرکت و حرکت ملی آذربایجان را در نظر بگیرید و سپس حکم زیر را بررسی نمائید:

حرکت ملی آذربایجان یک حرکت هویت طلبی است. این حکم در واقع ایجاب بین این مفاهیم است.

و یا حکم روبرو را در نظر بگیرید: سوسیالیست فعالی ملی گرا نیست. این حکم، نفی را در خود حمل می کند. لیکن بحث سر این است که این احکام تا چه حد و بر چه اساسی محکم و یا سست هستند.

برای درک ضرورت بحث پیرامون مفاهیم، ضروری است مطالبی ارائه گردد. آنچه بدیهی است اینست که هر عملی بعد از اجرا شدنش به طرق گوناگون در اذهان جریان دارد، بدین معنی که عمل مذکور چه پدیده ای مهم باشد و چه عاری از اهمیت، بعد از اتفاق افتادنش مورد بحث در اندیشه ی بشری است که اهمیت آن مخاطبانش را افزوده و البته میزان درگیر شدن اندیشه را نیز تحت تاثیر خویش قرار داده است. تحلیل پدیده های مختلف از سوی اندیشه ی بشری در زمینه های مختلف از جمله تاریخ، فرهنگ، پدیده های جغرافیایی و .... همگی پدیداری مفهوم را بر آن به ارمغان آورده اند. یعنی اینکه هر عمل انجام شده ای با گذشت زمان با مفاهیم بیان می شود و دیگر جریان یافتن عملی در کار نیست. برای مثال می توان مراسم قلعه ی بابک یا حماسه ی خرداد 85 را ذکر نمود بدیهی است که یادآوری و بحث پیرامون این دو جریان تنها با مفاهیم امکان پذیر است. هیچ پدیده ای را نمیتوان یافت که برای تشریح آن از مفاهیم استفاده نکرد، با تاملی گذرا می توان بیان هر عملی بعد از اجرایش توسط مفاهیم را به حین انجام عمل نیز وارد نمود طوریکه می توان گفت حتی تجربه ی هر عملی حین اجرایش نیز با مفاهیم صورت می پذیرد لیکن با این تفاوت که امکان تغییر ماهیت مفهوم در سیر زمان وجود دارد. برای مثال دوباره حماسه یخرداد 85 را از ذهن بگذرانید و تجربه ی آن زمان خود را اکنون نیز وارد این تامل نمائید و نحوه ی درک خویش و دیگران را در این سیر زمانی مقایسه نمائید. اکنون به اندکی قبل از آن حماسه بازگشته و درک خویش را در قیاس با دو درک دیگر قرار دهید بدیهی است درکی از این جریان حتی قبل از به وقوع پیوستنش وجود داشته و این درک در قالب مفاهیم بوده است. لیکن تفاوت آن با دو درک دیگر در سیر تحولاتی عمیق آن در طول زمان بوده و با گذشت زمان، ماهیت این مفاهیم با ماهیت جریان همخوان گشته است.

هر فعالی درکی از واقعیت های به وقوع نپیوسته داشته و واقعیت های مذکور را درک کرده است لیکن در اکثر مواقع، تغییر چگونگی واقعیت بر تغییر درک فعال غالب گشته است یعنی اینکه ماهیت مفاهیم با ماهیت جریان همخوان نگشته و منجر به تبدیل جریان به جریانی متفاوت و گاها متضاد با خود شده است. مفاهیم همواره نقش اساسی در به وقوع پیوستن جریانات داشته و در اصل، خود این جریانات چیزی جز حرکت بین مفاهیم نبوده است.

هر حرکتی در نیل به غایتش، ناگزیر از آفریدن مفاهیم است و چگونگی این مفاهیم در تعریف غایت آن نقشی عمده دارد بدین منظور که هر مفهومی برای رسیدن به غایتی است و هر غایتی از مفاهیم منتج می شود، لذا تامل در چگونگی مفاهیم رایج در حرکت ملی آذربایجان از سوی فعالین این حرکت، امری ضروری است و ضروری تر از آن، تامل در ترکیب این مفاهیم است که در صورت بی اعتنایی به این مسئله، مفاهیم ناهمخوان با روح ملی وارد حوزه ی مفاهیم این حرکت شده و این حرکت را در رسیدن به غایت حقیقی خویش متاثر خواهد ساخت.

دقت در احکام صادره در حرکت ملی آذربایجان از سوی فعالین این حرکت، جای تامل دارد چرا که گاها ترکیب مفاهیمی در این حرکت پدیدار می شوند که با وجود عدم تعمق و ژرف نگری در آن به احکامی تعیین کننده مبدل گشته و غایت را تغییر داده است. برای مثال حکم مطرح شده در ابتدای نوشته را دوباره در نظر بگیرید یعنی حکم سوسیالیست فعالی ملی گرا نیست، چنان که بیان گردید این حکم حکمی منفی است یعنی ارتباط بین مفاهیم به صورت نفی است. این حکم جای بسی تامل دارد چرا که از سوی فعالین حرکت مورد استقبال واقع شده و از سوی همین فعالین بر حرکت مستولی گشته است، لیکن نگارنده در نوشته های فعالین، تعمق و تاملی حتی سطحی و گذرا نیز راجع به این حکم نیافته است به جز چند نوشته ی کوتاه که در قالب رد ایدئولوژی بوده و البته این نوشته ها نیز با وجود سطحی بودنشان از سوی برخی فعالین به عنوان دلایل مستدل جا زده شده است.

حکم بالا نیاز به بحثی بیشتر دارد که برای درک آن ضروری است سه مفهوم سوسیالیست، فعال و ملی گرا را در نظر گرفت. برای حکم دادن بین این سه مفهوم باید تک تک این مفاهیم تعریف گردند ولی بحث اساسی سر این است که در حکم بالا تنها رابط بین سوسیالیست و ملی گرا مفهوم فعال است یعنی اینکه هم سوسیالیست و هم ملی گرا قابلیت حمل فعال را در ماقبل خویش دارند بدین عنوان که میتوان ترکیب مفاهیم زیر را آفرید:

فعال ملی گرا، فعال سوسیالیست.

آنچه بدیهی است اینست که هر دو مفهوم در حوزه ی داشتن فعال مشترکند یعنی از سکون گریزانند و در حال حرکتند و این بدین معنی است که حکم بین این دو نباید به نفی مطلق منتهی شود یعنی حکم سوسیالیست فعالی ملی گرا نیست حکمی ناقص است. ولی آیا حکم سوسیالیست فعالی ملی گراست حکمی کامل است؟ باز در این حکم رابط بین سوسیالیست و ملی گرا مفهوم فعال است یعنی اینکه این دو مفهوم از سکون گریزانند و در حرکتند، ولی آیا آغاز و پایان حرکتشان یکی است؟ و البته طبیعی است که متفاوت است چرا که خود مفاهیم متفاوتند و حکم بین این دو نمی تواند ایجاب مطلق نیز باشد. با نفی حکم نفی و ایجاب بین این دو مفهوم می توان بیان نمود که احکام بالا نه اینکه حکمی ناقص اند بلکه اصلا حکم نیستند چرا که هر دو مفهوم سوسیالیست و ملی گرا کلی از اجزائ خویش اند که این اجزا در فعالیت با هم مشترکند. ولی این اجزا چه تفاوت هایی با هم دارند؟ و چه ویژگی هایی این اجزا را درون کل قرار داده و چه ویژگیهایی آن را از کل دیگر بیرون رانده است؟برای درک این امر، ارائه ی تعریفی مشخص از مفاهیم سوسیالیست و ملی گرا ضروری است. با کمی تامل میتوان حکم اولیه را به حکمی بین اجزا و کل تبدیل نمود بدین عنوان که این فعال سوسیالیست فعالی ملی گرا نیست. حال این حکم ارزش تامل را دارد ولی باز سوالی مطرح است که این فعال سوسیالیست چه ویژگیهایی دارد که نمی تواند فعالی ملی گرا باشد و اصلا ملی گرایی خود چه ویژگیهایی را شامل می شود یعنی برای بیان حکم فوق باید به سوالات مطروحه نیز پاسخ داده شود. با توجه به مطالب گفته شده می توان حکم بالا را تکمیل نمود: ملی گرایی مجموعه ای از چنین کیفیاتی است، این فعال سوسیالیست نیز این ویژگیها را دارد که با کیفیات ملی گرایی در تضاد است لذا نمی تواند فعالی ملی گرا باشد یا ملی گرایی مجموعه ای از چنین کیفیاتی است، ویژگیهای این فعال سوسیالیست در حوزهی این کیفیات است لذا این فعال سوسیالیست فعالی ملی گرا نیز است. از آنجائیکه بحث در مثال های موردی موجب کسل کنندگی نوشته می شود نگارنده به این مثال اکتفا نموده و اعتقاد بر این دارد که درک مفاهیم رایج و آفریدن مفاهیمی جدید باید بر اساس منطق و روح حاکم بر این جغرافیا باشد.

با توجه به مطالب بالا بحث خویش را پیرامون مفهوم حرکت ملی آذربایجان ادامه می دهیم. سیر تحولات تاریخی و پدیداری افکار گوناگون در حرکت ملی آذربایجان، مفاهیم مختلفی را برای این حرکت پدید آورده است لیکن این سیر تحولات نهایتا در وحدت مفهومی حرکت ملی آذربایجان به تکامل رسیده است و اکنون تمامی فعالین این حرکت، این مفهوم را درک کرده و از آن تعریفی برای خویشتن دارند و البته مفهومی تقریبا واحد را از آن درک نمودهاند. حرکت ملی آذربایجان مفهوم کاملی است که کاستن واژه ای از یا افزودن واژه ای به آن، این مفهوم را مختل ساخته و تغییر در مفهوم، طبیعتا هدف را نیز متاثر خواهد ساخت.

متاسفانه در حال حاضر احکام صادره از سوی فعالین حرکت، بیشتر نه بر اساس منطق و عینیت یافتگی بلکه اکثرا بر مبنای احساسات و درک حسی است که حتی گاها این درک حسی نیز از واقعیت به دور است. این امر سبب نداشتن برنامه ای مشخص از جانب گروه های فکری متفاوت موجود در حرکت بوده و مدون نمودن برنامه ای منظم را بر کل حرکت به تاخیر انداخته است. درک نکردن الفاظ و نداشتن تعاریف مشخص و قابل قبول بر این الفاظ، پدیداری مفهوم در تبدیل آن به عینیت را نیز از این تاخیر در امان نگذاشته است.

حرکت ملی آذربایجان به عنوان جزئی از جریان های موجود در جامعه، نیازمند پیکره بندی تئوریک خویش است و باید از حوزه ی حسی خود فراتر رود البته هیچ شکی نیست که نقطه ی نو پدیداری روح ملی آذربایجان دقیقا در این درک حسی است لیکن روح همواره رو به سوی تکامل است و در این تکامل، منطق حکم فرماست.

بحث های تئوریک حرکت باید در کنار درک گفتمان جریان های دیگر شکل گیرد و این امر وظیفه ی اصلی روشنفکران حرکت به عنوان افراد آن است. افرادی که ماهیت حرکت را در تعامل با افراد جریان های دیگر آشکار می سازند ولی این رسالت روشنفکران تا به حال به انجام نرسیده که این امر، حرکت ملی آذربایجان را در تنگنای بی سامانی تئوریک و منبع تغذیه اش را احساسات برخاسته از توده ی مردم قرار داده است. نبود بحث های تطبیقی تحلیلی از تجارب درک شده در حرکت ملی آذربایجان نمونه ای بارز از این بی سامانی تئوریک است. ارائه ی مقالات بر اساس ارائه ی چهارچوب تئوریک از سوی فعالین به صورت مشخص، هم از جهت وضوح مباحث تئوریک و هم از نقطه نگاه واضع آن نوشته مسئله ایست که حرکت ملی آذربایجان در حال حاضر در سیر تحولی خویش نیازمند آن است و باز بدیهی است که هر گفتمانی دارای مفاهیم خاص خود است که این مفاهیم از سوی همین فعالین باید بازآفرینی گردند، طبیعی است که هر نقطه نظری منتقدانی را نیز به دنبال خواهد داشت و طبیعی تر اینکه نقد نقطه نگاه های فعالین از سوی یکدیگر، حرکت ملی آذربایجان را در آستانه ی ساماندهی فکری قرار خواهد داد. نقدی که به معنای اصلی کلمه نقد بوده و از هر نوع غرض ورزی و منطق گریزی به دور باشد و البته قابل ضبط در تاریخ حرکت. لیکن مشخص نبودن محورهای اصلی اکثر مقالات موجود و مهم تر مشخص نبودن واضعین این نوشته ها، این نقد را تبدیل به غرض ورزی و تخریب نموده و آن را از سازندگی به ویرانگری مبدل ساخته است.

امید است در آینده ای نچندان دور، لایه ی روشنفکری حرکت، این رسالت خطیر را به انجام رسانند، نگارنده نیز سعی بر این دارد تا در آینده ای نزدیک بحث های تطبیقی تحلیلی را ارائه دهد که خواهان نقد این نوشته هاست تا شاید گره کور بی سامانی تئوریک باز گردد.

Freitag, 17. Dezember 2010

علت های تاریخی یک ملت – 2 کمال اردم

علت های تاریخی یک ملت – 2

کمال اردم

"اکثریت مردم ایران از زمان صفویه به بعد شیعه شدند ". ص 136 ازکتاب "خدمات متقابل اسلام وایران" مرتضی مطهری .چاپ سال 1357 .انتشارات صدرای قم.

اینکه مطهری واکثرمورخین درقالب این سخن که "اکثرمردم ایران" بکارمی برند منظورشان تورکان این سرزمین که صاحبان اصلی این خاک می باشند قلمداد می شود .

" هرچند دراین فتوحات (فتح نواحی سند وهندوستان) نام قلج ارسلان وسبکتکین ومحمود غزنوی وامثال آنها برده می شود که تورک نزادند اما همانطورکه آفای دکترشهیدی تذکرداده اند آن تورک نزادان درآن وقت نماینده ومظهرقدرت مردم سرزمین ایران بوده اند وبه پادشاهی مسلمان براین ملت حکمرانی داشته اند." ص 435 ازهمان منبع .

ودرجای که ازایرانیان سخن به میان می آورند منظورشان ازقوم فارس است واین ادبیات " من درآوردی"که اکثرنویسندگان مانند سعید نفیسی وذبیح اله صفاوحتی بهاروغیره یعنی نویسندگان دوره رضاخانی وپسرش بکارمی برند همان تفکرات دوران حکومت امویان که

فارسیان تحت نام شعوبیه ظاهرشدند شامل می شود.

نهضت های شعوبی که همه آنان تحت نام شیعه به وقوع پیوسته است منتسب به ایرانی وتفکرات ناشی از آن را ایرانیان می دانند که همه آنان دارای نقد وبازبینی دقیق لازم هستند تا آن سلسله تفکرات آغشته به افکار رآسیستی را زدوده تا کنه وحقیقت حرکت های اجتماعی که به صورت شورش یا نهضت مذهبی خوانده می شود معلوم گردد.تا حقانیت حقوق ملی نمایان شود.چرا که هرحرکت ملی که در این سرزمین رخداده است را یا رنگ مذهبی ویا ایرانی جلوه داده می شود مجال انتشار جوهرحرکت ها از دو طیف کاملا متضاد وقلدرگرفته شده است.یک :مذهبیون که خودشان آلوده به استبدادند .دوم:راسیسم یا پان ایرانیست ها که آغشته به جعل ودروغند . این دو طیف هر دو مطلقا ضد ملتندو خلق.

هرکدام از این دو طیف درجای خود هم خطرناکند و هم ویرانگر.

حال نگاه کنید سرنوشت این ملت را(تورکان)که در پیچ وخم زمان ایندوطیف با هم متفقند ومتحد هم قسم اند وهم نظر.چنین است که من بخشی شیعه موجود را همان بقایای شعوبیه وآنرا آغشته به افکار یهود قدیم می دانم که تاریخ این سرزمین را علاوه برتحریف تبدیل را نیز انجام داده اند .

آنچه را که می گویم حاصل سی سال مطالعه وتحقیقات شخصی ام می باشم وهیچ وقت نه یهود ستیزم ونه فارس ستیز.من با هیچ ملتی مشکلی نداشته وداشته های یک ملت را نیزبه باد سخره نگرفته ودر عوض به همه ملل وبه تاریخ وفرهنگ وزبان ودین آنان احترام می گذارم به شرطی که فرهیخته گان ونخبه گانان آن ملت نیز بر ملت من احترام بگذارد وآن می شود احترام متقابل که این یکی از شاخص های انسانی وانسانیت است .اما آنچه بر ملت من می تازد وتاریخ ملتم را به سخره می گیرد یا آن را وحشی خطاب کرده ویا در گذشته تاریخ او را دستکاری ویا تحریف ویا اینکه به کلی از بین برده باشد در این صورت تکلیف چیست.نگاه کنید به تمام نوشته های خاورشناسانی که یهودی اند.به بینید در این 150ساله چه کسانی بیشترین خدمت را به جعل تاریخ این ملت دست زده اند حمایت کرده اند.

در آینده نزدیک نوشته ای بنام "عید پوریا پوریم"که درکتاب دوازدهم مورخان معروف به کتاب استیر و مشتمل بر ده فصل درتورات که در نزد یهودیان عید پاک می گیرند ارائه خواهم داد که چگونه مسیرطبیعی تاریخ را عوض کردند وبرای ما تاریخ آفریدند ودراین معاصرجهد فراوانی انجام دادند که میل دیرینه شان را تحمیل نمایند ولی با آگاهی ملل تحت ستم این سرزمین مانع کارشان شد. اشاره به این شود که آنچه را که آقای ناصرپورپیرار در این مورد گفته اند تفاوت بنیادین داریم ونوع نگاه ونتیجه متفاوت از هم هستیم.زیرا زمینه دیدمان نیزمتفاوت است.

ملک الشعرای بهاردرکتاب سه جلدی "سبک شناسی"خود درجلد اول صفحه 148و 150و 152با عنوان "شعوبیه یا آزادمردیه"چنین قلمفرسائی می فرمایند:

"لیکن درممالک ایران خاصه در پادشاهی طاهریان ولیثیان وسامانیان شعوبیه بقوت خود باقی بود ویکی از عوامل بزرگ احیائ زبان فارسی وبوجود آمدن شاهنامه وامثال آن در خراسان نتیجه تاثیرشعوبیه وآزادمردان بوده است." وبعد بطورمتناوب ادامه می دهد.

"درآخراین حزب مغلوب هواداران عرب گردید ونخستین باردیالمه ووزرای ایشان مانند ابن عمید وصاحب وشاید خود عضدالدوله بدسته طرفدارعرب پیوستند وازعربی حمایت کردند ودرنشر آن زبان مساعی بخرج دادند بعدازآنها تورکان غزنوی وسلجوقی که در دو ارمان نژادی خارخاری در دلشان پیدا نکرده سیاست خود را درحمایت از دین ونشر زبان عرب میدانستند حمایتی ازشعوبیه نکردند.بنابراین می بینیم که آثاراین طایفه بکلی از میان رفته"

دراین مباحث وقتی سخن اززبان می کنند مثلا زبان فارسی به معنای کلی یک ملت دلالت می نماید همچو تاریخ فرهنگ وهویت آن ملت .

بعد از چنین عرایضی نتیجه را اعلام می نماید:

"خلاصه حزب شعوبیه پس ازغلبه نژاد آلتائی وتورکمانان وخوارزمیان رفته رفته رو به ضعف نهاد ودر عربی وفارسی آثاری از آنان بروزنکرد واگرکارهای پیشتراین دسته از قبیل ترجمه کتب وسیرپهلوی نمی بود وشاهنامه فردوسی پیدا نمی شد ودست بدست بما نمی رسید امروزکار دشواربود ودست رسی به آثارادبی پدران خود نداشتیم."

می خواهم این مطالب را که ازتاریخ معاصر می آورم نشان دهم که راسیسم وشوونیسم فارس نه امروزبلکه ازصدها سال قبل وجود داشته وامروز به شکل مدرنیته ظاهر گشته است و الا همان تفکرات ارتجاعی خود را حامل است وهر چه از دین ویا ملیت سخن راند برای بودن وحفظ خود است همه چیزبرای آن وسیله می باشد که مقاصد شوم خود را اجرا وعملی سازد.

آنچه را که او بود ویا هست در مقاله "هستی راسیسم "گفته ام.

ما باید به این رسیده باشیم که رآسیسم یک تفکر است نه یک ملت .

اگر او ملت بود هنگام شکست خوردن از اسکندرمقدونی آن ملت چه شد؟

اگر بود بعد از آن شکست مفتضحانه کدام شورشها وانقلابات ملی ویا مردمی علیه سلوکیه رخداده است که ما بی خبریم ویا تاریخ از آن سراغ ندارد؟

براستی آن حکومت 80خورده ای سال سلوکیه را چگونه توصیف می کنند؟هیچ از آنان سخن می گویند؟ترکیب حکومتی وجمعیتی را چطور؟

هنگامی که ساسانیان دو بار در سالهای 17و21 هجری قمری درقادسیه ونهاوند مغلوب شدند وبساطشان بدست اعراب بر چیده شد.چگونه هیچ حرکتی در بین ملت ایجادنشد ؟وشاه وشوکت عظمت شما چگونه در اندک زمانی از هم پاشید ونزدیک به 1500سال است که شما هنوز هم منسجم ویا متشکل نشده اید؟اگر ملتی داشتید مطمئن باشید که حرکت وتحولاتی در این زمینه انجام می یافت وهواخواهی صورت می گرفت آیا هیچ شد؟

شما که دم از ملت ومردم کهن سخن می گوئید چطور آن ملت نسبت به بیگانه در طول تاریخ بی تفاوت است ؟

وصدها پرسش از تاریخ شما هست که به علت دوری افتادن از مطلبم از بسط آن امتناع می ورزم .

آن ملتی که اینان توصیف می کنند نه در تاریخ هست ونه در جائی که نوشته ای در آنجا باشد .آن فقط یک تفکرمی باشد که می تواند یک تورک ویا عرب ویا کرد وغیره به آن افکارخیالی منتسب باشند که بواسطه آن افکارمذبوح ملل را به بهره کشی وادار نمایند.

آیا هیچ فکر شده است که اگرمذهب شیعه را از اینان گرفته شود اینها بواسطه کدام ابزار می توانند به ملل به تازند وحق وحقوق انسانی ملتها را به یغما ببرند؟

در رژیم پهلوی اگر مجتهدین تشیع آنان را سایه خدا نمی گفتند وحافظ شیعه قلمداد نمی کردند واوبا پای پیاده به مشهد زوار نمی گشت حتی جائی که اسم خود وفرزندانش را به رضا مزین نمی کردند ملل این سرزمین را چگونه اجیر واسیر خود می کردند؟ ویا چگونه برای ملل تحت ستم تاریخ درست می کردند ؟مگر مجال کشتار بی رحمانه ملت آذربایجان جنوبی را وهم چنین حکومت ملی پیشه وری می توانستند سرنگون کنند؟ویا بعد از آن خفقان واختناق را ؟مگرملت می گذاشت ؟نه هرگز.ملت را به واسطه همان تفکرات مذبوحانه واکسینوسیون کردند وارتجاع مذهب وارتجاع راسیسم متحد شدند تا ملل را استثمارواستحمارکنند .بمانند کاهنان عهد کهن .

ملل دین پرورند وراسیسم مذهب گرا.

چه ابزاری وجوددارد که هرگاه پان فارسیسم به تزلزل می افتد به واسطه همان ابزارخود را با ما نزدیک می کند و دوباره جان می گیرد ؟به عبارتی وجه مشترک ما با پان فارسیسم در چیست ؟چرا ما تورکان هیچوقت از راسیسم نمی توانیم فاصله فکری به گیریم؟آیا راسیسم در یک مکان معلوم در این سرزمین جای گرفته است ویا اومتفرق در هر کجای این سرزمین پراکنده اند؟راس ومقر اصلی این تفکر در کجا می تواند باشد؟ وده ها پرسشی ازاین قبیل.

یک سئوال اساسی اینکه آیا راسیسم باید فارس وبه تاریخ خود وعناصرفکری برآمده از آن رامانند بودن خود پذیرا گردد ویا بر عکس اینکه راسیسم ویا پان فارسیسم غیر فارس نیز می تواند باشد؟

آیا راسیسم عرضی است یا ذاتی ؟یعنی اینکه هنگام متولد شدن آنرا با خود به دنیای خارج آورده باشد مانند خیلی از صفات ژنیتیکی بشری ویا اینکه آن نوع تفکر را باید انتخاب کند وبه پذیرد ونسبت بدان مقید وبه اجزائ اوامری آن عامل باشد ؟

یک پان فارس عین خود را تولید می کند یا اینکه انتخاب است وآن را کسی برای خود بر می گزیند؟یعنی اینکه وی مجبوراست که راسیست باشد ویا براینکه فارغ برآن است؟

اگر انتخاب می کند که این گزینه اصلح می باشد از کدامین ویژگیها ونحل ها بدان می رسد ؟

تا ما علل ایجادی آن را پیدا نکنیم همچنان در یک دور وتسلسل ابطالی همچنان سرگردان ومحیرخواهیم بود وهیچوقت روش منطقی وبار عقلانی را نخواهیم توانست شانتاژنمائیم در آن صورت است احتمال گشتن آن وجود خود به آن داستان متفق خواهیم گشت .

حال سخن از آن بود که شعوبیه درسیر تکاملی تاریخ خود شیعه را دستاویز آمال خود کرد واز آن در مقاطع تاریخی نهایت سود را برده وطوری آنرا تنظیم نمود ه است که هر چرخشی برای منافع مذهب برآمده از دل تاریخ نه "دین"خود را ارتزاق کرده است .چرخش به طرف مذهب شیعه آغشته شدن به آنان است بدین دلیل می باشد که آنان شیعه را اولین ومحکمترین جبهه وخط مقدم آن محور می دانند.امویان را جبهه عرب معرفی کردن وشیعه را ایرانی معرفی کردن از ابتکارات تاریخی آن قوم مهاجر به این سرزمین می باشد .دین را مستور کردن وفرع نشاندن ومذهب را آفتابی نمودن ازشگردهای فریبکارانه آنان می باشد .

جالب است بدانیم چنان مکر و کید آنان به مسند اغفال نشانده شده است که عده ای از محققین بظاهر ما می گویند که شیعه گی ما با آنان فرق است وما علوی ویا جعفری شیعه هستیم ولی آنان امامیه مذهبند .در حالی که آن طیف از دوستان هیچوقت از هنگامه تشکیل و درکجا توسط چه کسانی با کدام سیره تاریخی آن مذهب علوی ویا جعفری تورکی به منصه ظهور رسیده است؟

من از مراکزواشخاص محققی که در این راستا قلم ونوشته ارائه می دهند تمجید ودر حد خود از زحمات بی شمارشان سپاسگزاری می نمایم اما روشنتر عرض نمایم سخن گفتن از تاریخ مذهب شیعه کمال مواظبت را دارد که کوچکترین لغزشی در بحث ها بزرگترین خیانتها ومضرات را در بین تورکان اتفاق خواهد داشت این دیگر سخن گفتن از دموکراسی ودموکراتیک نیست که اگر سهوی بوده باشد بگویند نظر آن شخص است ولی بحث در بنیادیترین بودن ما نوشته های خاص خود را دارد که در ذیل این نوشته اشاراتی خواهد شد.

من این بحث را از صدراسلام تا اوایل تشکیل حکومت صفوی ادامه داده ودوران حکومت صفویه را در قسمت سوم این نوشتار به صورت مجزا ارائه می دهم تا حقایق تاریخی دینی ومذهبی ما معلوم گردد تا شاید خدمتی به جامعه آذربایجان جنوبی کرده باشم واین بحوث امروز از نیازهای اساسی جامعه تورکی ما می باشد که شدیدا به آن نیازمندیم .زیرا از طرفی درگذاراز سنت به سوی مدرنیته می باشیم .ما باید تکلیف نگاهمان وقرائت مان را با تاریخ ودین وجامعه معین وهویدا سازیم .اصلا یکی از شاخص های وصول به یک جامعه باز و پلورالیستی شفافیت و اشکارگی می باشد .تقیه وکتمان کاری در این عصرپیشرفته نوعی خیانت وخستگی شمرده می شود .که حرکت ملی ما شدیدا از آن بیزار وبیمناک است.

"بلافاصله پس از رحلت حضرت محمد (ص)درمسئله جانشینی آن حضرت بین مسلمین اختلاف افتاد ودو مشرب سیاسی وعقیدتی متفاوت فعالیت خود را آغاز نمودند .یک گروه عقیده داشتند که جانشین پیامبر باید از طریق بیعت (انتخابات وبا رای اکثریت)تعیین شود این گروه بعدها به "اهل سنت"مشهور شدند .گروه دیگرکه به شیعیان مشهور شدند می گفتند مسئله جانشینی پیامبرچیزی نیست که به رای گذاشته شود همانگونه که نبوت پیغمبر طبق مشییت الهی بوده در جانشینی او هم به همین صورت است .این دو گروه را می توان گروه معتقدان به "بیعت"وگروه معتقدان به"ولایت"نام نهاد." ازکتاب شیعه در تاریخ ایران "شیعه چه می گوید وچه می خواهد.مولف /دکترسید رضا نیازمند .از انتشارات حکایت قلم نوین 1383.فصل پیدایش مذهب شیعه صص 5و6.

"چهارنفرازصحابه پیامبرمشهور به اولین شیعیان علی (ع) هستند:ابوذرغفاری وسلمان فارسی وعماربن یاسرومقدادبن عمرکه آنان را "ارکان اربعه"می نامند." همان منبع ص 17.

"پس ازشهادت امام حسین (ع) شیعیان طی چند سال به چند ین فرقه تقسیم شدند که بین آنها فرقه های کیسانیه وزیدیه و امامیه وغلات ازهمه مهمتر بوده اند.

فرقه امامیه خود برپانزده گروه تقسیم شد:کاملیه / محمدیه / باقریه / ناووسیه / شمیطیه/ عماریه/اسماعیلیه/مبارکیه/موسویه/قطعیه/اثنی عشریه/هشامیه/زرایه/یونسیه/شیطانیه/"

امروزه شیعه اثنی عشری (دوازده امامی )که از شعبات فرقه های امامیه است مذهب رسمی ایران می باشد." همان منبع صص9و8

"به عقیده شیعیان دوازده امامی در سال 260قمری امام دوازدهم از نظرها غایب شد شیعیان این غیبت را غیبت صغری می نامند.غیبت صغری 70سال طول کشید و در این مدت چهار نفرنایب خاص (به نام نواب چهارگانه) یکی پس از دیگری رابط امام با شیعیان بودند که عبارتنداز:1- ابوعمروعثمان ابن سعید سمان (متوفی حدود 285) 2- فرزند او ابوجعفرمحمد بن عثمان عمری (متوفی 304) 3- ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی (متوفی 326) 4- ابوالحسن علی بن محمد صمیری ( متوفی 329).

پس از فوت چهارمین نایب خاص رابطه شیعیان با امام قطع گردید و دوران غیبت کبری شروع شد ." همان منبع صص 10و11.

قیامهای شیعیان چه در دوران امویان وچه در عباسیان ادامه داشته ودر هر دو دوران قیام های منسوب به شدت از طرف حکومت وقت سرکوب شده بوده است .جهت طولانی شدن مطلب فوق از ذکر قیامها اجتناب می ورزم .بهتر است برای دانستن آن قیامها به مقاله دوست ارجمندم گونای تبریزی با عنوان "کدام تشیع" مراجعه فرمایند .

"اما دیگرانی هم بودند که در لباس دفاع از تشیع تا آنجا که توانستند به زشت نمائی چهره تشیع مدد رسانیدند خواه از راه احیا افکار غالیانه و خرافی از بقایا و رسوبات عقاید فرقه های منحرف قدیم که خود را به جامعه شیعی می بستند و خواه در کسوت تجدید برخی سنن و رسوم عامیانه و جاهلانه که مدت ها به برکت مبارزات و مجاهدات سلف صالح و بزرگان شریعت متروک و مهجور بود و با ترویج و تاکید بر اقوال و اعمال تفرقه انگیز و دشمن تراش." ( ازکتاب " مکتب در فرایند تکامل و نظری برتطورمبانی فکری تشیع درسه قرن نخستین "مولف سید حسین مدرسی طباطبا ئی ترجمه از هاشم ایزد پناه .چاپ هفتم انتشارات کویرسال 88شمسی ص9)

اصل این کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده است.

"این حقیقت که کلیت نظام تشیع گرد محور شخصیت امیر مومنان علی (ع) ودر جانبداری از نظریه احقیت آن بزرگوار در رهبری جامعه اسلامی پس از پیامبر شکل گرفت مطلبی نیست که قابل خدشه و انکار باشد.این را نیز می دانیم که در همان صدر اول اسلام افراد و گروه هایی در جامعه بودند که در مورد آن حضرت نظراتی افراطی داشته و ایشان را تا سر حد الوهیت تقد یس می کردند و آنرا نیز به سایر ائمه اطهار تسری دادند."

برای روشن تر شدن موضوع پیش گرفته مجبورم استناد های زیادی از این کتاب یاد شده بیاورم چرا که به باور بنده این کتاب به دور از هر هر تعصبی نگاهی عقلانی و کاملا علمی افکنده و هر گونه شک و وهن را از آرا ارائه شده بر حذر بوده و در حوزه شیعه شناختی از هر نوشته متمایز و یگانه می باشد. آوردن مطالب فوق جهت دوستانی است که از شیعه و تشیع اطلاع نا کافی داشته وبر گفته های ناقص خودشان اصرا ر و پافشاری می نمایند. که این پافشاری ها جزخسارت چیزی را عاید نمی گرداند . بنده نظر خود را بر اساس وقایع موجود و یافته های تاریخی ارائه می دهم تا شاید بابی گشوده شود که اربابان علم و دانش تکمیل نمایند .و من از دوستانی که به این نوشته ها اعتراض داشته باشند خوشحال و انتظار واکنش و نقد خودمان از طرف آنان هستیم مرا با نقدتان به یک چالش مذهبی وتاریخی بخوانید که امروز جامعه تورک آذربایجان جنوبی منتظر چنین اوقات علمی و تحقیقی بوده و شدیدا نیازمند این تفاسیر از طرف محققین خود هست اگرشما پی نقد را منطقی بیافکنید مطمئن باشید که دوستان زیادی به این امر بس مهم وضروری شرکت خواهند کرد .اگر خودی هستیم قیام نموده وبا اتکا به ملت خود انقلابی فکری واند یشه ای را در میان نخبه گان و عالمان خود قرار دهید و حرکت ملی خودمان را پر بارتر از دیروز به نمائیم و از اسم های تو خالی که ویروس کشنده ای در فضای پاک و مطهر ملت ماست بر حذر باشیم که ملت ما به مورخ وشاعر وفیلسوف و...صادق وبا خلوص نیازمند است نه به لقب های هزارتنی که حتی بار صد کیلوئی را نیز دارا نیست .من و دیگر دوستان در کمال مردان با صادق و پاک این ملت که در عرصه علم و اندیشه سر آمد اکثر علوم انسانی هستند پرورش می یابیم و هستی خودمان را مدیون آن عالمان بی مدعا هستیم که جز غم ملت دغدغه دیگری به سر ندارند من در پیشگاه آن نام آوران سر به فرود می آورم و در مقابل آن مدعیان دروغگو و خود خواه و زیاده خواه که جز خودشان چیزی در چنته ندارند به سختی می ایستم .و این تمرین امروزی ماست که بیاموزیم چگونه در مقابل راسیسم بایستیم و ملت مان را چگونه سر افراز نما ئیم .این یک راه باریکی است که کوچکترین اشتباه موجب نابودی خود و اجتماع است . با تمام داشته ها به نبرد با سد و مسدود گنندگان رشد ملت خود هستیم که ملت مان با یادگیری از روش و سلوک نخبه گانی چون رسول زاده ها و ایلچی بیگ ها به راه خود استمرار می بخشد. و با سلاح آگاهی و دانایی جهل وجهالت را از خود خواهیم زدود و ملتی محقق و باسواد را در پیش گرفته و حربه بی سوادی و فقدان مطالعه گی را نا بود خواهیم کرده چنانکه حرکت ملی ما این شعورو فهم را در ما زنده کرده که آنوقت دیگر بساط خود باختگی و از خود بیگانگی از ما بیگانه خواهد شد.ملتی که رهبری می جوید تا او را به آرمانشهرش برساند حاکی از آن است که او سخت نیازمند مطالعه و تحقیق است .عالمان وفرهیخته گان راه را باز کنند تا کلبه های علم ونور بر طالبانش به تابد تا هر چه می خواهد خود معین و تصدیق نماید این خواستن لیدری از فشار سرسختانه راسیسم در طول تاریخ ما تورکان است.که هیچوقت نگذاشتند ما خودمان بخوانیم و به دانیم و خود انتخاب نمائیم .آفرین بر شما که ما را بدان رجعت دادید و ما را به خود متنبه وآگاه ساختید ودگر باره به خویشتن خویش ارجاع دادید.باشد که نامبردن از شما میسر نمی باشد.و با این خواستگاه بنیاد مذهب ما ساخته می شود.بگذار تکفیر گران تکفیرمان کنند این بنیاد ما را زیرا که کلبه هایشان بر سرشان فرو می ریزد. آوارشان دارشان باد کلبه هایشان گورشان.

تفکروبینش اعتقادی شیعه درتمام حوزه های اندیشه و عقلی در طول سیر تکاملی تاریخ خود توسط فقیهان ومتکلمین ومحدثین وحتی اخباریون به حد قابل درک و فهم رسیده است اما آنچه در این عصر عقلانی مهم ودارای اهمیت است کدامین تشیع می باشد .که ما در حرکت ملی خود قلمداد می کنیم .و جامعه کنونی که در حال گذر از سنت می باشد آن را با فلسفه زیستی خود منطبق ویا در صورتی تعدیل وحتی بتواند تفکر سکولاریستی خویش را در نهاد خود تعبیه نماید .بدان است آنانکه به انواع شیعه در بین اجتماع فعلی ابداع می نمایند باید از نظر ماهیتی آن را بر ملت خود تشریح وتفسیر نماید وگرنه گفتن شیعه علوی ویا جعفری دردی را دوا نمی کند .این است که مختصری از نخستین قرون تشیع گفته می شود تا مغلطه ها رخت بندند .تلاش من بر این است که ملت ( آذربایجان ) را برحقایق و واقعیتهای گذشته تاریخی خود آشنا سازم و آنچه در گذشته از لحاظ دینی ومذهبی بر او رفته است را آگاه سازم تا خود در معین ساختن باورهای دینی اش آزاد باشد وگرنه دروغ سرهم کردن و بخورد ملت دادن در این صد ساله اخیر از طرف راسیسم چشمگیر وکاملا نمایان است .

"مصادر و مآخذ قدیم شیعی و غیر شیعی که این واقعیت های تاریخی را گزارش کرده اند مواد مختلف ومتخالفی در مورد تاریخ وطبیعت اولی و اصلی مکتب تشیع به دست می دهند که در نظر بدوی می تواند به گونه های مختلف تفسیر وتحلیل شود.تفسیری که دشمنان تشیع از دیر باز مطرح می کردند آن را نوعی گرایش باطنی می دانست که با آمیخته ای از باورها وسنت های قدیم در پرستش قدیسان از فره ایزدی ایرانی و تناسخ هندی تا تجلی و حلول مسیحی و نظائر آن ترکیب شده و نظراتی مشخص در مسائلی مانند تحریف قران و سب صحابه و طبیعت فوق بشری امامان و طینت و بدا و امثال آن جزء ذاتیات لاینفک آن بود."

همان منبع ص11

"می دانیم که منابع تاریخی اسلامی معمولا تنها به نقل حکایات و منقولات گزارشگران پرداخته و نگارندگان آن با روش نقد گزارش ها آشنایی درست نداشته و یا به هر دلیل به چنین کاری نپرداخته اند و هر جا که با روش های غیر علمی و ساده اندیشانه اهل حدیث درصدد چنین کاری بر آمده و به انتخاب مسموعات و مرویات خود دست زده اند معمولا در تشخیص صحیح از سقیم و سره از نا سره به خطا رفته اند." همان منبع ص 13

من از آوردن مطالب فوق جهت آشنایی با تاریخ فکر وتشکیل آن تفکردرطول تاریخ می باشم که از نظر تایید ویا تکذیب آنان به عهده خود خوانندگان می باشد.روش انتخاب ما معمولا بر عکس روال معمول جوامع مترقی می باشد .آنا ن اول مطالعه و تحقیق می نمایند بعد از آن انتخاب خود را اعمال می کنند .ولی ما اول انتخاب می کنیم اگر بعدا حوصله ایجاد شد تحقیق می کنیم که این امر هم خیلی در میان ما نادر و اندک می باشد که این بزرگ ترین بدبختی حال حاضر ماست .ودر گذشته نیزچنین روالی معمول بوده است.

هیچ کس نباید از این امور ناراحت ویا خدای ناکرده سوء برداشت نماید اینها حقایقی هستند که ریشه اکثر عقب ماندگی ما تورکان آذربایجان جنوبی می باشد .اگر کسی منتی بزرگ بر ما بگذارد و یک آسیب شناسی اجتماعی از این رده نماید آن وقت اساس عقب ماندگیها نمایان خواهد شد .در جهالت گذاشتن جوامع کنونی ما از طرف سیستم های قدرت یک حربه ای برای آنان به شمار می رود .که اگر افراد جامعه ما روی به مطالعه و خواندن بیاورند بدانید که ظفر پیش ماست وگرنه ...

اگرتحقیق جامعه شناختی دینی از جامعه فعلی صورت گیرد آنوقت نوع برداشت افرادجامعه از دین ومذهب مشخص وبر نوع تغذیه فکری آن معلوم خواهد شد که از کجا و توسط چه طیفی نیاز مذهبی مارا بر طرف می نمایند واین گلوگاه غذایی مهمترین وپیچیده ترین شکل راسیستی را دارد جالب است بدانیم ما خود را فقط در حوزه سیاست محبوس کرده وبر نا رسائی ویا ظلمی که بر ملت تورک می رود را تحلیل ویا تحقیق نموده وآنرا به جامعه ارائه می دهیم اما غافل از اینکه اساس وشاکله جامعه کنونی یک دید مذهبی و دینی دارد یعنی افراد جامعه هنوز به آن شرایط آرمانی یک جامعه مترقی نرسیده فلذا هر چقدر از طرف عالمان تاریخی وسیاسی مسائل مورد نیاز گفته شود از طرفی فشار بی رویه مذهبی آن به نوعی خنثی ویا مورد تخطئه قرار می گیرد یعنی اینکه سرامد تحلیل دینی و مذهبی در بین افراد جامعه نداشته وبصورت سنتی خود که همانا پان فارسیسم مورد بهره بر داری می کند وجود دارد.

جهت روشنترشدن امر فوق یک مثال می اورم وقسمت اول بخش دوم مقاله فوق را خاتمه می دهم وبه آینده موکول می نمایم واین مطلب را در در بخش سوم یعنی صفویان بصورت تفصیلی ارائه خواهم داد.

تشیع امروزی ما (آذربایجان جنوبی)ریشه از دوران حکومت صفویان می باشد وما وارث آن تشیع دوران جولان علمای لبنان در حکو مت های قزلباشان می باشیم که به واسطه سران حکو مت آن وقت آن فقیهان عربی و لبنانی به این دیار دعوت شدند اصلا تشیع امروزی که در بین ما رایح می باشد نه تورکی است ونه تورکان در طول تاریخ خود از آن خبر داشتند یعنی می توان گفت که این تشیع بر ما تحمیل شده وعدول از آن را عداوت با دین را ارتقا دادند بعد از سقوط صفویان همان شعوبیه افسار گسیخته را به دست گرفته وبا ایده خود مزیین نموده تحویل فقیهان وممدوحان ونوحه خوانان اهل بیت داده وخود پان فارسیسم نظاره گر آن بوده است.نوحه های دوران صفویه را نگاه کن وبعد امروزی را .

میدانیم که در شرایط بحرانی چرخش شوونیست مذهبی به طرف پان فارسیسم می شود وخواهد بود می توان گفت که در حالت معدومیت این دو طیف عین هم خواهند شد.

بدین جهت است روزبروزنوح خوانان وطرفداران ظاهری اهل بیت طهارت گفتارشان فارسی وبه نوعی عداوت با زبان مادری خود دارد .امروز ظواهر دین که از خود دین فاصله زیادی را گرفته است متاسفانه به نام دین اطلاق می شود وپان فارسیسم نهایت استفاده را از این فرصت بدست آمده را می بردبدین جهت است ما در برخورد با آنان می گوئیم این نوع دین ویا مذهب ربطی به تورکان نیست وتورکان خودشان در طول تاریخ دین خودشان را دارند وحفظ کرده اند ومذهب ساختگی صفویان را خارج از تفکرات دینی تورکان دانسته وبه قبل از صفویان تاکید وایستادگی داریم وبه آن تمکین کرده وهیچ پروائی نداریم .

امروزپان فارسیسم از علایق مذهبی خود که همانا تشیع دوران صفوی می باشد ملت تورک را به اسیمیله مذهبی تن در داده وبه آن رونق بخشیده است بدان جهت است پان فارسیسم علاوه بر اینکه خود مذهبی ودینی نیست اما استعدادی که این مذهب ساختگی در به بند کشیدن ملت را داراست به توسل جسته است.واین سخن ماست.

کمال اردم

تبریز-7/7/89

Rechtsbündig

علت های تاریخی یک ملت (۱) - کمال اردم

Saturday, May 15, 2010

علت های تاریخی یک ملت (۱) - کمال اردم


علت های تاریخی یک ملت (۱) - کمال اردم


.که آنان با تلاش 1300ساله خودشان وبا کمک وهمیاری ممالک بیگانه ( روس وانگلیس ) که هر دوازاین کشورها دشمن خونین تورک وتورکان می باشند درسال 1299توسط رضا خان به قدرت رسیدند وبرامپراتوری 1000ساله تورکان بعدازاسلام پایان بخشیدند وآنان به نوستالوژی حکمرانی خود خاتمه داده وافول ومیراندگی وروزگارغم انگیزتورکان آذربایجانی آغازشد وآنان به تغییرهویت تورکی ما سرعت بخشیده و تحت لوای فرنگی ومدرنیته ملت ما را غافل وتاریخ کهن وعظمت ومدنیت مترقی ما را ازبین برده وتوسط خودی های باصطلاح روشنفکر(که اکثرشان چپ بوده و بازماندگان نیزبه همان خستگی دچارند ودرمانی به حالشان نیست )افکارمنسجم ملت تورک را چنان ازهم گسستند که عده ای هنوزهم در آن آسیمیله سیاه گرفتارند وبرحلقه های فراماسونری بازساتوربدستان پا گرفته اند وبه سوی سرزمین عشق وخون سرازیرمی شوند تا تاریخ را دوباره تکرار کنند وآن روزخونین را( کشتارملت آذربایجان بعد از۲۱ آذر۱۳۲۵ ) نه در یک روز بلکه سرتاسر سال را. همواره طی الطریق کنند تا بپیمایند جغرافیای سرنوشت تورکان آذربایجان جنوبی را بلکه وارونه نمایند. باورهای این ملت نستوه وفهیم را.

ببینید احوال این ملت کهن را که چگونه سرنوشت شان قلع و قمع و زیر حرکات فریبنده آنان برای ساختن آینده عنکبوتی در زیر چتر دموکراسی لت و پار می شوند .و چگونه صاحبان این ملت و سازندگان تاریخ امروزی قلمداد می شوند . و از حق تعیین سرنوشت ملل سخن می رانند بدون اینکه حقی برای آنان قائل شوند.(بیانیه خانم شهنازغلامی با عنوان “درسوگ مرحوم چنگیز” وهمچنین نوشته چند سطری فرزند مرحوم آقای بابک بخت آور در”سوگ فوق” . لازم به یادآوری است که تحلیل برمطالب فوق درادامه مطالب فوق خواهد آمد. اصلا انگیزه این نوشته تحلیل برفکرآن نوع طیف می باشد .
روبه صفتان زشتخو همیشه ودر همه حال درکمینگاه ابلیسی مستتر شده اشان به انتظار شکار

رفتار- برخورد وتفکرات این ملت وحرکت اصیل ملی تورکان ودراین راستا پندارشان را توجیه ومقصدشان را انسانی جلوه دهند ودایره هستی شان را به همدیگر ملتزم بخشند چرا که آنان درخیالند که جمهوریت براکثریت است وهرگاه فزونی یافتند حال برمراد است ونقاب برداشتن ازچهره و روکردن اصل خود . ودراجتماع نا مرئی شان چنین می پندارند که :
تا شرایط مهیا نیست ابرازکردن اصل خود نه به صلاح است ونه به مصلحت . چنین تصورمی کنند که جامعه فعلی ما افکارو تفکرات آنان را برنمی تابد وابراز حقایق درون باعث گسست آنان ازافراد جامعه خواهد شد ودرنتیجه آنان مطرود ویا منفعل خواهندشد.آنان خودشان را برای جامعه هرگز ، بلکه جامعه را برای خودشان قربانی می کنند .وازحقایق و واقعیتهای جامعه چشم پوشیده وآنطورکه تفکراتشان اجازه می دهد تفسیرویا تبیین می نمایند.وبعبارتی جامعه قربانگاه فکرو ایدئولوژی آنان می گردد وآنان به همین مناسبت تاریخ را عرصه تاخت وتاز خود قرارمی دهند . شخصیتها-اندیشمندان-جنگهای واقع شده ومدنیت و دیگررویدادهای گذشته وتاریخی یک ملت را به آسانی انکارویا ازسیرطبیعی آن منحرف ویا به نوعی تهمت وافترا روا می دارند.

ویا به همان سهولت تاریخ وتفکرات یک ملت را تحریف ویا سلب نمایند.( تهمت تاریخی آقای سیروس مددی برشخصیت تاریخی محمد امین رسولزاده).حتی اینان درمسیرامیال نفسانی خودشان ازهیچ ابزاری فروگذارنمی شوند ودامنه آن را به والاترین شخصیتهای فکری خودشان تسری می بخشند وآنان را نیزقربانی نفسهای خروشیده ازدرون شان راکه آکنده ازرغبت به خیانت را که به نوعی برای آنان تسکین و آرام بخش شمرده می شود فدا می کنند.
( ترجمه کتاب شهید فریدون ابراهیمی دادستان حکومت ملی آذربایجان به نام ” آذربایجان قدیم” که توسط آقایان: نیازی وکوزه کنانی توسط انتشارات ندای شمس تبریزازتورکی به فارسی).ملای رومی چه راست گفته است ” نفس اژدها ست او کی مرده است “.
برای پی بردن به عمق فاجعه که ازتورکی آذربایجانی به فارسی امروزی که توسط این آقایان انجام پذیرفته و جوابیه محقق واندیشمند جوان گونای تبریزی که سایت بای بک و سایت گوناز تی وی منعکس کرده است ارجاع داده می شود .( لازم به ذکراست که همان اول که کتاب فوق پخش می شده است ازطرف آقای گونای تبریزی پاسخ فوق راداده اند).ومحققین وعلاقه مندان را جهت ثبوت گفته های خود به همان مرجع ارجاع می دهم .
ما دراین متعجبیم : که توری که صیادان به وسعت تاریخ این ملت افراشته اند تا حقایق موجود ما را به یغما ببرند وما را به فقدانیت وتهی مردانی ازاین قبیل متهم سازند وبعد ادعای زیردستی به علایق پان فارسیسمی را به وجود آورند واندکی بعد ازآن به یک پارچگی ویگانگی فکری وتاریخی باآنان راهموارنمایند وتا دریک سبقت تاریخی به گذشته کسروی و تفکرات آندست را برما مستولی وما را دریک گود ساختگی محصورنمایند تا ازآن به بعد زوال وفرسودگی ما را استارت زده باشند .اندیشیده می شود که چنین حالی نه به این اواخر بلکه به سالهای سال بازگردانده می شود و آن تفکرات وتوطئه های پان فارسیستی که بر علیه ملت کهن این سرزمین ” تورکان ” است مشاهده ولمس می نمائیم . باز امروزمی بینیم باصطلاح “چپ” چگونه به خدمت بیگانه درمی آید تا بواسطه آنان به نوستالوژی حکمرانی خاتمه دهند.حمایت بلامنازع آنان ازرژیم تمامیت خواه حکومت اسلامی دراوایل به قدرت رسیدن آنان وشرکت درسرکوب ملت آذربایجان درقیام حزب خلق مسلمان.وایجاد فتنه وچند دستگی درحرکت ملی آذربایجان جنوبی ودرآخراستحاله آن به نفع پان فارسیسم وگرفتن پاداش ازدست اربابان ضد تورک .
ما ازمنظریک تورک آذربایجانی به مسا ئل مربوط خودمان نگاه می افکنیم وبرپایه اصول متداول ورایج گذشته مان ( تاریخ ) که اندیشمندان وعا لمان وسیاستمداران بزرگی همچون محمد امین رسولزاده وابوالفضل ائلچی بیگ ودرحال حاضرهزاران مثل آنان که ازتاریخ وزبان وفرهنگ کهن تورکان ازآن دفاع وبه آن روح استمرار وجاودانگی داده اند شدیدا به به آن دلبسته وسرسپرده جاودانگی آنان هستیم وخواهیم بود .
نگاهی که یک تورک آذربایجانی به تاریخ خود دارد نگاهی فراگیر و گستردگی آن به پیرامون تاریخ خود است تاریخی که یک مورخ به آن پا ی بند است وازدل آن امروز را به ارمغان می آورد وآن توشه راه ملت اش میگردد ودرآن که آن ملت پایدارو جاودانه میگردد ودر آن هیچ خللی یافت نمی شود و هیچ گمراهی عاید نمی گردد آنچه به نگاه گمرهند ورنگی اغیاربه خود گرفته اند آن چیزی نیست جزبریدن از اصل خود وبیگانه به آن .
حال که یک مورخ به دل تاریخ خود می زند و درآن شناورو سبکبارانه به سیلان فهم و واقعیتهای موجود آن زمانه دست می یازد چه تعهدی است هنگام برگشتن به امروز سیاستها ومدنیتها ونوع امور مملکت داری ها وعلوم مختلفه وحقوق انسانها وهم چنین فرهنگ وآئین واداب معیشتی ونوع حکومتداری آن ملت وهستی و وجود پایندگی آنان را به ارمغان نیاورد تمام علوم بشری امروزی به هم تنیده وناف هریک به شکم آن دیگری است واگر اراده گردد ناف ازهم جدا نمایند او به فساد و تباهی واصل خواهدگشت .علوم معارفند ومعارف متصل .
حال تاریخ محض خواندن ویا فلسفه محض خواندن چه معرفتی را حا صل می گرداند که انسان دربدردنبال آن می گردد درحالیکه در محض بودن آن هیچ معرفتی محصول حاصل نمی گردد .
زیرا اگرآن ماحصل به زندگی فکری انسان وارد گردد صورتی دیگر بخود خواهد گرفت وآن از محض بودن خود خارج خواهد گشت .درچنین حال مورخ سیاسی وفرهنگی ومدنی و… می گردد که محصول معرفت خویش می شود .
مورخ با معارف خود وجامعه به حیات خود بقا می دهد واز آن تاثیر و به آن اثرمی بخشد شاهرگ حیاتی او به شریان های گوناگون اجتماع متصل وبراستحکام آن اصرارورزیده و دائما با آن مرتبط وارتباط خود را با ابزار خاص خود حفظ وبرصلابت آن تقلا می بخشد .
وقتی او به شریان اجتماع خود همچو حقوق ملی وارد می شود ودرآنجا ظلم وستم و چپاول وتاراج را به عینیت رویت می کند ولمس واحساس میکند ونسبت به آن مسولیت را درک می نماید وآن عمل شنیع را نه اجحاف بلکه غارت ثروت ملت خود قلمداد کند ( این چپاول اقتصادی وتاریخی وغیره حتی دینی نیزشامل میشود)
چه باید بکند؟ به کدامین سو بیا ندیشد ؟ به کدامین گنجینه فکری متکی گردد ؟ وبا کدامین رشته پیوندی بدیع ونو را سرآغاز کند ؟ودهها پرسشی ازاین قبیل .
چگونه است این مسند پرسشگری را به شا عران وشعرائ حال حاضرارجاع دهیم وآنان را مورد خطابه قراردهیم .
مگرمی شود یک شاعرو یا شاعره تاراج وکشتا ر و شکنجه را ازطرف نظام توتالیته و غارتگر را که نسبت به ملت وی اعمال می شود نسبت به آن بی تفاوت باشد ودر مقام پرسش ازسوی افراد جامعه خود اقرارکند که من سیاسی نیستم و دخول نسبت به آن عقلانی نیست .
ومن مدنی کارمی کنم وفرهنگی .( جالب بدانیم که این طیف درخارج وفلسفه جنبش ملی آذربایجان را درگذشته ارائه نموده است وازآن سرسختانه دفاع کرده است ولی امروز…).
درهمه جا تاریخ به داد ما می آید وخواهد آمد . وتاریخ ما سرشار از این قصه ها ست بدان سبب بارها نوشته ایم تاریخ ما رهنما وآیینه تمام نمای ملت ماست .
قصه پرخون وعاشقانه نسیمی و توپال تیمور مصداق عافیت طلبان این طیف هست .
حال را به فیلسوفان وعارفان اقناع کنیم وآنان را به معرکه وضیافت حق ستانی همرازکنیم ودنبال آن قصه پرسشگری را .
دینداران را از این قاعده مستثنی نیست زیرا آنان مسولیت تر ازسایراقشار هستند (بار امانت و مسوولیت شان افزونتر است) ونسبت به آن سهم سنگینی به دوش داشته ودارند .آنان درعبودیت کامل درپیش پروردگاریکتای خود یا درسجودند یا درخضوع . آنان خدای واحد را پرستش می کنند و او را ارباب جهان .

ایاک نعبد گویان آنرا ستایش می کنند وبرانانیت می تازند خود خواهی واستبداد را ازتن می زدایند وایاک نستعین را آویزه معنویت خویش داخل می نمایند تا هرنوع فرعونیت ومنیت را بزدایند وتنها ازخدای خود استعانت نمایند وازاو یاری جویند تا ازمستبدان وفرعونیان طلب ارتزاق نداشته باشند .واین است دینداران درصف اول مبا رزه با دین ستیزانی که با نام دین در چپاول و تاراج ملل مشغولند قرارگرفته ومی گیرند. باشد که ما معتقد به سکولاریم .
درادیان ابراهیمی علی الخصوص دین اسلام ودرکتاب مقدس قرآن کریم درباب خلقت انسان دو عنصر اساسی وبنیادی بارها بحث ونسبت به آنان درجای جای قرآن متذکر گردیده وما را نسبت به دوعنصر آگاهی داده است وما نسبت به آن دریک مقاله مستقل ارایه خواهیم گردانید .

تا دانسته شود که موحدین نیزاز حرکت ملی آذربایجان جدا نبوده ونسبت به فلسفه وجودی تورکان بیگانه نبوده ونیستند .وعلل قبولی تورکان آذربایجان جنوبی دین اسلام را درتاریخ گذشته درتجانس بودن تفکرات فلسفی همدیگر بودند .والا مانند خزرها طوردیگرمی گشتند.
ویا درقبال آنان مقاومت می گستراندند چرا که حکومت غدار ساسانیان متلاشی شده بودند واعراب سرمست فتح خود .
وقتی یک ملت درنوع خود خود را می خواهد تبییین کند وبراساس آن اصول حیاتی وزندگی افراد جامعه خود را استمرار بخشد تا روح ومعنویت را درتک تک افراد خود تحکیم بخشد تا درسیر کمالات هستی ووجودی خود ارتقائ یابد قدرمسلم است که باید خود را به یابد ومن چیستم ویا من کیستم را دربازآفرینی خویشتن خویش مصرونسبت به آن اصرارو پافشاری کند .
آنچه گلشن راز شیخ محمود می گوید :

دگر کردی سئوال ازمن که من چیست
مرا ازمن خبرکن که من کیست

وآنچه مولانا می گوید :

ازکجا آمده ام آمدنم بهرچه بود
به کجا می روم آخرننما ئی وطنم

یکی فلسفی است و آن دیگری عرفانی واز هر رشته ای ازعلوم چنین پرسشهای شده و می شود وهرکدام از چنین سئوالاتی پاسخ های خودرا داشته و بشردر تلاش است تا به واسطه معارف وتجربه اندوخته اش کامل ترین و جامع ترین جواب ممکن را داده باشد وچنین است که انسان امروزی رو به جلو وبر کمالات خویش بیا فزاید افزایش کمال درانسان بسته به نوع معرفت وشناخت رئا لیستی اودربرخورد با خود وعالم خارج ازذهن اوست یعنی عالم آنچه هست چنان یابد وآن ادراک کند وچنان بیند که آن است دراین صورت انسان نسبت به خود آشنا وانیس ونسبت به ملت خود وفادارو عین خود می گردد ودفاع ازخود دفاع ازملت دفاع از ملت دفاع ازخود . وهیچ فاصله ای بین این دو محسوس حاصل نیست هردو عین همند .
قصد من از ارایه چنین نوشتار طرح موضوع درحرکت ملی آذربایجان می باشد نه شرح موضوعات متنوع ومختلف رایج دربین ملت ما .
حال این پرسش را به تاریخ خود ببریم وازآن به پرسیم آن دو را ” من چیستم ” ” من کیستم ” .
ازآن زمانی که انسان خود را یافت تاریخ را به رخ کشید تا خود را تفسیر و معنا بخشد بدون تاریخ انسان گمنام وموجودی بی گذشته می گردد انسان بود وتاریخ نیزهردو به سوی شدن .
تاریخ چرخ انسان بود وروزگار هردو را به پیش می راند .وچنین شد که ادیان بعد از انسان پدیدار گشت وبرای انسان به خاطرانسان راهی را گشوده نوید داد به سعادت وخوشبختی او .
وآن دوسئوال را او نیز پاسخ داد وآن را به بشریت بشارت داد .
حال ازتاریخ ملتی هزاران هزار سال می گذرد بازبه آن پرسش هستی بخش خود معنا می بخشد ودوباره زنده ودرمیان ملت خود تقدس می شمارد وازآن روح تازه وابدیت را طلب می کند زیرا که این ملت درنود سال اخیر با زور و چپاول وتاراج تاریخ خودرا توسط شوونیست فارس ویا بهتربگویم پان فارسیسم به ضعف ومیراندگی دچار کرده است . ( لازم است به دانیم افکارپان فارسیستی که یک ایدئولوژی شوونیستی ونژاد پرستی محض می باشد سجایای یک جریان تاریخی قبل ازشکست از اعراب وتلفیق شدن عقده و کینه آن شکست ومنسجم شدن آن گزند تاریخی بعد ازاسلام درسرزمینهای متصرفه توسط داعیان دین اسلام ) .دراین باب محقق جوان وارزشمند ما گونای تبریزی مقاله ای تحت عنوان ” کدام تشییع ” ارائه داده اند که درسایتهای مختلف موجود می باشد .که در آنجا تفکرات آن قوم به خوبی ارائه شده است .

که آنان با تلاش ۱۳۰۰ساله خودشان وبا کمک وهمیاری ممالک بیگانه ( روس وانگلیس ) که هر دوازاین کشورها دشمن خونین تورک وتورکان می باشند درسال ۱۲۹۹توسط رضا خان به قدرت رسیدند وبرامپراتوری ۱۰۰۰ساله تورکان بعدازاسلام پایان بخشیدند وآنان به نوستالوژی حکمرانی خود خاتمه داده وافول ومیراندگی وروزگارغم انگیزتورکان آذربایجانی آغازشد وآنان به تغییرهویت تورکی ما سرعت بخشیده و تحت لوای فرنگی ومدرنیته ملت ما را غافل وتاریخ کهن وعظمت ومدنیت مترقی ما را ازبین برده وتوسط خودی های باصطلاح روشنفکر(که اکثرشان چپ بوده و بازماندگان نیزبه همان خستگی دچارند ودرمانی به حالشان نیست )افکارمنسجم ملت تورک را چنان ازهم گسستند که عده ای هنوزهم در آن آسیمیله سیاه گرفتارند وبرحلقه های فراماسونری چرخ می زنند واشعار باستانگرائی را که تحفه دو رژیم پان فارسیستی میباشند فیض ارواح غدارکوروش را می برند ونقاب روبه صفتی را به روا می دارند وهمچنان به حیله ها ومکاریت ذاتی وهویتی نژادی خودشان ادامه می دهند وخود را مثل گذشته تاریخی خودشان به کید ابلیسی مبدل می گردند ونابودی احوالشان را رقم می زنند .پاشنه آشیل تاریخ همیشه به یک سمت نمی چرخد .

حرکت ملی آذربایجان جنوبی “هویت خواهی ” وبازگشت به”اصالت تورکان”

دشمن ملت تورک آذربایجان چه شمالی باشد چه جنوبی شوونیست فارس یا همان “پان فارسیسم” بوده وهست همانطورکه درتاریخ علنی وآشکاربیان می کنند تا ملت تورک را معدوم نسازند که این سجیه ازاوهامات وتخییلات واهی آنان سرچشمه می گیرد ازدسایس وتوطئه چینی غیرانسانی دست بردار نخواهند بود تا مراد مرامشان را به منصه ثبوت برسانند وسرزمین اجدادی مارا به خیال خودشان تصرف کرده باشند وملت ما را به برده گی بکشانند تا ثروت انبوه ملت تورک را به مانند امروزبه یغما ببرند اما این چپاول گری باطل است وامروز ملت دردفاع ازحیثیت ملی خود دوران بیدارگری را آغاز و برتداوم آن خون ها می دهند و شکنجه هارا متحمل می گردند تا ملت بودن خودرا با اصالت تورکی خویش مستمرمی بخشند و حقانیت وجودی تاریخ پرفرازخویشتن به آن تفکرباطل وغیرانسانی آنان سعه صدربگذارند وغیر اصیل بودن آنان را بردیگرملل تحت ستم به ثبوت برسانند .
امروز آنان در تزلزل وضعف شدید وجودی قرارگرفته اند وخود را به دامن همیشه گسترانده مذهب فقهی متوسل می سازند تا بلکه به واسطه اعمال فریبکارانه آنان قوت گیرند این متوسلات پان فارسیسمی هنگام ضعف وافول به دامن مذهب نه “دین”در تاریخ ما بارها تجربه وتکرارآن آزموده شده است . حال می بینیم تفکرات سیاسی فقهی وشرعی از آستین شوونیست های فارسیسم بیرون می آید و یک نوع وحدت عملی ونظری دربین این دو مستبدین واضح ومشهود است .
و درمقاطع گذشته تاریخی این چنان به هم تنیده می شوند که هردوعین هم عمل ویا نمایان می گردند ( ظهورپرفرازونشیب حکومت صفویان) و( به قدرت رسیدن رضا خان توسط اجانب وتائید اکثریت مراجع تقلید وحمایت بی بدیل آنان وهمچنین القاب مذهبی دادن به آن مثلا ” شاه سایه خداست ).
حتی این دوچنان عمل می کردند و می کنند که مذهب آن دوره تاریخی که ملت تورک آذربایجان سنی واز شریعت تسنن تبعیت می کردند به یک باره مبدل به تشیع می نمایند این است گفته می شود که تفکرات پان فارسیستی در جریان تاریخی شدت وضعف داشته است وهرگاه احساس ضعف نمایند به دامن تفکرات شیعی می گردند وچون هردوایدئولوژیستی بوده وهستند وحدتشان مبارک می گردید .

واین پان فارسیسم هست که آن را می فریبد وبدان راه ومنش درسیاست را ایفا می نماید که هسته این آنارشیستی همان باستانگرایان فارس می باشند ومسبب اصلی همان فردوسی مسلکانند
وکوروش پرستان .همان کسانی که تاریخ وتمدن وفرهنگ ماقبل هخامنشیان را که دراین سرزمین موجود بوده است را انکار ومنکر حقایق و واقعیتهای اجتماعی تاریخی وزمینه ای برای هموارساختن وتحمیل افکار ارتجاعی خودشان وازبین بردن تفکراینکه این سرزمین کثیرالمله وهرملت موجود دراین سرزمین تاریخ خودشان را دارند وبراساس آن نوع زند گی وفرهنگ وزبان خود را دارند که متمایزاز هم هستند وگاهی در طول تاریخ درتضاد ودرتقابل هم صف آرائی نموده اند ونوع حاکمیت آنان ازهمدیگرکاملا متفاوت وحتی دربعضی اعصار نسبت به همدیگرلشکرکشی را انجام داده اند وحتی شده است کشتاروفاجعه ملی نسبت به همدیگرداشته اند را داشته وچنین پنداربه زمانه گسیل داشته اند “که ما بودیم و هوشنگ وجهان آغازشد وآدم به نام او دم به حیات گرفت ویاد گرفت از دیوان پوشیدن را و نوشتن را وآخرالامر زیستن را ” .مثال آوردن ازکتب ومنابع ومآخذ آنان آنقدرفراوان وکثیراست که به حجم این مقال نمی گنجد واین نوع مطالب چنان درمیان ملل این سرزمین انتشار یافته است که بازگویش خسته کننده ومسیرنوشتارفوق را خارج می گرداند.

اگرکسانی که مایلند اتحاد ویگانگی آنانرا ( پان فارسیسم وتفکرات بظاهرمذهبی ازنوع شیعه جعفری )به خوبی درک فرمایند به نشریه هفتگی ” طرح نو”نظرانداخته که وابسته به ارگان نظامی مشخصی که درتبریزمنتشرمی گردد مراجعه فرمایند .وخواهند دید که تفکرسیاسی شیعه با افکارکسروی چگونه آشتی کرده وهمدیگررا چگونه درآغوش گرفته اند ویا هم چون ایده های ورجاوند را چگونه تبلیغ می کنند( شماره های اسفند ماه سال ۸۸نشانگرمطا لب ماست ) .
ویا درتهران نشریه ایران مهر که همان نشریه آریامهرزمان طاغوت می باشد دراین راستا اشاعه تفکرات شوونیست فارس را استمرار می بخشد .وچگونه زرتشت را درکنار پیامبر این ملت قرارمی دهد .
“تا زمان صفویه اکثربلاد ایران سنی بودند. مردم ایران دردوره های بعدی شیعه شدند . ” ص ۱۳۴ .ازکتاب ” خدمات متقابل اسلام وایران ” مرتضی مطهری.
“اکثریت مردم ایران از زمان صفویه به بعد شیعه شدند “. ص ۱۳۶ ازکتاب “خدمات متقابل اسلام وایران” مرتضی مطهری .چاپ سال ۱۳۵۷ .انتشارات صدرای قم .
ادامه دارد…

کمال اردم
تبریز
۲۳/۰۲/۱۳۸۹